نوع مقاله : مقاله پژوهشی
عنوان مقاله English
نویسندگان English
The theory of intertextuality is one of the new theories in the realm of literary criticism inspired by the ideas of Mikhail Bakhtin and developed by thinkers such as Julia Kristeva, Gerard Genette, and Roland Barthes. The main focus of this theory is to examine how different texts are present and effective in each other. The function of the theory of intertextuality is not only in literary criticism but also has an effective role in aesthetics and the interpretation and analysis of literary texts. In this study, intertextuality is proposed as an aesthetic orientation in the poetry of Ali Mo'alem Damghani; we used it in interpretation and decoding the meaning of his poem, and showed that there is a mutual reinforcing between increasing the quality and quantity of symbolism and increasing the quality and quantity of communicational intertextuality. In Mo'alem's Masnavi, the increase in intertextuality has led to the spread of the symbolic world of his poetry and the increase of symbols to the proliferation of his lyric conversations with other texts and thoughts. The intertextuality of Ali Mo'alem's poetry includes fields such as philosophy and ancient thought, philosophy, contemporary thoughts and schools such as communism, liberalism, separation school, the theory of Velayat-e Faqih, wisdom, contemporary philosophy, and so on; highlighted by approaches such as history-based intertextuality, intertextuality with the post-modernist approach and the intertextuality based on the Arabic literature before the Islamic era. In this essay, due to the widespread aesthetic role of the philosophical thoughts of Fardid in creating intertextual relations with the poetry of Ali Mo'alem, from among many conversations with other intellectual worlds, we only considered the aesthetic analysis of conversational space of this thought in his poetry.
کلیدواژهها English
نظریّۀ بینامتنیت از جمله نظریّات تقریباً جدیدی است که متأثّر از اندیشههای اندیشمند بزرگ روسی، «میخائیل باختین»، توسّط متفکّرانی معاصر چون «ژولیا کریستوا»، «ژرار ژنت» و «رولان بارت» طرح و فراگیر شد. اگر نگوییم که اصل و اساس این نظریّه از آنِ باختین است، دستِکم میتوان گفت که: «باختین با طرح نظریۀ متنهای تکصدا و چندصدا و موضوع گفتگومندی، بیش از هرکس دیگری در شکلگیری مباحث بینامتینت نقش داشتهاست» (نامور مطلق، 1387: 57).
باری، نامگذاری و تا حدّی توسعۀ این مفهوم را یکی از پیروان باختین انجام داد؛ «اصطلاح بینامتنیت نخستینبار، در زبان فرانسه و در آثار اوّلیۀ "ژولیا کریستوا" از اواسط تا اواخر دهۀ شصت مطرح شد.» (آلن، 1380: 30)
شاکلۀ اصلی این نظریّه، بررسی چگونگی حضور و تأثیر متنهای گوناگون در یکدیگر است. از زمان پیدایش بینامتنیت، این اصطلاح و مشتقّاتش، بارها از سوی نظریّهپردازان مختلف وام گرفتهشده و تغییر پیداکردهاست. یکی از اشتباهات ما ایرانیها، اشتیاق به ترجمه و به کاربردن این اصطلاحات؛ اوّلاً بدون توجّه به این تغییرات و نامگذاریها است، ثانیاً بیدقّت بر این نکته است که این نظریّات و اصطلاحات، مبتنی بر متنهای ادبیِ همان فرهنگ و زبان مبدأ شکل گرفته و سیلان پیدا کردهاست و ثالثاً توجّهی به پیشینه، مشابه یا مواد خام این نظریات در سنّت بلاغی مشرقزمین نمیشود.
مشکل دیگر هم ترجمهنشدن متون اصلی و ترجمههای عموماً غیرفنّیِ منابع دست دوم کتابهای مربوط به این نظریّه، به سبب همان اشتیاق بیپشتوانۀ دقّت است که پژوهشهای مبتنی بر آنها را سرشار از ابهام و اشکال کردهاست. در آنسوی مرزها، هرکس این اصطلاح و مشتقاتش را به معنای خاصّی به کاربرده و از طرف دیگر، در این سوی مرز هم هر مترجمی، اصطلاحات به کارگرفتهشده توسّط یک نظریّهپرداز را به نحوی دیگر ترجمه کردهاست و لذا نتیجه، تکثّر در تکثّر است!
همچنین گفتنیست که رویکردهای بینامتنپژوهی، پیش از این هم در دانش بلاغت و سنّت ادبی ایرانی-اسلامی، هرچند به طور متکثّر و بی چنین عنوانی حضور داشتهاست. «نتیجۀ آموزههای فنّ شاعری و دبیری در ادبیات فارسی و اصطلاحاتی؛ نظیر: تضمین، اقتباس، تقلید، سرقتهای ادبی و... در بلاغت اسلامی، پدیدآمدن گونههایی از پیوند بینامتنی است. اگرچه نویسندگان منابع بلاغت اسلامی متأسّفانه، یافتههای خود را به صورت منسجم و در چهارچوب یک نظریّه، مطرح نکردهاند.» (صبّاغی، 1391: 38)
ﺑﺮاﺳﺎس نظریّۀ ﺑﻴﻨﺎﻣﺘﻨﻴﺖ، ﻫﻴﭻ متنی ﺧﻮدﺑﺴﻨﺪه ﻧﻴﺴﺖ و ﻫﺮ ﻣﺘﻦ در آنِ واﺣﺪ، بینامتنی از ﻣﺘﻮن ﭘﻴﺸﻴﻦ است؛ یعنی هر متن تازه، آمیزهای از نقل قولهای آگاهانه یا ناآگاهانه و حاصل جمع و تغییر شکل متون دیگر است. هدف از نگارش این پژوهش، بررسی این مهم است که علی معلّم دامغانی چگونه بینامتنیت را به عنوان یکی از شگردهای زیباییآفرینی در متن ادبی استفاده کردهاست.
