نوع مقاله : مقاله پژوهشی
عنوان مقاله English
نویسندگان English
Understanding cultural similarities in order to achieve a common, empathetic and humane language is one of the prominent features of contemporary world. Comparative Studies, with two trends of Comparative Literature and Cultural Studies, is a manifestation of this characteristic. Reading the poems of Rabindranath Tagore, an outstanding Indian poet, and Bijan Jalali, a prominent Iranian free verse poet, indicates that their poetry is of such a quality that include the capacity for comparative studies and may pave the way for closer ties between the two nations of Iran and India. In other words, their points of view and their ways of expressing reveal the similarities of these two poets of different cultures. Their poetry is nature-oriented and at the same time conceptual, and a view of modern mysticism has dominated the minds of the poets. Thus, in the present study, while adhering to the principles of inductive reasoning (moving from part to whole), we have tried to show that hearing the voice of nature from Tagore and Jalali and touching the pulse of existence in their poems stem from common experiences and senses rooted in mystical teachings of the East and the special insight of the scholars of this region, from the Persian Rumi and Hafiz to Buddha and Laozi ... and all in all, it constitutes the theological atmosphere of modern poetry.
کلیدواژهها English
1- مقدمه
مسائل انسانی، در مفهوم عام و فراگیر آن، بستر پژوهشهای تطبیقی، چه در شکل ادبیات تطبیقی و چه از گونة مطالعات فرهنگیاند. این مسائل، گسترده و گوناگوناند و همزمان، با همة گستردگی و گوناگونی، مبتنی بر تجربههای عینی و دریافتهای علمی، در شعر شماری از شاعران، به گونهای همگون و همانند، خود را نمایان میسازند و گویای قرابتهای اندیشهای- عاطفی شاعران ملل مختلف میگردند. رابیندرانات تاگور و بیژن جلالی، دو شاعر برجسته، شاخص و خاص هندی و ایرانی، از زمرة همین شاعراناند؛ شاعرانی که گرچه از دو جایگاه جغرافیایی متفاوت برآمدهاند و هریک نمودبخش فرهنگ خاص خود بودهاند، لیکن به واسطة عللی که تبیین خواهد گردید، نگاهی همگون به شماری از مفاهیم داشته و شیوهای یگانه را در مواجهه با انسان و جهان برگزیدهاند. رویکرد جهانشمول این دو، و پرداختن به مفاهیم جهانی و انسانی، آنها را از تنگنای زمان و محدودیت جغرافیایی رهایی بخشیده، آنان را به شاعرانی برای تمام فصلها و دوران ها تبدیل نموده است. جلالی و تاگور، مبتنی بر خوانش نقادانة آثارشان، رویکردی معناگرایانه به شعر و شاعری داشتهاند و با هریک سروده، در پی بازسازی جهان و انسانی بودهاند که در تندباد مدرنیته، به سرگردانی دچار گردیده است. «شعر معناگرا» شعری است که نه تنها از حیث عناصر ادبی و اصول زیباییشناختیِ حاکم بر آن، متأثر از جریان کلّی شعر معاصر نیست، که از منظر اندیشهای نیز ربط و نسبتی مستقیم با نگرش فلسفی ادبیات مدرن ندارد؛ در چنین شعری از «ابهامها، سرگردانیها، هراسها و دلشورههایی که گاه حتّی نامی ندارند» و ساختارهای ناشناختهای که گاه نوع یا ژانر خود را نفی میکنند، خبری نیست (دستغیب،1391: 2/1515)؛ که اینگونه، به راستی ادامة سنت شعر حِکمی و اندیشۀ اشراقی فرهنگ و ادبیات شرقی و ایرانی است که ریشه و تبار آن را باید در آثاری از نوع بهگودکیتا، چایتانیه، مناجاتنامۀ خواجه عبدالله انصاری، تذکرهالاولیاء عطار نیشابوری و مقالات شمس تبریزی جست (ر.ک: دهباشی، 1388: 13). تاگور و جلالی از جنبۀ فردی نیز قرابت چندانی با شاعران و روشنفکران دورۀ خویش نداشتند. بررسی منظومۀ فکری-ادبی ایندو، در مجموع حاکی از انعکاس دیگرگونۀ «حقیقت» در آثار آنان است. شعر اینان، گاه بی اعتنا و زمانی کم اعتنا به تاریخ و دورههای تاریخی، بازتاب دهنده و جایگاه ظهور «انسانی طبیعی» است؛ همان انسانی که در طبیعت میزید و عوالم نفسانی و ادراکات روحانی خود را با عناصر طبیعت تطبیق میدهد؛ از این رو جوهرۀ نگاه ایندو، برخوردار از صبغۀ اسطورهای-سنّتی و همسبک و همسازگار با سبک و سیاقی حِکمی است؛ که ایندو، تاگور و جلالی، تحت تأثیر فلسفه و عرفان شرق قرارگرفتهاند (ر.ک: شریعتی، 684:1377 نیز ر.ک: جلالی، 1381: 12-7) و هم ازینرو، شعر آنان نیز آکنده از جلوههای عرفانی، انسان کیهانی و مذهب کیهانی است.
1-1- بیان مسئله و سؤالات تحقیق
مطالعات تطبیقی با دو رویکرد «ادبیات تطبیقی» و «مطالعات فرهنگی»، مطالعاتی سودمند در راستای دستیابی به مناسباتی انسانی در جهان معاصر است. اینگونه از مطالعات، بهویژه زمانی راهگشاتر خواهد بود که در پی شناخت همگونیهای فرهنگی ملل، در جهان معاصر و نه گذشتة سپری شده باشد؛ همازاینرو، نگارندگان برآناند که با پرداختن به اشعار دو شاعر برجستة ایرانی و هندی: بیژن جلالی و رابیندرانات تاگور، شعر ایندو را، با چشماندازِ شناخت مضامین مشترک مورد بررسی قرار دهند و از چند منظر: گرایش عاطفی- معنایی، هستیشناسی درونگرایانه- بودایی، بومزیستگراییِ معنایاب، ترجمهپذیری و مینیمالیسم شعری، به تحلیل محتوای عاطفی-فکری و ادبی سرودههای ایندو بپردازند.
پژوهش حاضر در پی پاسخ به این پرسشهاست که چگونه تاگور و جلالی با درنظرداشت مؤلفههای شعر معناگرا و نه فرمالیستی، از آوردن مفاهیم غیرشاعرانه و بهکارگیری زبان غیرفاخر، ساده و روزمره ابایی ندارند و شعرهایشان ظاهراً ساده و بیشکل و بیشگرد مینماید؟ آیا ایندو شاعر عامدانه شعرشان را متناسب با حوصلۀ انسان عصر جدید کوتاه کردهاند و در این سیر، آگاهانه به سمت نوعی مینیمالیسم شعری رفتهاند؟ چگونه عناصر درونی سرودههای ایندو، برساختۀ کلمات قصار و معانی باریک است و نمودبخش عرفانی دیگر، مدرن گردیدهاند؟
1-2- روش تفصیلی تحقیق
روش تحقیق در جستار حاضر، توصیفی – تحلیلی، با رویکرد تطبیقی است. گرد آوری و طبقه بندی دادهها بر اساس اطلاعات کتابخانهای صورت پذیرفته است و نتایج بر مبنای نتیجهگیری استقرایی، دسته بندی شده است.
