نوع مقاله : مقاله پژوهشی
عنوان مقاله English
نویسندگان English
The creation of conceptual metaphors in each person's mind is influenced by cultures in addition to the type and manner of his cognition of the internal and external environment; Therefore, culture plays an important role in the structure and organization of conceptual metaphors. To explain this important, we selected some examples of Ahmed Shamlou's poems: "Children of the Deep" and "distance" from the Book of Small Songs of sojourn and analyzed the concept of sojourn in this sample poem based on the thoughts of Zoltan Kovecses. and Umberto Eco, we have examined and analyzed conceptual metaphor and related signs. Finally, we found that Shamlou's attention to the field of place is consistent with the concept of sojourn, and we also came to the conclusion that the poet's sojourn is due to her nationalist outlook. The concept of exile is associated with the concept of pressure, compression and contraction; In other words, the society's culture tells us that alienation can be identified with the concept of power and can also cause introversion or introversion, depression and even death thoughts, which are caused by deep nativism thoughts.
کلیدواژهها English
یکی از دلایل مهم تفاوتهای شناختی که سبب تولید حوزهمبدأهای متفاوت تجربی در استعارة مفهومی میشود، دگرگونی فرهنگی است. حوزهمبدأهای شناختی استعارههای مفهومی در ابتدا وجه فردی دارند، اما زمانیکه زبان بیان به انتقال معانی و مفاهیم کمک میکند، تبادل حوزهمبدأها و حوزهمقصدهای شناختی با توجه به میزان تکرار و برقراری تعاملی میتوانند به ساختار فرهنگی جوامع و ملتها تبدیل شوند. فرهنگ در بروز عواطف و احساسات انسانها نیز نفوذ دارد. انسانها برای برقراری ارتباطات مؤثر نیازمند انتقال صحیح عواطف هستند؛ از این روی استعارة مفهومی ابزاری کارآمد برای چنین هدفی است.
در جستار حاضر مفهوم غربت را که در حوزة عواطف انسانی جای دارد در دونمونه از شعرهای احمد شاملو: «بچههای اعماق» و «هجرانی» بر اساس نظریة کوچش و اکو تحلیل و بررسی کردیم که هر دو زیربنای استعاره را نشأت گرفته از فرهنگ میدانند و نیز سعی کردیم تا چگونگی نوع مواجهة شاملو با مفهوم غربت و موضع شناختی او از این مفهوم را در شعرش بشناسیم و به این نکته دستیابیم که ساختار ذهنی شاعر از مفهوم غربت وابستة کدام مؤلفههاست.
مقالهای با عنوان «تحلیل اگزیستانسیالیستی شعر شاملو و أدونیس(مورد پژوهانه: ترانههای کوچک غربت و أغانی مهیار الدمشقی)»(1397) از فرهاد رجبی در نشریة زبان و ادبیات عربی موجود است که بخشی از مقاله دربارة مقایسة غربت میان دو شاعر است. در این مقاله دربارة غربت دو شاعر چنین آمده است: «شاملو پس از احساس این غربت بیشتر به سان یک چریک و مبارز رخ مینماید که گاهگاه، خسته و بیرمق از مبارزه، گوشه میگیرد و سراپا یأس میگردد...»(رجبی،83:1397). پژوهشگر دربارة أدونیس نیز معتقد است که دچار درونگرایی شده و راه زندگی را به تنهایی میپیماید و البته هر دو تمایل به حضور دیگری دارند. چنین حسی درون ذهن دو شاعر بیانگر وضعیت مبهم و متناقض انسان امروز بر روی زمین است(رجبی،83:1397).
مقالهای دیگر با عنوان «تحلیل سپهر نشانهای شعر «در آستانه» احمد شاملو بر اساس نظریة یوری لوتمان»(1402) از فیروز فاضلی و سید احمد طباطبایی موجود است که در نشریة نقد و نظریة ادبی به چاپ رسیده است. مقالهای مفید در زمینة نشانهشناسی فرهنگی در شعر شاملو بر اساس نظریة لوتمان است. نویسندگان با توجه به سپهر نشانهای فرهنگی در شعر شاعر دریافتهاند که شاملو اندیشة متافیزیکی مرگ را کنار میگذارد: «تحلیلهای انجام شده نشان میدهد شاملو عناصر متافیزیکی را از سپهر نشانهای طرد کرده، مرز تمایز خود با طبیعت غیر انسانی را پررنگ نموده و با تهی کردن سپهر نشانهای از عناصر طبیعی و غیر طبیعی، میدان را برای محوریت یافتن نقش انسان و برجسته نمودن جایگاه او مهیا کرده است»(5).