در میان همۀ نظریّهپردازانی که درباب بینامتنیت کارکردهاند، شاید اندیشۀ ساختارگرای «ژرار ژنت» بیش از دیگران، بتواند روشی برای پژوهش در آثار ادبی باشد؛ چرا که اوّلاً: او «گستردهتر و نظام یافتهتر از یولیا کریستوا و رولان بارت، به بررسی روابط میان یک متن با متنهای دیگر میپردازد» (نامور مطلق، 1386: شمارۀ 56)، ثانیاً: در خوانش ساختارگرایانۀ خویش از بینامتنیت، «متن را موجودیّتی عینی و انضمامی میبیند و بینامتنیت را در تلاقی متون با یکدیگر و بررسی خاستگاههای متنی به بحث میگذارد و به تحلیل کارآگاهانۀ تأثیر و تأثّرات متون بر یکدیگر متمرکز میشود» (قهرمانی، 1395). او برای پژوهش خود اصطلاح Transtextual را برمیگزیند که با دو عبارت: «ترامتنیت» (نامور مطلق، 1386: شمارۀ 56) و «فرامتنیت» (آلن،1380: 30) ترجمه شدهاند و دیگر اقسام بینامتنیت را با پنج عنوان، ذیل این اصطلاح تعریف میکند.
از میان اقسام پنجگانۀ ترامتنیت یا (فرامتنیت) ژنت، دو قسم بیش از مابقی، به نگاه ما در این پژوهش نزدیک است؛ یکی قسم اوّل که همان نام «بینامتنیت» را برخود دارد و دیگری، قسم پنجم که به «بیشمتنیت»» (نامور مطلق، 1386: شمارۀ 56) یا «زبرمتنیت» (آلن، 1380: 30) ترجمه شدهاست. بینامتنیت نزد ژنت، «حضور همزمان دو متن یا چندین متن و حضور بالفعل یک متن در متنی دیگر» (همان: 148) است. زبرمتنیت یا «بیشمتنیت نیز همانند بینامتنیت، رابطۀ میان دو متن ادبی یا هنری را بررسی میکند امّا این رابطه در بیشمتنیت برخلاف بینامتنیت، نه براساس همحضوری که براساس برگرفتگی بنا شدهاست. به عبارت دیگر، در بیشمتنیت تأثیر یک متن بر متن دیگر مورد بررسی قرار میگیرد و نه حضور آن...» (نامور مطلق، 1386: شمارۀ 56)
مقولاتی چون تفکّر و فلسفه و همچنین سیاست و جامعه، از مهمترین بینامتنهای بسیاری از مثنویهای علی معلّم هستند که در بسیاری مواقع با هم درآمیختهاند. در حقیقت باید گفت، رویکرد سیاسی شعرهای معلّم، فراتر از فضای شعر سیاسی معمول و همراه با پشتوانههای عمیق فلسفی، نظری و اعتقادی است و به همینخاطر، دارای ماندگاری و ارزشمندی فراوانی است. اگر میبینیم که بعضی از مثنویهای معلّم، دارای جدال و سویۀ سیاسی پررنگی هستند، این جدال دعوای این جناح و آن جناح و چپ و راست نیست، دعوا بر سر قدرت و میز نیست، دعوای این مکتب و آن مکتب است؛ جدالِ اندیشههاست. مثنویهای معلّم آیینۀ تمامنمای مهمترین جریانات فکری و نظری چهل سالۀ اخیر است؛ از اندیشۀ تفکیک تا اندیشۀ ولایت فقیه، فلسفهمحوری، فلسفهستیزی، کمونیسم، لیبرالیسم و روشنفکری دینی و... همه مقولاتی هستند که در این مثنویها طرح و بررسی شدند و شاعر با بعضی همراهی، با بعضی مخالفت و با بعضی دیگر همراهی منتقدانهای داشتهاست. اهمّیت حضورِ توأمان این دو حوزۀ معنایی، اینجاست که بینامتنیت شعر معلّم با آنها، از عوامل تمایزآور شعر او با دیگران است. شاعران بسیاری هستند که شعرشان با تاریخ یا دین یا حتّی سیاست در گفتگوست امّا در طول تاریخ ادبیات فارسی و ادبیات ملل، کمتر شاعری پیش از علی معلّم وجود داشتهاست که شعرش تا اینمقدار و با این موفقیّت، با فلسفۀ سیاسی و سیاستورزی با مبدأ فکری و نظری، بینامتنیت داشتهباشد و آیینۀ جریانات و جدالهای فکری روزگار خود باشد.
1-2- زیباییشناسی بینامتنیت با استفاده از روش کلّی به جزئی
تمرکز اصلی این جستار برای زیباییشناسی بینامتنیتهای شعر علی معلّم دامغانی، مبتنی بر روش کلّی به جزئی است. برای تحقّق این مهم، ابتدا باید مهمترینِ این بینامتنیتها از نظر گستردگی، زیباییآفرینی و تمایزبخشی در شعر او برشمرده شوند.
متون و جریانات فکری و نظری حاضر یا مؤثّر در شعر علی معلّم دامغانی را میتوان به سه دستۀ کلّی تقسیم کرد:
از این سه گروهی که یادآور شدیم، آنچه موجب تمایز و زیباییشناسی خاصّ شعر علی معلّم دامغانی در طول تاریخ ادبیات است، دستۀ سوم است؛ چه اینکه ارجاع به دو دستۀ قبلی در شعر دیگران نیز هست. بینامتنیت حضور و تأثیر آثار و جریانهای فکری و اندیشمندانه در شعر علی معلّم دامغانی، خود به سه شیوۀ مختلف قابل تقسیم است:
حالت اوّل، حدّاقلیترین حالت بینامتنیت در شعر معلّم و حالت سوم، حدّاکثریترین نوع بینامتنیت در این آثار است. در حالت سوم، اگر شاعر بتواند ساختار هنری شعر را فدای محتوا نکند و شعر به نظم یا کلام موزونِ نازیبا نزدیک نشود، طبیعتاً ارزش زیبایی و محتوایی، بیش از دیگر حالات است. همچنین اهتمام به حالت سوم است که باعث میشود، ما شعر را شعری حکیمانه و شاعر را شاعری اندیشمند و فرهیخته بدانیم. در اینجا تنها به بینامتنیت حداکثری که هنریترین شکل آن بوده و یکی از مهمترین شگردهای زیباییشناختی شعر علی معلم است، میپردازیم.
بینامتنیت حدّاکثریِ شعر علی معلّم را با متون و اندیشههای اندیشمندان و جریانات مهم، میتوان به چهار دستۀ کلّی تقسیم کرد:
در اینجا به دلیل اهمیت روابط بینامتنی شعر علی معلم با اندیشههای سید احمد فردید، تنها به پیوند زیباییشناسی شعر او با این جریان فکری خواهیم پرداخت.