1-3- پیشینة تحقیق
خاص بودن ایده و زبان ویژة جلالی، جلالی و شعرش را از کانون نقد و بررسی بسیاری از منتقدان دور کرده، او را شاعر محافلی خاص ساخته است. کتاب بیژن جلالی، شعرهایش و دل ما (چاپ اوّل 1379) به قلم کامیار عابدی در شمار مهمترین منابعی است که به تحلیل و زیباشناسی اشعار جلالی اهتمام ورزیدهاست. عابدی در این اثر، ضمن تجلیل از جلالی، شعرهای جلالی را، شعر آدمهای خاص میشمارد؛ شعری که در عین سادگی، شاعران سنتگرایی همچون نادرپور را به خود جذب کرده است. عبدالعلی دستغیب در جلد دوم از دریچة نقد (1391) و نیز شمس لنگرودی، در جلد سوم و چهارم تاریخ تحلیلی شعر نو (1377)، همچنان به نقد شعر بیژن جلالی پرداختهاند. لنگرودی، جلالی را سومین شاعری میداند که بعد از تندرکیا و هوشنگ ایرانی، بدون آگاهی از کار نیما، دست به نوآوری زده است؛ او پس از بررسی و تحلیل مجموعه شعر رنگ آبها (1350)، بیژن جلالی را شاعری خاص و صاحبِ زبانی مستقل میشمارد. با وجود این، مقالات پژوهشی دربارة جلالی کمشمارند: علی محمدی و ماندانا کمرخانی(1393) در مقالهای با عنوان «صدا معنایی در شعر گفتاری معاصر»، در گزارهای کوتاه از جریان شعری دهة چهل، با تعبیر «اعلام حضور شعر بیژن جلالی» یاد میکنند؛ حسین کیانی و سید فضل الله میرقادری(1389) نیز در مقالة «بررسی تطبیقی طرح و توقیعه در ادب پارسی و عربی» طرز نوشتن «طرح»های بیژن جلالی را یادآور شیوة نگارش شعر ژاپنی میدانند. همچنین علی دهقان و حسین رزیفام(1392) در مقالهای دیگر: «شعر ایماژیستی شمس لنگرودی و تاثیر سبک هندی، هایکو و کاریکلماتور در آن»، ضمن آنکه شعر جلالی را از منظر طبقه بندی، جزو شعرهای ایماژیستی به شمار میآورند، اساس اینگونه از شعر را مبتنی بر تصاویری موجز، دقیق و واضح میدانند.
منابعی که به مبانی اندیشهای-ادبی تاگور پرداختهاند، غنیترند؛ از آن جمله میتوان به کتاب شناختنامۀ رابیندرانات تاگور به کوشش علی دهباشی(1388) اشاره کرد. دهباشی در این کتاب، مجموعه ای از مقالات تألیف و ترجمهشده را که به تاگور پرداختهاند، گرد آوردهاست. در حوزة مقالات پژوهشی مرتبط با موضوع این جستار، باید به «تاگور و تصوف اسلامی» عباس کی منش( 1379)، «رند حافظ و بائول تاگور» پروین دخت مشهور (1380) و «مبانی اندیشة فلسفی- عرفانی رابیندرانات تاگور» احمدرضا کیخای فرزانه(1390) اشاره نمود؛ سه مقالة اخیر ازین جهت دارای اهمیتاند که نشان میدهند چگونه شاعری با ملیت هندی که خود تحت تاثیر عرفان ایرانی-اسلامی قرار داشته، بعدها منبع الهام شاعران ایرانی قرار میگیرد. گفتنی است نگارندگان تاکنون به پژوهشی که به بازخوانی تطبیقی و همزمان این دو شاعر پرداخته باشد، برخورد نکردهاند و ازین منظر، چه بسا مقالة پیش روی، میتواند درخور توجه باشد.
2-1. در شناخت شاعران
2-1-1. بیژن جلالی
بیژن جلالی (1306-1378ﻫ.) در تهران زاده شد. خانوادة مادری جلالی، از خاندان قدیمی هدایت به شمار میرفتند. رضا قلیخان هدایت، ادیب، شاعر و تذکره نویس مشهور دورة قاجار، سرسلسلة این خاندان است. دلبستگی جلالی به شعر و ادب، فلسفه و عرفان، زندگی در محیط فرهنگی خاندان هدایت و گفتوگوهای او با داییاش، صادق هدایت، پیوند او را با نوشتن، استوار ساخت. جلالی پس از قبولی در آزمون محصلین اعزامی به خارج از کشور، راهی فرانسه میشود و در موزة مردمشناسی پاریس، دورة مردمشناسی را میگذراند. جلالی که تحصیل خود را در دانشگاههای تولوز و پاریس، نیمه تمام وانهاده بود، پس از بازگشت به ایران، وارد دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران میشود و در رشتة زبان و ادبیات فرانسه لیسانس میگیرد(ر.ک: عابدی، 1379: 13-16). او که به کارهای گوناگونی همچون تدریس زبان انگلیسی در دبیرستانها، کار در موزة مردمشناسی وزارت فرهنگ، کار در یک شرکت فرانسوی و...پرداخته بود، در نهایت کارمند رسمی وزارت نفت میشود و در سال 1359، در همین پیشه، بازنشسته میگردد. در طول این سالها، جلالی البته از سرودن باز نایستاده بود. نخستین دفتر شعری او، روزها نام دارد که در سال 1341 آن را منتشر ساخت. دیگر آثار او عبارتاند از: دل ما و جهان (1344)، رنگ آبها (1350)، آب و آفتاب (1362)، روزانهها (1373)، دربارة شعر (1377)، نقش جهان (1381) و شعر پایان شعر دوری(1384). گفتنی است سه دفتر اخیر، پس از مرگ بیژن جلالی منتشر گردیده است (ر.ک: جلالی، 1396: 11-31 ).
