نوع مقاله : مقاله پژوهشی
عنوان مقاله English
نویسنده English
Adaptation is a comparative relationship that tries to use the features of one or more works and by resorting to intertextual relations to transfer it to the features of another media and present a new product based on this. Adaptation has always been considered as a tool for creating artistic and literary works and has been obtained in various ways. There are many classifications of adaptation methods, the most famous of which is Deborah Cartmell's classification. According to her, adaptation is done in three ways: transmission, interpretation and analogy. This categorization in adaptation is most used in cinematic texts and cinema is one of the most popular media for presenting this comparative relationship and is a suitable vehicle for translating features of different media. This research tries to examine adaptation from Deborah Cartmell's point of view by describing and explaining her classification as well as how to use this pattern and its characteristics. In this process, cinematic examples are also examined.
کلیدواژهها English
مقدمه
داستانگویی سبب میشود ایدهها و ایدئالها در میان فرهنگهای مختلف به اشتراک گذاشته شوند. مضامین مشترک انسانی از طریق ادبیات، تئاتر، سینما و دیگر رسانههایی که بیانگر ارزشهای انسانی هستند و همچنین سنتهای فرهنگی امکان انتقال به مخاطب را پیدا میکند. مقادیر فراوانی از این روایتها و ایدهها پیشتر گفته شده و دوباره گفته خواهد شد و روایتهای پیشینی و پسینی همواره در چشم انداز فرهنگی بشر جایگاهی نوین پیدا میکند و این امر تنها از طریق فرایند منحصربهفرد اقتباس محقق میشود. اقتباس فرایند تولید روایتی جدید بر مبنای روایتی پیشینی است که به ساخت تجربههای جدیدی منجر میشود. اقتباس در معنای ادبی آن گرفتن بخشی از یک متن و آوردن آن در میان متن دیگر است که ممکن است بهصورت کامل یا با دخل و تصرف صورت گیرد (همایی، 1389: 239). محصول این فرایند بازآفرینی معانی و مضامین متن اولیه در قالبی دیگر است. اقتباس در انواع رسانهها کاربرد دارد و میتواند بینارسانهای نیز باشد؛ در این معنا، واژۀ اقتباس به مفهوم تطبیق و همین طور جابهجایی از یک رسانه به رسانه دیگر است. اقتباس بدین معنی است که کارکرد و شکل اثر را بتوان با ایجاد تغییرات و اصلاحات در ساختار آن تغییر داد و به رسانۀ جدید منتقل کرد (فیلد، 1389 :312). یکی از رسانههایی که همواره محملی برای اقتباس بوده رسانۀ سینماست. فیلمها یک قرن پس از تولد سینما هم از لحاظ تکنولوژی و هم از نظر سبکی تغییرات اساسی کردهاند اما پس از گذشت صد سال، سینمای جریان اصلی همچنان داستانها را روایت و بازگو میکند و بیشتر آن داستانها هنوز از منابع ادبی یا نمایشی استفاده میکنند. اقتباس تقریباً از ابتدا همواره در فرایند فیلمسازی نقشی اساسی داشته است و بهخوبی میتواند سلطۀ خود را تا قرن دوم سینما حفظ کند.
این پژوهش، در همین راستا به بررسی دستهبندی دبورا کارتمل در اقتباس میپردازد و پرسشهایی از چیستی و چگونگی این الگو در فیلمها مطرح و شاخصههای آن را در متون سینمایی مختلف تبیین میکند.
پیشینۀ پژوهش
عرصۀ پژوهش در مقولۀ اقتباس بسیار وسیع و گسترده است و مقالات و پایاننامههای فراوانی در باب اقتباس نگاشته شده است. همچنین، اقتباس در سینما نیز مورد بررسیهای زیادی قرار گرفته و نمونههای فراوانی برای آن ذکر شده است. در این میان، دستهبندی دبورا کارتمل از اقتباس - که یکی از مهمترین ابزارهای محققین این حوزه در عرصۀ بینالمللی است- مغفول مانده و تنها تعداد اندکی از پژوهشگران بدان پرداختهاند. بخش اعظمی از این پژوهشها در عرصۀ آثار نمایشی نگاشته شدهاند و انگشتشماری از آنها به اقتباس در سینما از منظر دبورا کارتمل پرداختهاند که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد.