1-2-2- بینامتنیت شعر علی معلّم با متون و اندیشۀ حکمت انسی و علم الاسمای تاریخی
مرحوم دکتر سیّد احمد فردید، از مهمترین فیلسوفان معاصر هم مانند دکتر علی شریعتی، از متفکّران نوگرا و در عین حال سنّتگرایی است که تأثیر بسیاری بر نخبگان روزگار خود گذاشتهاست و سخنان و کتابهایش با شعر علی معلّم بینامتنیت دارد. با این تفاوت که فردید برعکس شریعتی، روی سخن با عموم مردم نداشتهاست. اگر مخاطب اصلی شریعتی، انبوه جوانان علاقمند آگاهی است، مخاطب فردید نخبگان و فرهیختگان جامعه بود و او هم بیشترین تأثیر خود را بر ذهن و زبان همین قشر؛ مخصوصاً متفکّران و اهالی فلسفه و اندیشه گذاشت، «مهمترین متفکّران هویّتاندیش ما، دستکم در دورههایی و در بعضی از آثارشان، تحت تأثیر فردید بودهاند.» (هاشمی، 1393: 14)؛ از جمله: «رضا داوری اردکانی»، «داریوش شایگان»، «داریوش آشوری»، «جلال آل احمد»، «سیّد عبّاس معارف»، «سیّد جواد طباطبایی»، «منوچهر آشتیانی»، «محمّد مددپور» و «احسان نراقی».
شریعتی توانست بر اکثریّت قاطع شاعران برجستۀ انقلاب تأثیرگذار باشد امّا فردید در میان جماعت شاعران، به جز علی معلّم دامغانی و «یوسفعلی میرشکّاک» بر شاعر دیگری اثر نگذاشتهاست؛ شاید به این خاطر که هیچکدام از شاعران دیگر به اندازۀ این دو شاعر، اهل مطالعه، تفکّر، فلسفه و اندیشه نبودند.
یکی از علل بینامتنیت شعر معلّم با متون و اندیشههای این فیلسوف، نگاه سنّتگرایانه و اندیشۀ انتقادی او نسبت به غرب و همچنین غربپرستان بود. فردید علیرغم اینکه خود درسخواندۀ مغربزمین بود، به پیروی فیلسوفان بزرگی چون «هایدگر» و «نیچه»، به منتقدان عالم و فلسفۀ غربی پیوستهبود. اصطلاحِ معروف «غربزدگی» که توسّط جلال آل احمد به شهرت رسید، از جمله ابداعات او بود، البتّه در معنایی عمیقتر و فلسفیتر از آنچه امروز، در تداول عامیانه وجود دارد.
توافق و همراهی علی معلّم با همۀ متفکّران و اندیشمندان دیگر بر پایۀ همین سنّتگرایی و توجّه به سنن و فرهنگ اصیل ایرانی- اسلامی است.
2-2-2- مثنوی «خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است»
ردّپای اصطلاحات و نوع اصطلاحسازی فردید را در بسیاری از مثنویهای دورۀ دوم شاعری علی معلّم -آنچه پس از کتاب رجعت سرخ ستاره منتشر شدهاست- میبینیم که خود، نشان از تغییر اندک و تعمیق بسیار فضای فکری و مطالعاتی شاعر دارد. هرچه از حضور تفکر شریعتی در شعر معلّم کاسته میشود، بر فردید افزوده میشود؛ «یعنى افکار شریعتى بیشتر بر نیمکرۀ اوّل شاعرى معلّم سایه افکنده و هرچه به نیمکرۀ دوم نزدیک مىشویم، وجود او را کمرنگتر مىبابیم و درعوض، شخص دیگرى به نام سیّد احمد فردید جایش را مىگیرد». (مظفّری، 1383: 51) گویی شریعتی، جوابگوی دوران جوانی و فصل احساسات پرشور شاعر بودهاست و فردید مناسب حال دوران پختگی و فصل تفلسف و تفکّر شاعر. از جمله شعرهای حاوی این اصطلاحات، همان مثنوی است که ظاهراً در سوگ امام خمینی سروده شدهاست:
خضر هم از شکن زلف تو در گمراهی است
بعد از این زخم و عطش، رهزنِ مرگآگاهی است
(فردید، 1387: 89)
«مرگآگاهی از اصطلاحات بر زبان آمدۀ مرحوم سیّد احمد فردید است.» (همان) او در جایی میگوید: «این ترسآگاهی و مرگآگاهی است که آدمی را سرانجام به وارستگی و انس دلآگاهانه به اصل خویش؛ یعنی الله صمدانی متعالی راه مینماید.» (فردید، 1387: 437)
امّا طرح مفصّل یکی از اندیشههای مهم فردید در فلسفۀ تاریخ، نخستینبار در مثنوی معروف «کلیله» انجام میپذیرد. «به نظر فردید، تاریخ بشر ادواری قابل تمیز و تفکیک دارد. این ادوار، از بدو خلقت آدمی و پیش از تاریخ به معنای متداول آغاز میشود. دورهای میآید و دورهای میرود تا روزگار ما که آن هم دورهای خاص با ویژگیهایی قابل تبیین است. علاوه بر این، به نظر فردید، علم به ادوار، صرف علم به گذشته و حال نیست بلکه عالِم به ادوار، به آینده نیز علمی اجمالی دارد و دور یا ادوار بعدی را می تواند پیشگویی کند.» (هاشمی، 1393: 101). طبق اندیشۀ فردید که در اینجا از ابن عربی نیز متأثّر است، در هر کدام از این ادوار، شاهد ظهور یکی از اسمای الهی هستیم. ردّپای این اندیشۀ فردید و ابن عربی را در گفتگوهای معلّم هم میشود پی گرفت: «ما میدانیم که در هر دورهای، جهان ذیل اسمی از اسمای خداوند قرار دارد که از سیطرۀ آن اسم به طور کلّی نمیشود گریخت» (معلّم دامغانی، 1388: 226)، «آنهایی که تاریخ و حکمت تاریخ را به لحاظ عرفانی تبیین میکنند، قائلند به اینکه در هر دوری، اسمی غلبه دارد و همۀ آنهایی که در آن دور زیست میکنند، به نحوی زیر سلطۀ آن اسم هستند» (همان: 167).
فردید این ادوار را به پنج دوره (چهار دورۀ اصلی) تقسیم میکند.