2-1-2. رابیندرانات تاگور
رابیندرانات تاگور (1861-1941م.)، شاعر، نویسنده و نقاش هندی، درایالت بنگال، جایی که از آن به عنوان میعادگاه رودخانهها و پیوند جانها یاد میکند، متولد شد (Tagore, 2011: 39). او در انگلستان تحصیل کرد. پس از پایان تحصیلات به هند بازگشت و به نهضت ملی هند پیوست. تاگور فردی علاقهمند به سیاست بود، همچنانکه در نویسندگی دستی توانا داشت. تاگور گرچه در هندوستانی استعمارزده متولد شد، اما راه حل مقابله با استعمار را فرو رفتن در غرقاب ملیگرایی نمی دانست و معتقد بود ملیگرایی افراطی، خود زاییدة همان استعمار است؛ در دیدگاه تاگور، کوشش برای مقابله با استعمار نباید ملیگرایی افراطی را فربه کند (Radhakrishnan & Roychowdhury, 2003: 29)؛ هم ازینرو، تاگور، ملی گرایی خویش را در آیینة جهان و تعاملات جهانی «Internationalism» درمییابد (Bhattacharya, 2014: 71) و در آثار خود پا را فراتر از ناسیونالیسم و ملاحظات محدود آن میگذارد. مدرسهای که تاگور در نزدیکی کلکته تأسیس نمود، بعدها به دانشگاه تبدیل گردید. از تاگور، آثار ادبی و فلسفی چندگانهای بهجای مانده است؛ از آن جمله است: ماه نو(1913م.)، چیترا(1914م.)، مرغان آواره (1916م.)، ناسیونالیست (1917م.)، گردش بهار(1917م.) وحدت خلاق (1922م.)،...؛ به گفتة مصاحب (1383: 1/651) معروفترین اثر وی ، مجموعه اشعاری است با نام گیتانجالی که در سال 1913م. نشر یافت و جایزة ادبی نوبل را برای او به ارمغان آورد.
2-2. گرایش عاطفی- معنایی
رویکرد عاطفی- معنایی، به مثابة یک شاخه از چندین رویکرد شاعرانه، منحصر به تاگور و جلالی نیست؛ لیکن رویکرد جدی، همگون و ویژة ایندو به زمینههای عاطفی و معنایی شعر، چندان نیرومند، بنیادی و اساسی است که میتوان گفت موفقیت عمدة شعرهای ایندو، نه نتیجة توجه به جنبههای فرمالیستی، شکلی و صوری شعر، که برآیند همین رویکرد معنا- عاطفه گرایانه است. عاطفۀ شعری در سرودههای شاعرانی از اینگونه، هرگز قربانی پیچیدگی بیش از حدّ زبان نمیشود و خواننده هرگز چندان غرق در تصاویر پیچیده، تو در تو و کلمات مبهم آنان نمیگردد (ر.ک: زرقانی، 1390: 393)؛ این تمرکزگرایی عاطفی- معنایی و کموزنشماری جنبههای فنی و تکنیکی، بیانی است دیگر از آنچه مهرگان در دیالکتیک نمادها مطرح نمودهاست: «وانهادگی نقش محوری لفظ و تقدم اندیشة تصویری بر لفظ» (ر.ک: مهرگان، 1377: 55-61). به نظر میرسد همین ویژگی معناگرایی، همراه با گرایش او به «حدیث نفس»، «تکگویی های درونی» و پرهیز از «آوار کردن رنجهای خود بر دوش دیگران» (ر.ک: خرمشاهی، 1383: 85) است که جلالی را از کانون توجه ، نقد و بررسی منتقدان در ایران دور داشت؛ به بیان دیگر، پیامد آنکه جلالی نتوانست/نخواست شعری به شیوة مرسوم: «برجسته نمودن بُعد فرمالیستی شعر» بسراید، آن بود که شعر او با اقبال گسترده-عام روبه رو نگردد. از این منظر، جلالی درست در نقطۀ مقابل تاگور قرار میگیرد که به واسطة فعالیّتهای گستردهاش در حوزههای گوناگون: شعر، رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه و مقاله با درونمایههای مذهبی، فلسفی، اجتماعی، سیاسی و آموزشی، به چنان جایگاه رفیعی در عرصۀ ادبی جهان صعود کرد و چندان ذوق و تحسین مخاطبانی پرشمار از فرهنگها و زبانهای مختلف را برانگیخت که سرانجام، نامش به عنوان نخستین نویسنده و شاعر آسیایی برگزیدۀ جایزه نوبل ادبی در حافظۀ ادبی جهان ثبت شد. با این همه، تاگور، چنانکه جلالی نیز، دستکم در حوزۀ اشعار آزاد خویش عمدتاً بر روی معنا، محتوا و پیام شعر تمرکز دارد و ناگزیر در حوزۀ هنجارشکنیهای زبانی، محافظهکار و محتاط است و به دلیل آنکه همواره نگران فهم و درک مخاطبان گستردۀ خود است، میکوشد از عادتهای عمومی آنان فاصله نگیرد؛ بهعنوان مثال، تاگور در سروده ای با عنوان «Jana gana mana» که برای ملت هند نوشت، فارغ از هرگونه هنجارشکنی کلامی، بر مفاهیم عالیتری نسبت به مفاهیم کلیشهای عشقِ وطنپرستانه متمرکز شد، تا با نگاهی عاطفی-معنایی، اهمیت و اولویت خداوند را بر تمامی ملتها گوشزد کند و نیز خیر مطلق و عدالت الهی را مافوق تمامی امور نشان دهد (Sarkar, 2003: 42)؛ در عین حال باید توجه داشت که زمینههای عاطفی و معنایی در سرودههای تاگور و جلالی، همواره به سمت نوعی تغزّل آرام در حرکت است و از منظر کارکرد عامل عاطفی، سرودههای ایندو بسیار شبیه «طرزی است که در شعر "طرح"و "موج نو" تبلیغ میشد: شکار یک لحظۀ عاطفی» (ر.ک: زرقانی، 333:1390). از حیث تکنیکی چنین مکانیسمی را میتوان در دستگاه اندیشگی و طرز تلقّی مشترکی که این هر دو شاعر به عنصر معنا در شعر دارند، توضیح داد: نفوذ در ذات اشیاء و نگریستن از درون آن اشیاء و با چشم آن اشیاء به محیط اطراف؛ چنانکه راینر ماریا ریلکه (1875-1926م.) شاعر و عارف بزرگ آلمانی تبار و از پیشوایان بزرگ طرفداران «شعر ناب» (Pure Poetry) آن را ترویج میداد: «برای رسیدن به مقصود یک راه بیش نیست؛ در خود فرو بروید و احتیاجی را که موجب نوشتن شماست، جستوجو کنید؛ به طبیعت نزدیک شوید؛ بکوشید تا چنانکه گویی آدم نخستین هستید، از آنچه با آن و در آن زیست میکنید، از آنچه دوست دارید و از آنچه گم کردهاید سخن بگویید» (ر.ک: ریلکه، 27:1383). تکوین تدریجی اندیشۀ شعری تاگور و جلالی، حول محور عرفان و پایگاه اجتماعی و نحوۀ زیست تقریباً یکسان ایندو و نیز برخورد و تلاقی اثرگذارشان با افقهای اندیشههای شرق و غرب، از آن دست مسائلی هستند که نباید از نظر دور بمانند. در این میان، شاخصترین مقولهای که پژوهنده را به گسترة اندیشه و گونة زبان تاگور و جلالی راه مینماید، مسئلۀ خلقت و تامّل در جنبههای رازورانۀ هستی است. بر این اساس، میتوان باور یافت که سرشت معنایی-عاطفی سرودههای تاگور و جلالی که از بارزترین وجوه تشابه شعری این دو شاعر معناگرا تلقّی میشود، در حکم شناسنامۀ مشترکی است که با آن در پهنۀ وسیع ادبیات عصر جدید هویت مییابند.