مقالۀ «تاریخ، اقتباس و تصاحب در سینما» به قلم محمد شهبا و غلامرضا شهبازی یکی از کلیدیترین مقالاتی است که در آن به دستهبندی دبورا کارتمل اشاره شده است. این پژوهش در ابتدا، کنش اقتباس، انواع اقتباس، کنش تصاحب و نسبت آن با کنش اقتباس و مسئلة سرقت ادبی را توضیح میدهد و سپس با بررسی جنبههای مختلف کنش تصاحب، استعارههای تازهای تشریح میشوند که بیانگر این کنشاند.
مینا بهنام در مقالۀ «ادبیات تطبیقی و تصویر اقتباسی، بررسی موردی چند افسانه و کتاب و بازتاب آن در عرصۀ تصویر» با نمونهگیری موردی از داستانهای شیخ صنعان، برصیصای عابد، جریج، فاوست، آنتوان قدیس و تائیس به کشف ساختار داستانها، مشابهت و تفاوتشان با یکدیگر میپردازد؛ هدف از این پژوهش بررسی نحوۀ بازآفرینی و پردازش این داستانها در قلمرو تصویرسازی سینمایی، تئاتر و نقاشی بر مبنای اقتباس و انواع آن از دیدگاه دبورا کارتمل است. کشف نظام حرکتی، دگردیسی شخصیتها و نحوۀ پایانیافتن داستان از یک سو و تأکید بر تأثیر ایدئولوژیها در فرایند اقتباس و بازآفرینی و نیز توجه سازندگان آثار به نیاز زمان و تمایل مخاطبان از نتایج این تحقیق است.
غزاله ابراهیمزاده در مقالۀ «تاریخ بردهداری امریکا و سینما اقتباس از رمانهای الکس هیلی، تونی موریسن و آلیس واکر: تقابل فضای دهنی متن و تصویر» با شرح فضای ذهنی این آثار و با اتکا به شاخصههای سینما اقتباس به شرح تقابل فضای ذهنی نویسنده داستان و کارگردان فیلم میپردازد و در این مسیر از نظریۀ دبورا کارتمل بهره میگیرد.
سارا قربان حسنی در پایاننامۀ کارشناسیارشد خود با عنوان «تحلیل چگونگی اقتباس از داستانهای کتب مقدس در دو اثر شاهزادۀ روم و فیلشاه از منظر تئوری اقتباس کارتمل» به بررسی شیوۀ اقتباس از کتب مقدس و تاریخ اسلام از منظر تئوری کارتمل پرداخته است. روش گردآوری اطلاعات در این پایاننامه به شیوۀ کتابخانهای و میدانی بوده و همچنین مصاحبهای با کارگردان دو اثر صورت گرفته است. سؤال اصلی این پژوهش پاسخ به این پرسش است که چگونه میتوان با درنظرگرفتن نظریۀ اقتباس کارتمل به اقتباس از کتب و تاریخ ادیان پرداخت و این مسیر برای آثاری چون شاهزاده روم و فیلشاه چگونه طی شد؟ در نهایت، پژوهشگر با نگاهی به نظریۀ اقتباس دبورا کارتمل و با تحلیل و تجزیۀ داستان دو اثر مذکور به این نتیجه رسیده است که میتوان شیوۀ اقتباس را در این آثار در دستهبندی اقتباس تفسیری قرار داد.
بنیان نظری پژوهش
فرهنگ لغت انگلیسی آکسفورد اقتباس را اصلاح چیزی برای تطابق با شرایط جدید تعریف میکند و آن را نوعی محصول، فرایند و ترکیبی از این دو میداند: 1- کیفیت یا حالت مطابقت یا تناسب برای استفاده، هدف یا عملکردی خاص یا برای یک محیط خاص؛ سازگاری 2- نتیجۀ یک فرایند سازگاری یا انطباق؛ یک نسخه یا فرم اقتباس یا اصلاحشده. برایان مکفارلین در سال 1998 و سارا کاردول در سال 2002 اقتباس را محصول و فرایند معرفی کردهاند؛ هاچن، بر اساس کار آنها، تعریف سومی برای اقتباس بهعنوان یک محصول، یک فرایند تولید و یک فرایند مصرف اضافه کرد (Elliott، 2020: 200).