در بارة استعارة مفهومی نیز اکثر ارجاعات مربوط به کتاب استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم از لیکاف و جانسون است، اما زولتان کوچش نیز دربارة استعارة مفهومی صاحب تألیفاتی است که نگاهی جدید از استعارة مفهومی را بیان میکند. او در کتاب استعاره مقدمهای کاربردی چنین نوشته است: «استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم، اثر لیکاف و جانسون(1980)، مطالعة کلاسیک دیدگاه معاصر استعاره در زبانشناسی شناختی است»(کوچش،56:1398). اومبرتو اکو نیز صاحباندیش دیگریست که کتاب و مقالاتی در بارة استعارة مفهومی دارد. از جمله میتوان به مقالة او «استعاره[از نگاه ادبیات سنتی اروپایی، فلسفه و نشانهشناسی]» که در سال(1390) توسط فرهاد ساسانی ترجمه و در کتاب استعاره مبنای تفکر و ابزار زیباییآفرینی آمده است، اشاره کرد. هر دو نظریهپرداز توجه برجستهای به مسألة فرهنگ در استعارة مفهومی دارند. در بارة شناخت مفهوم غربت در شعر شاملو به پژوهشی در حوزة زبانشناسی شناختی که بر اساس ترکیب و ادغام چند نظریه بویژه کوچش و اکو انجام گرفته باشد برخورد نکردیم. اکثر پژوهشها در بارة غربت در شعر معاصر محدود به دلایل ایجادی آن است؛ به همین روی مقالة حاضر نوآوری محتوایی و اندیشهای دارد و درصدد آن است تا نوعی ریشهیابی شناختی از مفهوم غربت ارائه دهد.
در این مقاله برآنیم تا با روش تطبیقی-بینامتنی و با توجه به نظریههای زولتان کوچش و اومبرتو اکو مفهوم غربت را از رهگذر استعارة مفهومی در دو نمونه شعر «هجرانی» و «بچههای اعماق» از دفتر ترانههای کوچک غربت از احمد شاملو بررسی و تفسیر کنیم و به نگاشتهای ذهنی، تصویری و بیانی شاعر معاصر از مفهوم غربت بپردازیم.
1-4. استعارة مفهومی
استعارة مفهومی نگاهی پسامدرنیستی دارد؛ زیرا اصول ابتدایی آن توجه به بدن و حواس است. بدنی که همواره در جوامع سنتی محکوم و تحقیر شده و در جوامع مدرنتر ابزار بوده، اما جوامع پسامدرنیته همپایة ذهن آن را بالا برده و حائز اهمیت میدانند. مسألة دیگر این که تفاوت ملتها با تفاوت زبانی و نشانهای همراه است، به همین سبب استعارة مفهومی از حالت انحصاری و بومیگرایی خارج شده و دربردارندة وسعت شناختی میشود؛ به بیان دیگر استعارة مفهومی برای یک موضوع در زمینة خاص، گروهی از مردم، فرهنگی خاص و یا نژاد و ملتی برجسته و ویژه نیست. گر چه اعتقاد بر این است که «استعاره از همان آغاز هدف بازتاب فلسفی، زبانشناختی، زیباییشناختی و روانشناختی بوده است»(اکو،153:1402).
استعارة مفهومی همانقدر که میتواند دلیل همبستگی اندیشگانی و زبانی شود در مباحث سیاسی و تبلیغی چهرهای مخرب و تقلیلگرا برای کنار زدن رقیبان میشود؛ از این رو بنا بر اهداف کاربردی استعارة مفهومی، جنبههای دیگری برجستهسازی میشود که اگر نوع هدف تغییر یابد برجستگی و بسامد کاربردی خود را از دست خواهند داد. و در این میان نشانهها هستند که در شناخت اهداف انتقالی به ما کمک میکنند. «نشانه معمولاً به عنوان همبستگی بین دال و مدلول (یا بین بیان و محتوا) به حساب میآید و بنا بر این کنش بین جفتهاست»(اکو،13:1402).
زمانی که استعارههای مفهومی در قالب طرحوارههای تصویری گزارهدار بیان میشوند، در حافظة بلند مدت ما باقی میمانند و چهرهای ایستا پیدا کرده سبب پایداری ارتباطی میگردند(Kovecses;2020:122-123). گزارهدار شدن طرحوارههای تصویری بیان این است که درون هر نگاشت تصویری فرهنگ و روایتی پنهان است و گزارهدار شدن آن به معنای تحکیم و بقای طرحوارهها در ذهن و حافظة ماست. در واقع استعارههای مفهومی اقتباسی از فرهنگها و تجربیات انسانهاست.
یکی از ارزشهای کاربردی استعارههای مفهومی آگاهی از عصر و فرهنگ پیشینیان ماست. در اصل استعارة مفهومی متصلکنندة سه زمان گذشته، حال و آینده است و در ابیات به ویژه شعر میتواند راهگشای بیانی شاعران در شناخت آن چیزی شوند که شاعر سعی دارد با خوانندگان خود درمیان گذارند(سلیمان احمد،9:1444).