2-3. بومزیستگرایی معنایاب
بومزیستگرایان در تقابل با انسانمحوری رادیکالی که همة طبیعت را به مثابه یک ابزار، در خدمت انسانی سودمحور میشمرد، به طرح اندیشههای خود پرداختند. در نگاه اینان، باید به ساختار تقابلیِ «انسان/طبیعت» یا «فرهنگ/طبیعت» پایان داد (ر.ک: عمارتی مقدم، 1387: 196) و نگرشی دیگر را جایگزین آن نمود. در این میان، به عنوان شیوهای نسبتاً جوان در نقدهای ادبی، منتقدین بومزیستگرا رویکردهای اجتماعی، سیاسی و فلسفی مختلفی را مبنا قرار دادند تا توجه ها را به سمت بحران های محیط زیستی معطوف سازند (Garrard, 2007: 16). پیوند میان «ادبیات» و «جهان طبیعت»، مبتنی بر آنچه چریل گلاتفلتی (ت. 1958م. )، بنیانگذار این مکتب در آمریکا، گفته است، از جمله اهداف این رویکرد ادبی- زیستبومشناختی است (ر.ک: پارساپور، 1392: 15)؛ رویکردی که ارتباط در میانة «امر انسانی» و «امر غیر انسانی» را برمیرسد و آنرا به مثابة نگرشی تازه در مواجهه با متون ادبی بهکار میگیرد (ر.ک: عمارتی مقدم، 1387: 196).
طبیعت در نگاه جلالی، صرفاً طبیعت نیست؛ او گرچه همچون زیستبومگرایان به طبیعت و جلوههای گوناگون آن: گل، درخت، جانور، خاک و خورشید و...توجه دارد و بدانها دل میسپارد، لیکن او در ادامه و در گام پسین، با نگرشی هستیشناختی و انسانی، مضامین مربوط به طبیعت را ، بهمثابه دستمایهای برای حیات به کار میگیرد و بدینگونه، جلالی با نگرشی «معنایاب» به جهان طبیعت مینگرد (عابدی، 1379: 54)؛ این بدان معناست که جلالی از قبِل طبیعت، معنایی برای زندگی و حیات آدمی، در جهان معاصر میجوید. این نگرش هستیشناختی، با گرایش به الهامگرایی، البته بیسابقه نیست؛ به بیان روشنتر، در شعر شاعران بزرگ خطّۀ شرق و تنی چند از شاعران بزرگ مغرب زمین همچون رالف والدو امرسون(1803-1882م.)، راینر ماریا ریلکه (1875-1926م.)، الیوت(1888-1956م.)، میلتون(1608-1674م.)، کالریج(1772-1834م.)، درایدن(1631-1700م.)، چاوسر (1343-1400) و... نیز این نگرش وجود داشتهاست (ر.ک: اباذری و همکاران، 1372: 30-19). گرچه جلالی همواره از طبیعت می گوید، اما در طبیعت نمیماند؛ به بیان روشنتر، طبیعت در شعر جلالی، در حکم محملی است که از آن به حاقّ هستی راه میبرد و از این رهگذر، پیوسته در تلاش است که خودش را با ذات طبیعت و منطق درونی اشیاء هماهنگ سازد. گویی جلالی، این گفتة آندره برتون(1896-1966م.)، نویسنده و روانپزشک فرانسوی و از بنیانگذاران مکتب سوررئالیسم را در یاد داشته است که «باید از این اشیاء درگذریم و به آنچه در ماورای آنهاست برسیم» (ر.ک: ساور سفلی، 334:1388): «آیا ممکن است که ما نیز/ چون برگهای پاییزی/ رقص کنان/ به سوی خاک رویم/ و در انبوه مردگان/ در انتظار بهار دل انگیز/ به آرامی و رضا/ بیاساییم» (جلالی، 1396: 58). در نگاه او، دنیا از پنجرة اتاق به درون میریزد و از روزنة چشمهای او به دنیایی دیگر می پیوندد و او، در این میانه، چون جویی است که بین دو مزرعه جریان دارد: «دنیا از پنجرة اتاق به درون میریزد/ و از روزنة چشمهایم/ به دنیای دیگری میپیوندند/ من چون جویی هستم/ که بین دو مزرعه جریان دارد»(همان: 69)؛ چنین رویکردی، در شعر جلالی چندان نیرومند است که زن آرمانی او، همچون درخت است؛ درختی با برگهای سبز که در باد میرقصد و خندهاش، از تاریکیهای زمینی الهام گرفتهاست: «زنی را میخواهم/ که مانند درخت باشد/ با برگهای سبزی که در باد میرقصند/ آغوشش/ چون شاخههای درخت باز باشد/ و خندهاش/ از تاریکیهای زمین الهام گرفته/ در سرانگشتهایش پراکنده میشود» (همان: 80).
تاگور نیز چنین است؛ شیدایی و شیفتگی او به طبیعت، ویژگی پیوسته و دیرپای اوست؛ در وصف حالات او نوشتهاند: «در مسافرتهایی که با پدرش میکرد، غالباً کناره میگرفت و در گوشههای جنگل و کنار رودخانه مینشست و غرق در تماشای طبیعت میشد (مجتبایی، 291:1391). او همزمان با دلبستگی به مفاهیم اجتماعی، به فرد انسانی، به مثابه موجودی هماهنگ با طبیعت مینگرد و در این راستا، واژگان «دنیا»، «هستی» و «زمین» رادر مفهوم «طبیعت» به کار میگیرد (Gupta, 2005: 58)؛ همازینرو، پرندگانی که به کنار پنجرة اتاق او آمدهاند ، مرغانی آوارهاند که پیامآور پیامی انسانیاند؛ همچنانکه برگهای خاموش زرد خزان: «مرغان آوارة تابستان به کنار پنجرهام میآیند/ آواز میخوانند / و پر میکشند/ برگهای زرد خاموش خزان/ آه میکشند/ پرپر میزنند/ و به زمین فرو میریزند» (تاگور، 1374: 3). آواز زنبورهای حیاط خلوت تابستان نیز او را به آرامش فرا میخوانند: «امروز، تابستان. زنبورها/ از سویی به سوی دیگر/ برفراز گلهای آرامش شکفتة حیاط/ میخوانند/ اکنون/ زمان آن است که/ آرام بنشینم» (تاگور، 1393: 13)؛ همچنانکه گریستن بر ندیدن آفتاب، از دست دادن ستارگان است: «گریه کنی اگر/ که آفتاب را از دست دادهای/ ستارگان را نیز/ از دست بخواهی داد» (تاگور،1373: 4). بدینگونه، همچنانکه گفتیم، در نگاه معنایاب تاگور، همچنانکه در نگاه معناجوی جلالی، پدیدههای گوناگون: ابری که میگذرد و در کنارههای آسمان میایستد، فروتنی راستین است؛ که بامدادان، او را «تاج خورشید بر سر نهاده» است: «ابر/ فروتنانه/ در کنج آسمان ایستاد/ بامداد/ تاج درخشندگی بر سرش نهاد» (همان: 24).