این ادوار عبارتاند از:
در این تقسیمبندی میبینیم که اولین و آخرین مرحله در هر دو، شبیه هم هستند «مراد از پریروز در حکمت تاریخ استاد فردید، دورۀ امّت واحدۀ آغاز تاریخ و مراد از پسفردا دورۀ امّت واحدۀ پایان تاریخ است.» (معارف، 1390: 41). و هردو دارای ظهور یک اسم خدا و ذیل یک ولایت هستند. «خدای پریروز و پسفردا که با و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام همراه است، غیر از خدای امروز است.» (فردید، 1387: 89)، «من خدای دیروز و امروز و فردا را طاغوت میدانم و خدای پریروز و پسفردا همان الله است» (همان: 136). دیروز و امروز دورۀ طاغوتزدگی هستند. دیروز، دوران طاغوت و غربزدگی با پرستش اصنام و ملوک و ربّالنوعهاست و امروز، دوران غربزدگی مضاعف با اومانیسم و خودپرستی و خودمحوری انسانها. فردا نیز در سیطرۀ غربزدگی و طاغوت است امّا «برهۀ تاریخی میان دورۀ معاصر و امّت واحدة آینده است». (معارف، 1390: 520). در این دوره نیز «موضوعیّت نفسانی کماکان حاکم است ولی این دوره، متضمّن امری است که در ادوار ماقبل آن وجود نداشتهاست و آن ادراک عسرتی است که با ظهور نیستانگاری در تاریخ قدیم غرب آغاز شده و با سلطۀ نفسانیّت مضاعف، در دورۀ جدید به اوج خود رسیدهاست و بالأخره در دورۀ تاریخی فردا، به نهایت و تمامیّت خود میرسد.» (همان: 520) ادراک این عسرت، منجر به شوق رهایی و گذشت از ادوار طاغوت است.
بینامتنیت فکریِ نظریِ مهمّ دیگر شعر کلیله با محوریت اندیشۀ فردید، از این ابیات آغاز میشود:
|
چنین شنیدهام از پیر روزگارآموز |
|
که روزگار جهان را نهاده بر شش روز |
زیبایی بینامتنیت فردید در این سطرها و سطرهای اینچنینی، درونیکردن اندیشهها و متنهای بیرونی است، همراه با ادبیاتِ شاعرانه و اندیشۀ خاصّ خود شاعر و البتّه با رعایت منطق متن مبدأ. اتّفاقی که در فصل سمبولیسم، در باب نوع بینامتنیت شعر معلّم با کتاب کلیله و دمنه به تفصیل توضیح دادیم.
طبیعتاً شاعر اینجا نمیخواسته و زیباییشناسی شعریاش هم به او اجازه ندادهاست که به صراحت، اسمی از فردید و یا فلسفۀ تاریخ بیاورد. «پیر روزگارآموز» استعارۀ زیبایی است از فردید، به عنوان یک متفکّر فلسفۀ تاریخ. چنانچه میبینیم، این سطرها بینامتنیت روشنی با فلسفۀ تاریخ فردید و علم الأسمای تاریخی او دارد و شاعر اینجا به شرح دورۀ «پریروز» پرداختهاست. امّا آنچه این بینامتنیت را غنی کرده و به آن ارزش زیباییشناختی بیشتری بخشیدهاست، رویکرد «فیلولوژیک» و «اتیمولوژیک» شاعر به تأسّی از اندیشۀ مبدأ است. فیلولوژی (لغتشناسی یا فقه اللّغه)، اتیمولوژی (اسمشناسی یا ریشهشناسی) و ترمینولوژی (مفهومشناسی) از دانشهایی هستند که دکتر فردید در آنها تخصّص فراوان داشت. او با احاطۀ گستردهای که به زبانهای باستانی و دانش زبانشناسی داشت، بر اساس نظریۀ «امّت واحدۀ» خود، ریشههای مشترک بسیاری از واژگان و زبانها را پژوهش و معرفی کردهبود. همچنین در باب معانی اصلی بسیاری از واژگان، پژوهشها و یافتههای فراوانی داشت. در اندیشۀ او با طیشدن دورۀ پریروز و متفرّقشدن امّت واحده، بسیاری از واژهها معنای اصلی خود را از دست دادهاند و به همین خاطر، اتیمولوژی تلاش مهمی برای رسیدن به حقیقت است؛ «اتیمولوژی و حقشناسی و ریشهشناسی هممعنیاند. اتیموس با حق و حقا و حتماً هممعنی است. حق و هست و اسم همریشهاند. کسی که اسمشناسی میکند، حقشناسی میکند و به اصل میرود. از فرع میرود به اصل. به باطن میرود از ظاهر». (فردید، 1387: 440)
در این سطرها به جز طرح نظریۀ فردید به زبان شاعرانه، آنچه معلّم از خود افزودهاست، تلاش برای ریشهشناسی و لغتشناسی شاعرانۀ اصطلاحات فردید است. کاری که شاید خود این فیلسوف درمورد این واژهها انجام ندادهاست، هرچند که بخشی از روش و دانش همیشگی او بودهاست. زینروست که معلّم، «پریروز» را به «پری روز» به معنای «عهد پری» و «روزگار فرشتگان» تعبیر میکند که هم با ظاهر واژه متناسب است و هم با اندیشۀ مبدأ مطابقت میکند.
|
دو دیگر آنهه به دیروز دیو روز دمید |
|
عروس بود پریروز و زین عجوز، رمید |
در سطرهای اخیر هم طرح اندیشۀ فردید در دوران دیروز تاریخ -دورۀ غفلت از حق و نیستانگاری وجود- را میبینیم. در اینجا شاعر یکی از ریشهشناسیهای معروف فردید؛ یعنی همریشگی «طاغوت» در عربی و «دیو» در فارسی را که مربوط به تفسیر همین دورۀ تاریخی است، چاشنیِ کلامش میکند. این واژه و ریشهشناسیاش از امّهات تفکّر اتیمولوژی فردید است: «"طاغوت" کلمهای که با "Deva" همریشه است. هندیها خدا را به نام Deva میخواندند. زرتشت آمد، گفت: خدای هندیها "دوا" باطل است... بنابراین دوای هندیها میشود "دیو". "Dieu" که در زبانهای اروپایی هم هست و باقیمانده از همین ریشه است. رومیها به دوا "دئوس" و یونانیها به همین دوا "زئوس" و "تئوس" میگویند. در اسلام همین دوا را به نام طاغوت یاد میکنند». (فردید، 1387: 135)
همچنین در اینجا هم میبینیم، اتیمولوژیِ شاعرانۀ معلّم «دیروز» را تعبیر به «دیو روز» همراه با معنای «عهد دیو» و «روزگار طاغوت» میکند که باز کاملاً متناسب با ظاهر واژه و مطابق با اندیشۀ فردید است.