همۀ روایتها برگرفته هستند؛ چه به آن آگاهی داشته باشیم؛ چه نداشته باشیم، چه به آن اعتراف شود؛ چه نشود. گابریل مارکز میگوید: پشت هر روایتی که نوشته میشود ده هزار سال پیشینه وجود دارد. همچنین از نظر آنتوان کمپانیون همۀ نوشتارها کلاژ، نقلقول یا تفسیر متنهای پیشین هستند. اما این برگرفتگیها و همحضوریها به شکلهای گوناگون و تا بیشمار جلوههای متفاوتی دارند (نامورمطلق، 1399: 25). در گذشته بهدلیل محدودبودن انواع بیانی بیشتر رابطۀ میان ادبیات، موسیقی و نمایش یا نقاشی محدود بود؛ اما امروزه با شکلگیری رشتههای تازه مانند سینما، بازیهای رایانهای و چندرسانهای و همچنین استقلال و توسعۀ برخی از زیررشتههای تجسمی، مبادلات میانرشتهای بسیار گسترده و پیچیده شدهاند (همان، 27). اقتباس در سینما از ادبیات یکی از جریانات اصلی تاریخ سینما را تشکیل میدهد که در طی آن فیلم معمولاً از رمان، داستان کوتاه یا نمایشنامه بهعنوان منبع اقتباس استفاده میکند و آن را به فیلمنامه و سپس به فیلم تبدیل میکند. شاید مطالعۀ سینما و اقتباس بهسبب فراگیری فرهنگی و تاریخی اقتباس سینمایی همارز به نظر بیایند. تعریف در حال تغییر خود سینما نیز انعکاس تغییر پویایی اقتباس سینمایی در 110 سال گذشته است. این تعاریف از سینما شامل مجموعهای از ویژگیها میشود مانند وضعیت فرهنگی فیلم (به عنوان هنر یا سرگرمی) یا شکل و سازمان آن (مانند برتری تاریخی فیلمهای داستانی) و این مسئله تا حدودی بیانگر این است که چگونه پیچیدگیهای تکنولوژیک سینما، اقتصاد، زیباشناسی و دریافت، خود را در رابطه با ادبیات گذشته، حال و آینده قرار میدهد (Corrigan،2007: 30).
دادلی اندرو در مقالۀ «بنیان اقتباس» مشخصۀ بارز گفتمان اقتباس را تطـابق نظام نشانهای سینما با دستاوردی معرفـی مـیکنـد که در دیگر نظامها به دست آمده و این مؤلفه را وجه تمایز سینمای مبتنی بر بازنمایی معرفی میکند (اندرو،1382: 119). مفهوم بینامتنیت یکی از مفاهیم بنیادین دخیل در عرصۀ اقتباس است که سوزان هیوارد در کتاب «مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی» آن را به این شکل بیان میکند: «این عبارت بهطور تحتاللفظی به معنای ارجاع متون به یکدیگر یا اشارۀ متنهای جدید به متنهای پیشین است. مناسبات بینامتنی رابطهای است بین دو یا چند متن که بر خوانش یک بینامتن تاثیر میگذارند. اصطلاح بینامتن اشاره دارد به متن موجود حی و حاضری که در برخی بخشها از طریق ارجاع به متنهای دیگر ساخته شده است.» وی سپس در مورد بینامتنیت در سینما اشاره میکند که بیشتر فیلمها تا اندازهای حالت بینامتنی دارند و به متنهای دیگر ارجاع میدهند. برای نمونه «ممکن است فیلمی از روی یک متن اصلی، یعنی یک رمان یا نمایشنامه، ساخته شده باشد. سبک فیلمبرداری فیلم ممکن است از سبک نقاشی پیروی کند و القاکنندۀ نقاشیهایی باشد که فیلم ممکن است به آنها ارجاع داده باشد» (هیوارد، 1381، 25).