2-4. هستیشناسی عارفانه- بودایی
تاگور و جلالی هردو شاعر جهان معاصرند؛ جهانی که مبتنی بر تجربههای عینی و زیستی، ادیان جزمی در آن رنگ باخته و نگرشهای عارفانه- همدلانه آشکارا رواج یافتهاند؛ این در حالی است که شماری از محققان، جهان کنونی را، جهان بازگشت ادیان دانستهاند؛ لیکن در عینحال، همین محققان اذعان مینمایند که این بازگشت، بهگونهای خاص، با دگرگونی گزارهها و پردازشی نو از مفاهیم دینی صورت پذیرفتهاست: «روزگار کنونی را میتوان عصر بازگشت ادیان نامید؛ تمام ادیان جهان، با پردازشی نو به عرصة فرهنگ عمومی باز میگردند و هر روز روایت و برداشتی تازه از ادیان گوناگون، به بازار فرهنگ جهان وارد میشود» (مظاهری سیف، 1388: 13)؛ گزارة فوق، بیانی دیگر از رنگباختگی ادیان جزمی و گرایش انسان معاصر به نگرشهای عارفانه، همدلانه و انسانی در جهان کنونی است.
از سویی، جغرافیای زیستی تاگور و جلالی، از دیرباز، جایگاه نگرشهای عارفانه بوده است. اوپانیشادها که «حدود سه هزار سال در فلسفه و مذهب و زندگانی پارهای از مردم هند دارای تسلط و اثر و نفوذ کامل بوده است» (تاراچند و جلالی نائینی، 1390: 1/100)، اصولا تفاسیری «عرفانی- فلسفی» از وداها به شمار میآیند (مصاحب، 1383: 1/289). در ایران نیز، چه در فرهنگ پیش از اسلام و چه بعد از آن، همچنان میتوان از نگرشهای عارفانه یاد نمود: سراسر آموزههای مانی، پیامبر ایرانی، «در اطراف رهایی روان از تن دور میزند» (نوذری، 1385: 82). از جمله ویژگیهای مهم و بارز کیش مانوی، به گفتة گرارد ونیولی، جنبههای گنوسی آن است که میخواهد «زنجیرهایی که در زندان ماده و تن به اصل مینویی و درخشان چسبیدهاند[را]درهم شکند» (ر.ک: هالروید، 1388: 163). پس از اسلام نیز صوفیان و شاعران صوفیانهسرا، عرصة فرهنگ جامعة ایرانی را با آموزههای نگرشهای عرفانی انباشتند. با چنین وصفی، بدیهیاست که در سرودههای تاگور و جلالی، انتظار حضور اندیشههای عارفانه را باید داشت؛ پرداختن به فضای خانوادگی و تربیتی تاگور و جلالی نیز در این راستا، سودمند خواهد بود: پدر تاگور، دوپیند رانات، زبان دری میدانست و اکثر عقاید خود را با توجه به اشعار حافظ شرح میکرد. وی بیتردید از عقاید عارفان مسلمان آگاه بوده است، تا آنجا که خانة او کانون هنر، فلسفه و عرفان شمرده شده است(کیخای فرزانه، 1390: 118)؛ تاگور، کودکی و نوجوانی خود را در چنین فضای فضیلتی گذراند و با ملل و نحل گوناگون و ادیان مختلف، از بودایی گرفته تا هندویی، زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلامی آشنا گردید. برآیند این آشناییها، رهایی تاگور از جزماندیشیها و تعصبهاست و بدینگونه او متخلّق به معنویّت ادیان شد. در این میان، آشنایی او با عرفانی اسلامی که میراث درویشان بائول بود در شکلگیری شخصیت عرفانی تاگور تاثیری بسزا داشت؛ شیفتگی او به عرفان و عارفان ایرانی در همین فضای مفهومی قابل درک است: تاگور دوبار به ایران آمد، از شیراز دیدن کرد و در دو خطابهاش چند بار گفت: «من ایرانی هستم و نیاکانم از این سرزمین به هندوستان مهاجرت کردند و مسرورم که به وطن اجداد خود آمدهام و علّت این همه محبت به من در ایران، همین وحدت نژادی و فرهنگی است و سبب مسافرت من با وجود کهولت سن و ضعف مزاج و مشکلات سفر همین یگانگی و عواطفی است که من به ایران دارم» (همان: 118). ملکالشعراء بهار نیز در منظومۀ «هدیۀ تاگور» که آن را به مناسبت هفتادمین سالروز تولّد این شاعر و فیلسوف نامدار هندی و در توصیف و تجلیل وی سروده است، به ریشههای نگرش عرفانی او اشاره نمودهاست:
|
تاگور! این چنـگ که در دست توســت |
|
بــوده بــه چنـگ دگران از نخست (بهار، 1390: 811-809) |
در پیشینة جلالی نیز، «صادق هدایت»ی است که نه تنها به هند سفر نموده، که فواید گیاهخواری را نوشته است؛ متنی که نمودی است روشن در نفی خشونت و گرایش به همدلی با طبیعت: «فیثاغورث حکیم از کشتار حیوانات اظهار تنفر میکرده و طاقت دیدن آنرا نمیآورده است؛ او میدانسته است کسی که کشتار حیوانات را کاری طبیعی میپندارد، به آسانی کشتار انسان را جایز خواهد دانست. همچنین هیچ گیاهی را زخمی نمیکرده و هیچ جنبندهای را نمیآزرده و پرندگان را میخریده و از قفس آزاد مینموده» (هدایت، 1383: 74-75)؛ هماز اینرو، نفوذ و حاکمیت چنین نگرشی در گسترة اندیشه و جوهرۀ ذهن و زبان سرودههای جلالی نیز قابل رد یافتن و دست یافتن است و به قول یکی از منتقدان، مرگ و اندوهی که تم اصلی سرودههای بیژن جلالی است، گرمای مطبوع و ملایم عاطفهای اشراقی را القاء میکند که «سخت طعم و بوی عرفان بودیستی» دارد (عابدی، 1374: 74-73). شعر او نه شعر ادیبانه است، نه شعر تصویرگرا و نه شعر ساختاری؛ با این همه نوعی نگرش یکدست فلسفی-عرفانی در شعر او جاری است و حاصل کلیّت هر شعر او، تصویری یگانه است که بر سلوک عرفانی-اشراقی وی دلالت میکند: «در من همیشه یک زاهد یا سالک که در عین حال شاید هیچ کدام هم نیست، وجود دارد. من برای خودم مقام معنوی قائل نیستم، ولی به هر حال من یک سلوکی داشتهام که در این سلوک، یکی از اصول بودیسم که نخواستن است، همیشه مطرح بوده. یا من جرأت خواستن ندارم یا دور از جان همگیمان، این یک حسّ اشرافی است که فکر میکنم خواستن هر چیزی، چه بزرگ و چه کوچک، کسر شأن من است. حتّی در مورد شعر و شاعری؛ ولی حالا که پیر شدهام، میبینم من ماندهام و چند کتاب و حالا ناچار لقب شاعر را میپذیرم. این است که اگر لطف بکنید و این لقب را به من بدهید، خیلی ممنون میشوم» (ر.ک: رهنما، 24:1377). دوستان و نزدیکان بیژن جلالی نیز به کرّات از دغدغههای الهیاتی و شوق وی به مطالعۀ گنجینۀ عرفان اسلامی – ایرانی، سخن به میان آوردهاند: «تا مدّتها، خدا یکی از دلمشغولیهای اصلی ذهنش بود تا به قول خودش به درکی از آن رسید. به وجود خدا و نوعی بازگشت پس از مرگ معتقد بود. به عرفان علاقهمند بود. سالها پیش در کلاس هانری کربن شرکت میجست و با او گفتوگو داشت» (ر.ک. عابدی، 87:1379).