دیگر بینامتنیت این سطرها هم ارجاع مصرع نخست بیت سوم -«ز دی مگوی که گفتند یاد دی مکنید»- به شعر معروفِ خیّام است: «روزی که گذشته است از او یاد مکن (خیّام، 1386)»
در ادامه میخوانیم:
|
سه دیگر آنچه مر امروز اندر آنی تو |
|
ز فرط قرب ندانی ورا، که آنی تو |
در اینجا معلّم به جز طرح «دورۀ سلطۀ موضوعیّت نفسانی یا غربزدگی مضاعف» و تعبیر «امروز» به «روز ما» به معنای «عهد ما» و «روزگار انسانمحوری»، یکی دیگر از اندیشهها و اصطلاحات فردید در تفسیر شرایط و دوران غربزدگی؛ یعنی «حجاب» را در بیت: «به حق آنکه حبیب و محب و محبوب است/ که آدمی به خود اکنون ز دوست محجوب است»، با لحنی شاعرانه و عارفانه میآورد. فردید معتقد بود که: «در دوهزار و پانصد سال تاریخ، حجبی کشیده شدهاست روی زمان باقی پریروز و پس فردا، این حجاب برداشته میشود» (فردید، 1392: 263).
دیگر زیبایی بینامتنیتمحورِ این سطرها، ایهامی است که شاعر در شعر خود، اشاره به یک اصطلاح فلسفی مربوط به این دورۀ تاریخی دارد. چنانچه قبلاً با بیانی دیگر گفتیم، فردید معتقد بود که: «در تاریخ غرب طاغوت رفت و اومانیسم آمد». (فردید، 1387: 34)
اومانیسم به معنای انسانمحوری، از ویژگیهای این دوران و اومانیست به معنای انسانمحور، از افراد این دوران است. آخرین بیت معلّم در این بند هم توضیح این نکته در اندیشۀ فردید است که هم با ایهام تبادر و تناسب، واژۀ اومانیست را به زیبایی در خود جای دادهاست: «نبشت غبیه چو قطره است، جوش دریا نیست/ محیط ماست که ماییم جمله، او ما نیست». باری، این همۀ ماجرا نیست؛ اگر بهجز اندیشۀ فردید با خود متن و سخنش هم آشنا باشیم، میبینیم که این بیت در عین حال، بازگویی دقیق یکی دیگر از مباحث فردید درباب «جزئی و کلّی در فلسفه» هم هست: «میگویند که در ذهن نیز مانند خارج کل نیست، هرچه هست، معینات است و جزئیات و اینکه کلّی معالکثره با کلّی فیالکثره یک معنی دارد؛ یعنی کلّی معالکثره پروردگار ماست و این پروردگار با ماست و ما با او نسبتی داریم و او ماهیّت دارد و او ما نیست». (همان: 67) شگفتی ماجرا اینجاست که اوّلاً هر دو اندیشه از فردید است و هردو در این بیت جمع شدهاند، ثانیا «او ما نیست»، در پایان همین سخن خود فردید هم وجود دارد امّا چون در این بخش از سخن فردید، بحث دورۀ امروز و اومانیسم خیلی مطرح نیست، این سه کلمه اینجا ایهامبرانگیز نشدهاند. در حقیقت، معلّم برای آفرینش هنری و نیز حکمت نظری خود، در فعلی نبوغآمیز، دو سخن فردید را مادّۀ خام یک صورت هنری قرار دادهاست.
پس از شرح دورۀ «امروز»، در شعر میخوانیم:
|
الا برادر صافی! از این خسان فرد آ |
|
که از صفای تو تابد سپیدهسان فردا |
در این سطرها، دورۀ تاریخی فردا شرح دادهشدهاست و شاعر «فردا» را تعبیر به «فرد آ»؛ یعنی دعوت به فردآمدن و جداشدن از جماعت و از «من» و «ما» کردهاست و در سطرهای بعد، امام مهدی (سلام الله علیه) را امام روزگار فردا معرّفی میکند:
|
در این قبیله دلیلی است از سلالۀ نور |
|
که نزد اوست در ایّام ما قبالۀ نور |
در یکی از بیتهای پایانی چنین میخوانیم:
الا تمام کنم قصّه، گاو را بکشید به تیغِ حق، خود بیگانهیاو را بکشید
(همان: 249)
«خود بیگانهیاو» مانند «پیر روزگارآموز»، تعبیری شاعرانه از یکی از اندیشههای فردید در همین دورۀ تاریخی است و آن همان «غربزدگی» است. خود بیگانهیاو؛ یعنی نفسی که به بیگانه متمایل است؛ یعنی همان غربزدگی و طاغوتزدگی که خاصیّتِ عقل و جان انسانهای دوران دیروز و امروز و فردا است. تا وقتی خود بیگانهیاو را در خود نکشیم، تا وقتی طاغوتزده و غربزده باشیم، به دورۀ پسفردا راه نمییابیم. آنگاه که این مهم محقق شد، بیت آخر به عنوان نماد عصر تاریخی پسفردا محقّق میشود:
به حق حق که خداوندی زمین با ماست
به شرق و غرب جهان، روم و زنگ و چین با ماست (همان)
در شعرهای بعدترِ معلّم، صراحت حضور فردید کمرنگتر میشود امّا نوع واژهگزینیها، اصطلاحات فردید و روح کلّی حاکم براندیشۀ او در شعرهای دیگری نیز قابل مشاهدهاست. به ویژه در مثنویهایی که معلّم در آنها به فلسفۀ سیاست پرداختهاست.