نظریههای زیادی دربارۀ اقتباس و جایگاه آن در سینما در طول سالها مطرح شـده، نظریههایی که روند اقتباس سینمایی از آثار ادبی را تحـت تـأثیر قـرار داده اسـت و یکی از مهمترین آنها نظریۀ زیگفرید کراکوئر اسـت. او در میـان تمـام اشـکال ادبـی سـینما را نزدیکترین شکل بـه رمـان میداند و «اقتباس ادبی در سینما را فقط وقتی جایز میداند که محتوای رمان ریشۀ مستحکمی در واقعیت عینی و نـه در حـالات ذهنـی و روانـی داشـته باشـد و رمان «خوشههای خشم» و «آسوموار» را مواد متناسـبی میداند که به صورتی مناسب به پردة سینما منتقل شدهاند» (خیری، 1365: 202).
مطالعات نظری بسیار کمی در حوزۀ اقتباس سینمایی انجام شده است و اهداف و معیارهای زیباشناسانۀ مشخصی برای اقتبـاس فـیلم وجود ندارد. در این میان اما نظریهپردازانی کوشیدهاند در این عرصه به تحقیق و پژوهش روی بیاورند و همین امر توانسته تا حدودی نقصان پژوهشی این حوزه را جبران کند. بلا بالاش در بـاب مسـئلۀ اقتبـاس سـینمایی معتقـد است که هر چند اقتباس از شاهکارهای ادبی نتایج سودمند و درخشانی نداشـته اسـت اما «فیلمسازی که برای یافتن موضوع به کار هنری دیگری متوسل میشود اگر موضـوع آن را از طریق شکل و زبان سینما دگرگون کند در کـارش مرتکـب خطـایی نشـده اسـت» (اندرو، 1365: 152). پییر پائولو پازولینی، مبدع نظریۀ شعرشناسی سینما، در مقالۀ خود «سینمای شعر» میگوید: «خلق یـک اثـر سـینمایی بـا تدوین نماها، صحنهها و فصلهایی که از پی هم میآیند و ماهیت روایی دارند سـینما را با «نثر روایی زبانی» پیوند میدهد و آن را با رمان و تئاتر قیاسپذیر مـیکنـد؛ امـا درون همین نثر روایی سینمایی، کارکرد دوربین، نور، صدا و دیگر ابزار خـاص سـینما کـه بـه نحوی است که ذهن را به معنای پنهان اثر سوق مـیدهـد، ماهیـت اسـتعاری دارد و بـا جنبههای شاعرانۀ زبان قابلمقایسه است» (پازولینی، 1385: 25). نظریهپرداز فرمالیست روسی، بوریس آیخنبام، بیشتر به تفاوت و شباهت متون سـینمایی و ادبـی توجه دارد؛ او به این امر اشاره میکند که «مخاطب سینما برای ادراک در شـرایطی کـاملاً تازه قرار میگیرد که تا حدی متضاد شرایط خواندن متن است. برخلاف خواننـده کـه از واژۀ مکتوب به تجسم موضوع میرسد تماشاگر در مسیری مخالف حرکت میکند. او از موضوع و از مقایسۀ قابهای متحرک به درک و نامگذاری آنها و در یک کلام به ساخت گفتار درونی میرسد» (لوته، 1386: 15).
بحث و بررسی
تحول ساختار مطالعات اقتباس و تبدیل آن به یک رشتۀ مستقل مدیون دبورا کارتمل است. وی از سال 1996 تعداد ده مجموعه مقالۀه ویرایش کرده است که به روابط میان ادبیات، فیلم و سایر رسانهها میپردازد و پژوهشهای بسیاری از کشورها و دیدگاههای انتقادی مختلف را گرد هم آورده است. کارتمل همچنین ویراستار مجلۀ اقتباس آکسفورد، که در سال 2008 تأسیس شد، و یکی دیگر از انجمنهایی است که جنبههای متفاوت این حوزه را بررسی میکنند (Cartmell،2012:7).