بر این اساس، میتوان گفت روح اسرارآمیز عرفان شرق و به ویژه معارف مأخوذ از تعالیم بودا در سرودههای تاگور و جلالی تا آنجا رسوخ کرده است که به نظر میرسد گرایش فُرمیک ایندو به سطرهایی کوتاه و نیز ایجاز و اختصار خلل ناپذیر سرودههایشان، که به بارزترین وجه ممکن در دفترهای ماه نو(1913م.) و مرغان آواره(1916م.) و روزانهها(1373ه.) نمود دارد، متأثر از آن آموزۀ معرفتی بودا است که هرگونه بسط کلام و شرح و تبیین سخن را نکوهش میکند:
روزی [بودا] به رهرو متافیزیک اندیشاش که با سؤالهایش دربارۀ کیهانشناسی، به قیمت ندیده گرفتن یوگا و عمل اخلاقیاش، او را به ستوه آورده بود،گفت: من اینجا و حالا برای درمان این وضع ناخوشایند موعظه میکنم؛ بنابراین همیشه چیزی را که من برایت روشن نکردهام و دلیل خودداری من از روشنگری آن را به یاد داشته باش. بودا خوش داشت که تبییناتش را به حداقل برساند. او مثل سقراط میخواست شاگرد، حقیقت را در خودش کشف کند(ر.ک: آرمسترانگ، 333:1386).
طبیعتگرایی ایندو، در همین چارچوب مفهومی، قابل درک است. تاگور مسیر حیات را در آگاهی ذاتی طبیعت نسبت به حجم و تودة ماده (Volume) و ارزش (Value) ما به ازاء آن میداند (Tagore, 2013: 11). مظاهر طبیعت در نگاه تاگور، تربیت کنندة آدمی و عاملی برای صعود او به سوی عالم بالا، معنا و خداوند به شمار میروند: «همان طور که پرندههای صحرایی/ این آوارههای راه ندیدنی/ آزادند/ مرا هم آزاد کن/ همان طور که سیل، باران و طوفان که بالش را تکان میدهد/ و به پایان ناشناختهاش میخروشد، آزادست/ مرا هم آزاد کن» (تاگور، 221:1388). جهان در نگاه تاگور، آنگونه که در مشهورترین اثر خود، گیتانجالی(1913م.) آوردهاست، جشنوارهای است که خداوند، آدمی را بدان فرو خوانده است: «به جشنوارة این جهان/ فراخوانده شدم / تو زندگیام را تبرک بخشیدهای/ چشمهایم دیده/ گوشهایم شنیده/ در این بزم/ سهم خویش را نواختهام/ همة آنچه در توانم بود» (تاگور،1393: 30). خدای او، بازتاب یافته در مرغان آواره، خدای نسیمها و در نسیمها و نه در طوفانهاست: «خدای را/ نیروی عظمتش/نرمة نسیمهاست/ نه در طوفان» (تاگور،1374: 34) ؛ هماز این روستکه «در شعر تاگور، شادی، نور، خلسه، هماهنگی انسان با خدا، موسیقی و سبُکی کاملاً احساس میشود. سخنان او بر اساس فطرت پاک انسانی است و در قطعاتش، مظاهر طبیعت چون: باران، زمین، شبنم، خورشید، ماه، ابر، آتش، شب، حیوانات، درختان و... همه در جهت تربیت انسان و اتّحاد او با خداست» (حسنی رنجبر و ابراهیمی، 12:1394). تاگور در اوج دشواریها که با فریب، به خانة او درآمدهاند و با حرصی اهریمنی، داشتههایش را ربودهاند: «آن روز/ آنها به خانهام آمدند. در گوشهای نشستند/ آرام و مطیع/ اما در سیاهی شب/ آنها را شوریده و ترُش/ در مکان عبادتم یافتم/ آنان را که با حرصی اهریمنی/ همة آنچه در نثارش بود/ میربود»، در گزارهای شگفت، تنها سهمی اندک میطلبد تا با آن، با همة وجود، حقیقت هستی، خدا را بخواهد: «تنها سهمی اندک/ از آن من/ باقی بگذار/ سهمی اندک که با همة وجود/ تو را بخواهم/ آنقدر که در همه جا/ در همه چیز/تو را بجویم» (تاگور، 1393: 58). جلالی نیز در دفتر شعری رنگ آب ها آشکارا با ایجاد پیوند در میانة عشق، زیبایی جهان و خداوند، در بیانی شاکرانه میگوید: «خداوندا شکر/ که عشق تو دروغ نیست/ زیرا که من دروغگو نیستم/و زیبایی جهان همواره/از ابدیت عشق/ سخن خواهد گفت» (جلالی، 1396: 179) و بدینگونه، حس عارفانة خویش را بازتاب میدهد؛ همچنانکه در سرودهای دیگر و در همین دفتر، در فضای مناجات: «خداوندا/ معجزة بودن/ و معجزة دیدار/ مرا کافی نیست/ خداوندا/ معجزة عشق/ و معجزة سوختن/ و معجزة خاموش شدن را/ به من عطا کن» (همان: 180). به یاد آوریم که خدای جلالی، همچنانکه تاگور، خدایی از گونة خدای رمانتیست هاست؛ خدایی که در طبیعت، با طبیعت و همراه لحظههای ناب درون شاعر است؛ خدایی در سکوت: «خداوند/ سکوت است/ و شعر/ فریاد » (همان: 441).