یکی از مهمترین این مثنویها، شعر «امّت واحده از شرق بهپا خواهد خاست» (همان: 321)، معروف به «امّت واحده» است. خود نام شعر که حاوی یکی از سطرهای مهمّ شعر هم هست، اشاره به یکی از امّهات اصطلاحات فردید دارد. نظریۀ امّت واحدۀ فردید که پیش از این، تا حدّی به آن اشاره کردیم و مأخوذ از قرآن کریم است: «و مَا کَانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِی بَینَهُمْ فِیمَا فِیهِ یخْتَلِفُونَ» (یونس: 19)
طبق این نظریّه، در دوران «پسفردا»، امّت واحده به رهبری امام موعود از شرق بهپا میخیزد؛ یعنی سطر معلّم، دقیقاً عین نظریۀ فردید است و در ادامۀ پایانبندی شعر کلیله:
«به حقِّ حق که خداوندی زمین با ماست»
بسیاری از سطرهای آخرالزّمانی دیگر این شعر هم به همین نحو و در همین موضوع است؛ از جمله:
|
آسمان را مه انبوه دگر خواهد کرد |
|
نیمهشب خیل گراز از کوه سر خواهد کرد |
دیگر بینامتنیت شعر معلّم با فردید را میتوان در بعضی از واژهگزینیهای او دید که عیناً اصطلاحات فردید را در ساخت شعری خود به کار بردهاست:
باد... این باد غریب است، غریب است این باد
روح دیو است، دروج است، فریب است این باد
(معلّم دامغانی، 1393 الف: 326)
واژۀ «دروج»، برساختۀ فردید نیست ولی از اصطلاحات رایج اوست و شاید قبل از او کسی را نتوانیم پیدا کنیم که آن را ورد زبان داشتهباشد. چانچه در یکی از گفتگوهای پیش از انقلاب این فیلسوف، وقتی پرسشگر از معنای دروج میپرسد، میگوید: «"الذین کذّبوا بآیاتنا سَنستدرجهم مِن حیث لایعلمون"؛ معنی این آیۀ مبارکه این است: "کسانی که به ما دروغ گفتهاند، به آنها دروج میزنیم، بیآنکه خود بدانند". این دروج که مورد استعمال من است، ریشۀ اوستایی و سانسکریت دارد و همان دروغ مصطلح خودمان است. این دروجزدگی بیان دیگری از غربزدگی است» (فردید، 1355). و در جای دیگری هم متذکّر میشود که: «استدراج به اوستایی و هندی باستانی میرود که همان دروج و دروغ و سخن بد است». (فردید، 1387: 426)
در سطرهایی که در ادامه میآید، دو بینامتنیت هنرمندانهتر شعر معلّم با متن و اندیشۀ فردید را میبینیم:
|
صبحدم گاو... نه، بقراط جنین را میکافت ... |
|
پسر سایۀ سقراط زمین را میکافت
نه که بقراط بقر نیست، بقر بقراط است |
این سطرها هم به خاطر دشوارگویی شاعر، هم بینامتنیتش با اندیشههای دشوار، دشواری و زیبایی دوچندانی دارند. در اینجا شاعر بهطور خلاصه، در حال بازگویی تاریخ فلسفۀ یونان، تاریخ فلسفۀ دوران قرون وسطی و تا حدّی اشاره به وضعیّت امروز است امّا به روایت هایدگر و فردید. طبق اندیشۀ فردید، او در حال سخنگفتن از وضعیّت فلسفه و تفکّر در «دیروز»ی است که اساس «امروز» است.
ابتدا به نظر مارتین هایدگر، فیلسوف بزرگ قرن بیستم در باب فلسفه یونان اشاره میکنیم. هایدگر معتقد بود که فلسفه از افلاطون و به ویژه از ارسطو به بعد، با انحراف از موضوع وجود به موجود، وظیفۀ اصلی خود را فراموش کرده و منحرف شدهاست. «به عقیدۀ هایدگر تفکّری که امروزه در علوم و در متافیزیک جریان دارد، تفکّری است که از زمان افلاطون به ما به ارث رسیدهاست؛ این تفکّر از همان زمان افلاطون، از تفکّر دورۀ پیشسقراطی -که از نظر هایدگر، نمایانگر دورهای تاریخی با تفکّر اصیل است- دور شد و در مسیری دیگر قوام یافت، به نحوی که با ظهور فلسفۀ ارسطویی، ملتزم به منطق شد». (افراسیابی، 1389: 128) به نظر هایدگر، «تاریخ فلسفۀ غرب، تاریخ فراموشی تدریجی بصیرتهای متفکّران نخستین بودهاست. او معتقد است که وقتی فلسفه به منطق، اخلاق، فیزیک و... تقسیم شد (این اتّفاق با ارسطو افتاد)، دوران متفکّران نخستین به سر رسید. متفکّران نخستین حتّی از واژۀ "فلسفه" برای تفکّر استفاده نمیکردند. به نظر میرسد که متفکّران پیشسقراطی، بالأخص "آناکسیمندر"، "پارمنیدس" و "هراکلیتوس"، از افلاطون و ارسطو و فیلسوفان مدرن، به حقیقت هستی نزدیکتر بودند. (قنبری، 1390: 112) هایدگر بر این باور بود که «خرد (سخن، کلمۀ Logos) با بودن یکی است، انسان را نگاه میداشت، ریشهاش را در زمین استوار میکرد و در خانهاش جای میداد امّا از زمان ارسطو به بعد، انسان از این لنگرگاه عظیم نخستین خود، گسسته بود و در جزر و مدّ نیستانگاری -که ما هنوز در آن غوطه میخوریم- شناور شد. انسان به «حیوان ناطق»، حیوانی که نطق دارد و میتواند محاسبه کند، بدل شد، موجودی که راه خود را میشناسد و در نتیجه موّفقترین حیوان گردید امّا حیوانی که از ریشه و زمینش در عرصۀ «بودن» گسسته بود و از این پس، وجودش صرفاً غریبه و بدون اغراق بیخانمان -یعنی دور از خانۀ خویش- است». (ادواردز، 1389: 141).
فردید هم در این زمینه بسیار متأثّر از هایدگر بود. با این تفاوت که او اصل این انحراف را از ارسطو میدانست و تا حدّی از افلاطون دفاع میکرد. فردید در دوگانههای افلاطون و ارسطو هم بیشتر طرف افلاطون را میگرفت: «بنده ارسطو را در مقابل افلاطون رد میکنم. به یک عنوان دیگر، برای اینکه افلاطون به حقیقت در کتب آسمانی نزدیکتر است... ارسطو همواره از اصالت وجودِ عالم شهادت میگوید و برای این عالم که ذاتش در فناست، اصالتی قائل است». (فردید، 1387: 64)
همچنین اینجا باید بگوییم که دورۀ «پیشسقراطی» نزد هایدگر، بسیار نزدیک به دورۀ «پریروزی» نزد فردید و معلّم است.