دبورا کارتمل از جمله نظریهپردازان اقتباس است که در دستهبندی خود اقتباس را در سه شیوه باز میشناسد: انتقال،[1] تفسیر[2] و قیاس.[3]
در نخستین شیوه یعنی انتقال، متن از یک گونه (مثلاً رمان) گرفته میشود و با افزودن قراردادهای زیباشناختی یک گونۀ متفاوت (مثلاً فیلم) به متنی جدید بدل میشود و در شمایلی نوین به مخاطب عرضه میشود. در گونۀ انتقال و در گام نخست آن دستکم دو نوع تغییر ژانری ایجاد می شود: ۱. متنی از یک نوع مانند رمان به نوع دیگری مانند فیلم، سریال ،نقاشی، بازی رایانهای و... بدل میشود؛ ۲. متن پسینی بر بنیان قراردادهای زیباشناسانۀ گونۀ دوم به مخاطبی با انتظارات متفاوت عرضه میشود. اما اقتباس از ادبیات و دیگر اشکال در بسیاری از اوقات شامل لایههای انتقالی بسیاری است که هم از لحاظ گونهای در متن منبع ایجاد تغییر میکند و هم از لحاظ فرهنگی، جغرافیایی و زمانی (24 :2012 ,Cartmell). در این نوع اقتباس شکافهای موجود در متن منبع بیشتر مورد توجه قرار میگیرد. مثلاً در این نوع اقتباس بر جنبههای استعماری آثاری مانند «رابینسون کروزوئه» اثر دانیل دفو یا «توفان» اثر شکسپیر و پیوند آنها با تاریخ استعمار تأکید میشود. آثار اقتباسی گونۀ تفسیری بهمنظور تأثیرگذاری بیشتر بر مخاطب بر آگاهی وی از ارتباط میان منبع اصلی و اثر اقتباسی استوار هستند. در این گونه از اقتباس عموماً از متونی استفاده میشود که برای مخاطب آشنا باشد و تصاویر و لحظاتی از متن مورد اقتباس قرار میگیرند که تماشاگر با آنها انس بیشتری داشته باشد و بتواند تفاوتها و شباهتهای ایجاد شده را دریابد (همان: 52). فیلم «آرامش در حضور دیگران» ساختۀ ناصر تقوایی اقتباسی است از مجموعه داستانی اثر غلامحسین ساعدی با همان نام که در قالب یک متن تصویری و به روش انتقالی ساخته شده است. از دیگر فیلمهایی که به این شیوه ساخته شدهاند میتوان به فیلم «نیمۀ پنهان» از تهمینه میلانی (بر اساس رمانی به نام «بعد از عشق» اثر فریده گلبو)، فیلم «چکمه» از محمدعلی طالبی (بر اساس داستانی به همین نام نوشتۀ هوشنگ مرادی کرمانی) و «خواهران غریب» از کیومرث پوراحمد (بر اساس رمانی به همین نام از اریش کستنر) اشاره کرد.
دومین گونه از اقتباس در دستهبندی کارتمل شیوۀ تفسیر است. در این شیوه، اقتباسگر از تقریب ساده به متن اصلی فاصله میگیرد و به سمت پدیدهای با بار فرهنگی بیشتر حرکت میکند. این نوع اقتباس با تفسیر متن پیشینی و ایجاد میزانسنی نوین عموماً با تغییر یا افزودن گزارهها همراه است. انتقال در نوع دوم اقتباس یعنی تفسیر همچنان مطرح و مستتر است با این تفاوت که اقتباسگر میکوشد بیشتر مخاطب متن جدید را در نظر بگیرد و پیامی را که در بطن اثر پیشینی وجود دارد به شیوهای روزآمد بیان کند (بهنام، 1400: 42). شاپور یاسمی فیلم «یوسف و زلیخا» را به شیوۀ تفسیر ساخته است. وی با افزودن برخی عناصر سینمایی سعی داشته در اثر اصلی تغییراتی ایجاد کند که البته در این مورد با استقبال مخاطب جدید همراه نبوده است. ابوالقاسم طالبی نیز فیلم «یتیمخانۀ ایران» را بر اساس شیوۀ تفسیر ساخته است. این فیلم بر اساس اسناد و مدارکی ساخته شده است و سعی دارد اوضاع ایران را در دورۀ قاجار و حضور انگلیس در ایران را به نمایش بگذارد.