2-5. تاگور و جلالی، شاعرانی ترجمهپذیر
مسئلۀ زبان، به مثابة نمود ذهن و ابزار بنیادین افادۀ معنا در شعر، به ویژه پس از ظهور فرمالیسم و بهکارگیری روشهای علمی زبانشناختی در بررسی ادبیات (ر.ک: مقدادی، 1393: 340)، به مسئلهای مناقشه برانگیز و درخور تامّل بدل گردید. بیگمان ساختار زبان شاعرانه، همچنانکه گزینش واژگان این زبان، متفاوت با زبان خودکار شدة روزانه است: «شاعران از جمله کسانیاند که تن به استعمال زبان نمیدهند؛ یعنی نمیخواهند که آنرا همچون وسیلهای به کار برند» (سارتر، 1370: 16)؛ در نگرش کسانی همچون پل والری، شاعر «سمبل-ابهام گرای» فرانسوی (1871-1945م.) و ژان پل سارتر، منتقد اگزیستانسیالیست (1905-1980م.)، شعر حاصل شالوده شکنی و درهم شکستن ساختار منطقی زبان و نیز برآیند درهم شکستن زبان متعارف است (ر.ک: یوسف نیا، 1382: 7)؛ زبانی که گرچه عوامل مادی آن را واژهها میسازند (ر.ک: رهنما، 1377: 29)، اما نوع بهکارگیری آن به گونهای است که طی آن، «واژهها با یافتن جانی تازه، توش و توانی مضاعف مییابند و خود را در معناها و کارکردهای مختلف میگسترند و همین گسترش معنا، در بیشتر اوقات، باعث نوعی ابهام میشود که بدان ابهام هنری گفته میشود»(ر.ک: حسنلی، 1386: 103-102)؛ همازینروست که شفیعی کدکنی، زبان روزمره را زبانی مرده میداند: « در زبان روزمره، کلمات طوری به کار میروند که اعتیادی و مردهاند و به هیچ روی توجه ما را به خود جلب نمیکنند؛ ولی در شعر و ای بسا که با مختصر پیش و پس شدنی این مردگان زندگی مییابند» (شفیعی کدکنی، 1386: 5). این توان زبانی سبب میشود که تی اس الیوت (1888-1965م.)، شاعران را «خادمان زبان» بداند که «ابعاد جدیدی را کشف میکنند و رنگها و صداهای تازهای را به مردم معرفی میکنند که خود به تنهایی قادر به تشخیص آنها نبودند»(شمیسا، 1382: 382)؛ این متفاوت شدگی تا کجا و چگونه است؟ زبان شعری شاعری چون حافظ، به دلیل ایجاد مناسبات شگفتانگیز معنایی و مینیاتورکاریهای زبانی، به چنان زبان شاعرانهای تبدیل شده است که بسیاری از لطایف و ظرافتهای خود را در یک ترجمه از دست خواهد داد، حال آنکه سرودههای شاعران مورد بررسی، تاگور و جلالی، از اینگونه نیستند؛ به بیان دیگر، آنچه دربارة شعرگفته شد، همة واقعیّت شعر معاصر را به نمایش نمیگذارد، بلکه بخشی از شعر امروز که از قضا رابیندرانات تاگور و بیژن جلالی، هر دو به آن طیف تعلق دارند و از آن با تعابیری چون شعرِ «مفهوم گرا» و «اندیشهمدار» یاد میشود(حسن لی، 1386: 103)، تأکید خود را بر انتقال محتوا و بازتابدهی مفاهیم انسانی نهاده است و «همۀ امکانات زبان را جز معنا و خود زبان، به فراموشی و نادیده گرفتن میسپرد و در این فراموشی و نادیده گرفتن، چنان سادگی زیبا و رشکآوری از سرودههایشان برون میتراود که بسیاری چشمها و ذهنها را به خود خیره میکند»(ر.ک: عابدی، 52:1379). همین تأکید بر عنصر معنا در شعر و کاربست زبان ساده و موجز که در اغلب سرودههای عموماً کوتاه دفترهای شعر ماه نو و مرغان آواره و روزانهها به چشم میخورد، موجب گردیده است که برخی از منتقدان بر آن باشند که جلالی و تاگور، به ویژه به سبب شکل عریان و نثرگونۀ اشعارشان در بازگو کردن واقعیّت شاعرانۀ جهان، شاعرانی «بسیار ترجمهپذیر» باید شمرده شوند (ر.ک: عابدی،1379: 43-47)؛ ترجمهپذیری اینگونه از سرودهها، نکتهای نیست که بر خود جلالی پنهان مانده باشد. «چه آسان میرویم» در «دست در دست هم/ میرویم/ و چه آسان میرویم/ در آسمان شعر/ من و زبان فارسی/ دوست دیرینهام» (همان: 248)، گویای همین نکتهاست. هم ازین گونه: کلامی ساده و ترجمهپذیر است: «آمده بودم/ تا گلی بنشانم/ یا درختی بکارم/ ولی فصل بهار و خزان/ گذشت/ و دست من از نوشتن نام/درخت و گل/ مانده است» (همان: 232). شعر تاگور نیز، برخوردار از همین ویژگیاست: «کودک در جامة شاهزادگان/ با گردنبندی از سنگهای گرانبها/ بر گردنش/ همة لذت بازی را از دست میدهد/جامة فاخرش/ او را /مانع میشود/ می ترسد جامهاش پاره شود/ یا آنکه غباری بر دامنش بنشیند» (تاگور،1393: 17). همچنانکه این سرودة تاگور: «آرزوهای من بسیارند/ و گریههای من رقت انگیز/ اما مرا محافظت میکنی/ با امتناع از برآوردنشان/ مرا شایستة هدایایی عالی میدانی/ که بی آنکه خواسته باشم/ به من می بخشی /آسمان و روشنایی/ بدن، زندگی و تفکر» (همان: 27).
اینکه گوته، شاعر شهیر آلمانی(1749-1832م.)، اصولا سه گونه ترجمه را به میان میکشد: نخست ترجمه ای است که تنها ما را با فرهنگ و زبان دیگری آشنا میسازد، اما این ترجمه با زبان و فرهنگی بومی مترجم (زبان مقصد) آغشته است؛ دوم ترجمهای است که طی آن مترجم خود را به میان زبان و فرهنگ دیگری (زبان مبدا) میکشاند اما تنها اندیشة آن را بومی سازی کرده و با زبان خود بیان میدارد و سوم، که از نگاه گوته برترین ترجمهها است، آنگونه از ترجمه است که مترجم تلاش میکند تا به هویتی یکسان با زبان اصلی و مبدأ برسد تا زبان و مفهوم مقصد، منطبق بر زبان و مفهوم مبدا گردد (Goethe, 2004: 64-65)، گویای اهمیت و جایگاه برجستة ترجمه در فضای متون ادبی است. این دور و نزدیک شدنهای مترجم به زبان مبدا (متن اصلی) که مبنای تقسیم بندی های گوته در تعریف وی از انواع ترجمه شده است، با درنظر گرفتن زبان ساده و موجز اشعار جلالی و تاگور و نیز اندیشهمداری سروده های این دو، به نظر می رسد راه را برای شکل سوم ترجمه مرتفع سازد تا به قول گوته «درک ما را از متن اصلی راحت و آسان کند ... و ما را به متن اصلی رهنمون سازد» (Goethe, 2004: 66). این ویژگی، بهگونهای ضمنی و شاید ناخودآگاه، در یکی از سرودههای جلالی نیز مورد اشاره قرار میگیرد: «جهان با من به زبان فارسی/ سخن میگوید/ از اینرو من به فارسی/ مینویسم/ و عجیب است که جهان/ همة زبانها را می داند/ و به زبان همة شاعران/ سخن میراند» (جلالی، 1396: 243).