حال با مقدّماتی که عرض شد، به شعر بازگردیم:
صبحدم گاو... نه، بقراط جنین را میکافت پسر سایۀ سقراط زمین را میکافت
پسر سایۀ سقراط کیست؟ یک: معروفترین اندیشۀ افلاطون که اتّفاقاً مورد انتقاد ارسطو هم هست، نظریۀ مُثل است. نظریّهای که افلاطون آن را با مثال غار و سایههایش توضیح میدهد. ساکنان غار سایههایی را بر دیوار میبینند که وابسته به یک حقیقتی بیرونی هستند. در عالم مثل، مثالها هستند و هرچه ما در عالم واقع میبینیم، سایههای آن عالمند. دو: بسیاری اوقات، نمیتوان تمایز افلاطون و سقراط را در اندیشههای فلسفی تشخیص داد. اوّل به این دلیل که سقراط اهل نوشتن نبود. دوم به جهت آن که شخصیّت و قهرمان اصلی حکایتها و کتابهای افلاطون، سقراط است. گویی افلاطون به نفع بیشتر دیدهشدن سقراط، خود را در حاشیه و سایۀ او قرار دادهاست. علی معلّم با عنایتی خلّاقانه به این دو مفهوم، به افلاطون لقبِ «سایۀ سقراط» را دادهاست. تو گویی، سقراط مثالی در عالم مثل است و افلاطون سایه و جلوهای از او در عالم مکتوبات. مراد از «پسر سایۀ سقراط»، ارسطو است؛ هم به اعتبار رفتار پدرانه و کریمانۀ افلاطون با ارسطو و هم به اعتبار آنکه در متون گذشته و روایات دینی حق، آموزگاری را با حقّ پدری شبیه میدانستند؛ از جمله در حدیث نبوی: «الآباء ثلاثة: أبٌ ولدک و أبٌ زوّجک و أبٌ علّمک» (آملی، 1352: 498) فعلی که شاعر برای سیر دانشاندوزی ارسطو و بقراط، نمایندۀ دانش پزشکی یونانی انتخاب کردهاست، از مصدر «کافتن» است که هم به معنای جستجوکردن است و هم به معنای ویرانکردن و دریدن. شاعر با عنایت به هر دو معنیِ این مصدر، اهتمام ارسطو به دانش را با اهتمام به ویرانی همراه کردهاست تا به اندیشۀ هایدگر و فردید نزدیک شود.
در بیت سوم: «ماسوی را به دم تیغ سوا میکردند/ میشمردند جهان را و جدا میکردند» هم شاعر، اشارهای منتقدانه به تقسیمبندی دانشها دارد که نخستینبار در تاریخ علم و فلسفه، توسّط ارسطو انجام شدهبود. «ارسطو نخستین کسی بود که به ردهبندی دانش متوجه شد و تقسیماتی را بنیان نهاد که در طول قرون نفوذ یافت.» (محمدنیا، 1384: 57) این تقسیمبندی که اساس و روش دانش و پژوهش در دورههای بعد شد، طبیعتاً بیعیب و نقص نبود و از همینروی، موجب برانگیختهشدن انتقادات متفکّران متأخّر شد. (همان و شاله، 1346: 54 تا 67)
در بیت چهارم هم بینامتنیتهای دیگری را با فلسفه و حکمت فردید میبینیم. به ویژه در این بیت:
گریۀ روح روان بود که جان طغیان کرد صبح تاراج زمین بود، زمان طغیان کرد
اوّلاً، میتوانیم بیت را اینگونه تفسیر کنیم که به خاطر اساس اشتباهی که ارسطو و پیروانش گذاشتند و نتایج بدی که آن اساس گذاشت، زمان طغیان کرد؛ یعنی دور دیروزی نسخ شد و دور امروز آغاز. ثانیاً، میتوانیم با توجّه به همریشگی «طاغوت» و «طغیان» و نیز اهتمام معلّم و فردید به اتیمولوژی، حدس بزنیم که منظور شاعر از طغیان زمان -با استفاده از ایهام تبادر- طاغوتیشدن عهد باشد، دقیقاً مطابق نظریۀ فلسفۀ فردید که دیروز را روزگارِ غلبۀ طاغوت میدانست. فلذا با این تفسیر، معنای بیت این میشود: به خاطر اساس اشتباهی که ارسطو در دانش گذاشت، روزگار روزگار غلبۀ طاغوت شد. هردوی این تفاسیر شبیه به هم و منطبق با اندیشۀ فردید است و البتّه که دومی زیباتر و متناسبتر.
هشت بیتی که پس از چهار بیت نخست نقل کردیم، از مثنوی با ده بیت فاصله از چهار بیت اوّل جلوترند و در اینجا، بینامتنیت وضوح بیشتری پیدا میکند. گویی این هشت بیت، تفسیر و توضیح آن چهار بیت هستند.
حِبر مقدونیه میگفت سقر سقراط است نه که بقراط بقر نیست، بقر بقراط است
در بیتِ نخست، آشکارا بینامتنیتِ دانش اتیمولوژی و فیلولوژی فردید با شعر معلّم را میبینیم ولو در حد تفنّن شاعرانه. شباهتیابی بینِ «بقر» به معنای «گاو» با «بقراط» و «سقر» به معنای «جهنّم» با سقراط. در اینجا شاعر سعی کردهاست که به اختلاف ارسطو با افلاطون و سقراط و طبق اندیشۀ خودش به انحرافِ فلسفه اشاره کند. چنانچه خود میگوید: «از رد مشائیان بر افلاطونیان و سقراطیان اینگونه تعبیر شدهاست» (معلّم دامغانی، 1393 الف: 327).
در بیت بعد، بینامتنیتِ فلسفۀ یونان به اصطلاحاتی چون «جنس» و «مثل» پررنگتر میشود و با دو بیت بعد، لحن شاعر جدلیتر و تندتر.
|
جنس سقراط سقر بود، سمندر را ساخت |
|
مُثُل حِبر بقر بود، سکندر را ساخت |
در این سه بیت، شاعر با طعنههایی فلسفی به داستان شاگردی اسکندر نزد ارسطو اشاره میکند و اسکندر و خونریزیها و ستمهایش را محصول فلسفه و تعلیمِ ارسطو معرفی میکند. به این مناسبت اگر اسکندر شهره به شاخداری است، شاخهایش دستپرودۀ ارسطو هستند. شاخِ اسکندر هم مشخّصاً کنایه از خونریزی و آزاررسانی اوست. و البتّه این گاو نمادین که از مثال ارسطو در عالم مثل شروع میشود و با اسکندر در سیاست و حکومت بروز پیدا میکند، در شعرهای دیگر معلّم تبدیل به گوسالههای سامری در آفاق و انفسِ جهان و انسانهای غربزده میشود.