سومین گونۀ اقتباس از منظر کارتمل اقتباس قیاسی است. آگاهی بینامتنی تماشاگر در این نوع اقتباس اهمیت چندانی ندارد. در گونۀ اقتباس قیاسی متن اقتباسشده آگاهی مخاطب را فرامیخواند و از عناصر خلاقه متن اقتباسشونده فاصله میگیرد؛ به این شکل که عناصری از منبع با اثر اقتباسشده مقایسه میشود و ارتباطی از جنس تناظر میان بعضی از عناصر برقرار میشود. نمونۀ سینمایی این نوع اقتباس، فیلم «اینک آخرالزمان» اثر فرانسیس فورد کاپولا است. این فیلم از رمان «دل تاریکی» نوشتۀ جوزف کنراد اقتباس شده است اما وقایع آن به جای کنگو در ویتنام میگذرد و وقایع رمان و رویدادهای فیلم و شخصیتهای آن در اثر اقتباسشده و اثر اقتباسشونده با یکدیگر قابلقیاس هستند ( (Cartmell & Whelehan, 2012: 13-14. داریوش مهرجویی نیز در فیلم «سنتوری» به شیوۀ اقتباس قیاسی از رمان «عقاید یک دلقک» هاینریش بُل اقتباس کرده است. در فیلم «هامون» نیز با این نوع از اقتباس روبهرو هستیم. این فیلم اقتباسی از رمان «بوف کور» صادق هدایت و برداشتی آزاد از زندگینامۀ کییرکگارد است.
نتیجهگیری
در موقعیت فرهنگی معاصر ارتباط میان اشکال هنری تشدید شده و مرزها از بین رفتهاند. به نظر میرسد یکی از ویژگیهای اصلی فرهنگ مدرن همین درهمآمیختگی هنرها باشد که در وضعیت کنونی جوامع مختلف به روشنی مشاهده میشود. این امر بهویژه منجر به شکلگیری مجموعه روابطی میان ادبیات و سینما- که اشکال محبوب فرهنگ معاصر ما هستند- میشود که مستقیماً در متون اقتباسی منعکس میشود و مخاطب (خواننده/بیننده) را تحت تأثیر قرار میدهد. این پژوهش با بررسی نوع رابطۀ سینما و ادبیات میکوشد در طبقهبندی آن از منظر یکی از متخصصین این رشته، دبورا کارتمل، مداقه کند.
درونمایه، گزارههای فرهنگی، اجتماعی و فکری متن مبدأ و مقصد در بیشتر متون اقتباسی گونۀ انتقال بازنویسی میشود و از این روست که میتوان گفت در این نوع از اقتباس متن مقصد به متن مبدأ شباهت دارد. اقتباس در گونۀ تفسیر به انتقال اجتماعی، سیاسی و فرهنگی متن منبع محدود نمیشود بلکه اثر اقتباسی بر مبنای تفسیری که از متن مبدأ به دست میآورد تلاش دارد بار فرهنگی خود را بر اساس زمانه تغییر دهد و در نتیجه، در این نوع اقتباس شکاف بیشتری- نسبت به نوع اول- میان متن مبدأ و مقصد وجود دارد. طبقهبندی سوم کارتمل از انتقال و تفسیر کمی متفاوت است. گزارۀ بینامتنیت در گونۀ قیاس سبب میشود درک مخاطب از متن فرهنگی جدید عمیقتر باشد. دستهبندی اقتباس از منظر کارتمل بر اساس درجۀ نزدیکی به متن مبدأ صورت میگیرد و هر چقدر متن اقتباسشده از عناصر متن اقتباسشونده فاصله بگیرد از نوع قیاس است.
[1] Transposition
[2] Commentary
[3] Analogue