2-6. مینیمالیسم شعری
هویت ویژة ادبی شعرهای جلالی و تاگور که از منش خاص و زبان ممتاز این دو نشأت میگیرد، بازیهای زبانی، صورِخیالگرایی، سمبلسازی و بهکارگیری زبان کنایه را در سرودههای ایندو به حداقل رسانده است؛ که در نگرشی معناگرا، در اساس نیز «شعر که هنری کلامی است [...] نمیتواند حوزۀ معنی را هم به کلّی پشت سر بگذارد و خود را از هرگونه محتوای خبری تهی کند تا به صورت محض یا تصویر محض تبدیل شود؛ البته میتواند معنای مشخص و معیّنی نداشته باشد، امّا این غیر از معنی نداشتن است» (موحّد، 193:1377). تاگـور تقریبا بـر تمامـی انواع شعری مسلـط بود؛ اما مهمترین نوع ادبی محبوب او همان شعرهای غنایی بوده است؛ ازینرو، او هرگز حماسه ای نسرود و شعر بلندی نگفت و بر ترانههای کوتاه متمرکز ماند (Chaudhuri, 2020: 49). بهترین شعرهای تاگور و جلالی، در مرزی باریک از فرم و محتوا (شکل و مضمون) با غلبة عنصر مفهومی حرکت میکنند؛ آمیزهای از «جریان شعر» و «جریان فکر»: «من بیشتر متوجه جریان شعر و [جریان] فکر در خودم بودم تا در محیط خارج» (جلالی، 1396: 33)؛ تعبیر کلیدی «جریان فکر در خودم»، گویای غلبة همان عنصر مفهومی است؛ عنصری کـه سرودههای ایندو را، به گونهای مینیمالیسم شعری(گزینگویهسرایی) میکشاند؛ بر این اساس، آنچه عامل درخشش و اوجگیری شماری از سرودههای ایندو میشود، عاملیت مضمونی فراگیر و صادقانه (مطابقت تجربۀ شاعر با خواننده) و نحوۀ افادۀ خاصّ معنا در زبانی پیراسته است که سروده های ایندو را در زمرة سخنان حکمتآمیز یا حکایتنویسیهایی نزدیک به کلمات قصار قرار میدهد (عابدی، 1379: 58)؛ گزارههایی کوتاه و خبری که گویای تجربههای کوچک و بزرگ مشترک مایند. این خبرها گاهی چنان آشنا و در دسترس هستند که ممکن است از خود بپرسیم: چطور من نتوانستم این مفهوم یا این نکته از جهان را این گونه ببینم و بیان کنم؟ هنر تاگور و جلالی دقیقاً در شکار همین تجربههاست: «گریه کنی اگر/ که آفتاب را از دست دادهای/ ستارگان را نیز/ از دست بخواهی داد» (تاگور، 78:1374)؛ «ای زیبا/ خود را در عشق بیاب/ نه در چاپلوسی آینه» (همان: 83)؛ «خشکرود/ به خاطر گذشتهاش/ سپاسی نمیشنود» (همان: 83)؛ «جهان چون پاسخی است/ به سوالی که آن را/ هرگز نمیدانیم» (جلالی، 249:1385)؛ «روز/ زن من است/ و شب/ معشوقۀ من» (همان: 269)؛ همین متشکّل شدن ذهنیت شاعرانه و انتقال آن به کلام و دیدار غریب شعر و حکایت و کلمات قصار در سرودههای تاگور و جلالی است که دامنۀ ادیبانهتری به آثار آنها میدهد و شعرهایشان را از خطر تک معنایی زبان علمی که پل ریکور(1913-2005م.)، فیلسوف پرآوازۀ معاصر، آن را «مهمترین خطر در فرهنگ امروزی» (مهرگان، 57:1377) میداند، میرهاند. چنین کیفیتی، برآیند طبیعی نوع نگاهی است که این دو به هستی و زندگی دارند؛ مقولة «هنر برای هنر» شعر برای شعر، در ذهنیت تاگور و جلالی جایی ندارد؛ بلکه شعر ایندو، شعر مراقبه و مکاشفه است؛ شعری که می خواهد خود را از هر نوع پیچیدگی لفظی، معنایی، تصویری و موسیقایی، به دور دارد. اقلیم شعر ایندو، اقلیم اشراق است. شاعر گیروداری با اندیشۀ شعری ندارد. حس شعرهای او بازتاب حیات ذهنی شاعری است با هستی و در هستی. او گاه از خود و گاه با خود سخن میگوید و در همه حال، از مناجات با خداوندی از گونة خدای شاعران غافل نیست و زیست شاعرانة خود را مبتنی بر یک دلمشغولی شاعرانه مینماید و از طریق خواندهها و کهنالگوهایی که ذهن او را در سیلان حقیقتهای ازلی و ابدی قرار داده است، با بخشهایی از ادب، فرهنگ و فکر جهان مرتبط میگردد.
مطالعات تطبیقی، به مثابه شیوه- ابزاری برای دستیابی هرچه بهتر به همدلی و قرابت فرهنگی ملتها، به روشنی در مورد سرودههای دو شاعر برجستة هندی و ایرانی، رابیندرانات تاگور و بیژن جلالی، قابل تحقیق و بررسی است. تحلیل دادهها و نتایج تحقیق نشان میدهد که ایندو، با برخورداری از نگاهی با شاخصة عرفان شرقی، که خود حاصل فضای خاص خانوادگی و فرهنگی آندو بود، در مواجهه با طبیعت، با گذر از پوسته، معنایی در طبیعت پیرامون میجستند و نگاهی معناگرا را بهکار میگرفتند. نگاهی که از یکسو، برخوردار از نوع نگاه زیستبومگرایان و از دیگر سو، برخوردار از نگرش اشراقی مشرقزمین بود. هستی شناسی عارفانه- بودایی جلالی و تاگور نیز نشأت گرفته از همین نوع نگاه است: طبیعت و جلوههای گوناگون آن، به مثابه پیامآورانی با پیامهای عارفانهاند که یادآور منشأ هستی و جهان دیگرند. ذهنیت معناگرای ایندو، البته در زبان شعری ایندو شاعر، تأثیرگذار بوده است: گرایش به سادگی و دوری از ابهامگرایی، ترجمهپذیری و مینیمالیسم شعری، هریک جلوهای از همین معناگراییاند؛ که با گفتن حقیقت، حتی در گزارهای کوتاه، نیازی به شرح و بسط هرچه افزونتر وجود ندارد و مقصود شاعر جز بیان معنا و حقیقت هر چند در گزارهای کوتاه نیست.