در دو بیت بعد، شاعر پیروان ارسطو را در مقابل پیامبران مطرح میکند و بهویژه در بیت دوم، به نابودی و اضمحلالِ تدریجیِ مسیحیّت اشاره دارد:
|
بارها جهد شبانان رمه را ایمن کرد |
|
شرۀ شاختراشان همه را ریمن کرد |
چه اینکه میدانیم، کلام و اندیشۀ مسیحی، از دورانی به شدّت تحت تأثیر فلسفۀ یونانی قرار گرفت و فلسفهزدگی شدید دین در دوران قرون وسطی، مصائب بیشماری را برای پیروان آن دین فراهمآورد که نتیجهاش، رنسانس و نابودی ساختار حاکمیتی و اقتدار مسیحی بود.
آنچه در بیت زیر میبینیم، خلاصۀ همه مقدماتی است که در ابتدای این بخش، از نظر هایدگر و فردید درباب فلسفۀ یونان و مسئلۀ انحراف موضوع فلسفه از ارسطو نقل کردیم:
تا فلاطون، تب تیمار، دو منزل طی کرد پسر سایۀ سقراط سفر را پی کرد
بینامتنیتهای فلسفی فراوان و ارجاعات دیگری نیز در این شعر حضور دارد که به عنوان نمونۀ آخر، این بیت طعنهآمیز را مورد توجّه قرار میدهیم:
کل -اگر راه بری- نوعند، جزوی جنساند
جنس جنس حیوان کلی است، بعضی انساند (همان: 328)
این بیت استثنائاً در کتاب داخل گیومه آمدهاست، به این منظور که انگار نقل قولی از ارسطوست با بینامتنیت فلسفیِ واژگانی چون «کل»، «جزء»، «جنس» و «نوع» و اشاره به تعریفِ «انسان، حیوان ناطق است»، در منطق ارسطویی. شاعر خواستهاست که با طرح این اندیشه، سطحیبودن انسانشناسی ارسطویی را به ریشخند بگیرد.
دیگر شعری از علی معلّم که در آن میتوان سراغ از بینامتنیت در اندیشههای فردید گرفت، «تبارنامۀ انسان» (همان: 342) است. این شعر با اینکه در مقدّمۀ ابوطالب مظفّری به عنوان سومین شعر از سهگانۀ فکری معلّم شناخته شدهاست (همان) ولی توانمندی و ارزشهای زیباییشناختی مبتنی بر بینامتنیتِ دو شعر «نیانبان مشرک» و «امّت واحده» را ندارد. چهبسا بهتر باشد برای رسیدن به شاهکارها و سهگانۀ فکری معلم، دو شعر اخیر را با شعر «کلیله» جمع ببندیم.
در مثنویِ تبارنامۀ انسان، شاعر متأثّر از اندیشههای فردید، به ستیز با اومانیسم رفتهاست امّا در این شعر، لحن و ادبیات فردید تقریبا بهچشم نمیآید و در عوض، تا حدّی ادبیات دیگر فیلسوف آلمانیِ مورد علاقۀ فردید؛ یعنی «فریدریش ویلهلم نیچه» به چشم میخورد. بهویژه در پایانمندی شعر:
|
گیتی دریغِ کُشته و اندوهِ کِشته است |
|
این قصه در صحیفۀ آدم نوشته است |
نتیجهگیری:
از مهمترین نتایج این تحقیق، باید به کشفِ ارتباطِ وسیع دو نگرۀ نمادگرایی و بینامتنیت در متون ادبی، اشاره کرد. اگر نتوانیم این گزاره را به همۀ آثار ادبی تعمیم دهیم، دستکم میتوانیم بگوییم که در شعر علی معلّم، بینِ افزایش کیفیّت و کمّیتِ نمادگرایی و افزایش کیفیّت و کمّیتِ بینامتنیت، ارتباطی دوسویه و محکم برقرار است. در مثنویهای معلّم افزایش بینامتنیتها، به گستردهشدن جهانِ نمادین شعر او و افزایش نمادها، به ازدیاد گفتگوهای متنی شعر او با دیگر متون و اندیشهها انجامیدهاست. در بسیاری از این اشعار از جمله در شعر «به حقّ حق که خداوندی زمین با ماست» تمرکز بر زیباییشناسی نماد، به یافتن ارزشهای زیباییشناسیِ گستردۀ بینامتنیتِ شعر معلّم با کتاب کلیله و دمنه نیز انجامیده است. یا برای نمونه در شعر «نیانبانِ مشرک»، تمرکز بر زیباییشناسی بینامتنیت، ما را به کشف شگردهای زیباییشناسانه در خلق نمادِ «گاو» نیز رهنمون شد.
در شعر معلّم، برخلافِ شعر برخی شاعران که خیال و اندیشه، رابطهای معکوس و دافعهمند با یکدیگر دارند و افزایش یکی به کاهش دیگری میانجامد، در شعر علی معلّم دامغانی، اندیشه و خیال رابطهای مستقیم و فزاینده با هم دارند. به نحوی که اوجگرفتن یکی به اوجگرفتن دیگری کمک میکند؛ چه اینکه نماد، یکی از مهمترین جلوههای خیال و خیالانگیزترین آرایههای دانش بیان است و برعکس، بینامتنیت، آن هم بینامتنیتِ متون فلسفی و فکری، آشکارا مرتبط با عالم اندیشه است.
یکی از زیباترین شگردهای بینامتنی و فضای گفتوگویی در شعر علی معلم در برقراری روابط بینامتنی با اندیشة حکمت انسی و علمالأسمای تاریخی فردید است. عامل زیباشناختی این بینامتنیت، پیوند رابطة دیالکتیک میان ساحت اندیشه و ساحت شعر است، بهگونهای که حضور اندیشة فردید، شعر را تبدیل به یک فضای فکری صرف نکرده است، بلکه شاعر با استادی توانسته میان این دو فضا مکالمه برقرار کند و جهان خشک اندیشه را با جهان شاعرانه تلفیق کرده و از آن اندیشهای شاعرانه و جهانی متخیل بسازد.