2-4. استعارة مفهومی و فرهنگ
فرهنگ یکی از مسائل بسیار مهم و تأثیرگذار در برقراری ارتباطات و نیز ساختار محتوایی و هویتی جوامع است. فرهنگ مؤلفهای قدرتمند است که میتواند محتوایی را برجسته کند و یا آن را به حاشیه براند. فرهنگ نه تنها بر ذهن که بر بدن هم تأثیرگذار است؛ به معنای دیگر اگر کمی دقت کنیم در برخی از جوامع که نگاه مذهبی و سنتی در آن حاکم است بحث در بارة بدن و برخی اندامها خط قرمز است، بنابراین حذف و سانسور میشوند و برخی دیگر به مانند قلب و دل که مکان اندیشههای معنوی هستند خصوصاً در مباحث عرفانی برجسته میگردند. عکس آن نیز وجود دارد. جوامع و یا رشتههای تخصصی همانند پزشکی نگاه حذفی به بدن و اندامها ندارند؛ به بیانی دیگر فرهنگ تولیدکنندة محتوا، عهدهدار ارزشگذاری و ترویجدهندة آنهاست.
کوچش در تعریف فرهنگ در کتاب استعارهها از کجا میآیند؟(1398) چنین آورده است: «فرهنگ را میتوان گروهی از مردم در نظر گرفت که در یک محیط اجتماعی، تاریخی، و فیزیکی زندگی میکنند و تجارب خود را به روشی کمابیش واحد معنی میکنند»(155). نیز در جای دیگری از کتاب (همان:123) مینویسد: «میتوانیم فرهنگ را مجموعة بزرگی از معانی مشترک میان گروهی از مردم تعبیر کنیم. عضوی از یک فرهنگ بودن به این معنی است که میتوان با دیگر اعضا معنا بسازید». آنچه مهم است هر چقدر پیوندگرایی تجربههای زیستی میان افراد بیشتر دیده شود، توزیع و بازنشر فرهنگی مستحکمتر خواهد بود؛ از این روست که فرهنگی را غنی میدانیم و فرهنگی دیگر را متروک، منزوی و به حاشیه رانده شده.
فرهنگها وظیفة نظمدهی جوامع را دارند، به همین سبب است که جوامع متمدن مورد ستایش قرار میگیرند؛ زیرا ساختارشان با نظم همراه است. برای نمونه یوری لوتمان نظریهپرداز در حوزة فرهنگ معتقد بود هر آنچه که فرهنگ نامیده میشود شکلی درونی و منظم دارد و آنچه غیر فرهنگ است طبیعت، آشوب و بینظمی به شمار میرود(فاضلی و طباطبایی،1402: 12-13).
در زبانشناسی شناختی هر تصویرسازی استعاری بسته به محیط فیزیکی و بستر زیستی فرد شکل میگیرد که از فرهنگ جدا نیست. به همین سبب «میزان آگاهی و دانش اعضای یک گروه از مفهومسازیهای فرهنگی متنوع است»(شریفیان،36:1391)؛ یا به تعبیری دیگر «طرحوارههای فرهنگی دانشی ایستا نیستند که به طور مساوی در ذهن همة اعضای یک گروه فرهنگی توزیع شده باشند و واقعیت مفهومسازیهای فرهنگی با چنین دیدگاه تقلیلگرایانهای سازگار نیست»(شریفیان،36:1391).
در مباحث ادبی تمثیلها، ضربالمثلها، کنایهها و حتی نمادها علاوه بر روایتها و اسطورهها جزیی از فرهنگ ملتها محسوب میشوند و استعارة مفهومی نیز از این امکانات در جهت اهداف شناختی خویش بهره برده است؛ از این رو در شعر معاصر که روایتی از زیست انسان مدرن است به راحتی می توان تمام این مؤلفهها را مشاهده و دریافت کرد.
3-4. استعارة مفهومی و زولتان کوچش
کوچش معتقد است که فهم و ماندگاری استعاری در حافظة بلند مدت نتیجة فرآیند مدتدار تاریخی- فرهنگی است(کوچش،73:1398). او نظریة استعارة مفهومی لیکاف و جانسون را بسط میدهد و با تمرکز بر فرهنگ جوامع، بیشترین حوزهمبدأها و حوزهمقصدهای رایج و کاربردی در استعارة مفهومی را تبیین میکند. برای نمونه او با مطالعاتی که در این زمینه انجام داده دریافته است که بیان انتزاعیات در حوزة عواطف و احساسات، خشم رتبة اول در حوزهمقصدهای استعاری و بعد از آن غم و اندوه، شادی و عشق در رتبههای بعدی حوزهمقصدهای رایجتر و کاربردیتر استعارههای مفهومی قرار دارند؛ به دیگر سخن انسانها در فرهنگهای گوناگون برای انتقال احساسات خود بیشتر دربارة این عواطف با دیگران صحبت میکنند[1].
حوزهمبداهای کاربردی و رایج تجربی در استعارة مفهومی
The field of practical and common experimental origins in conceptual metaphor
|
1-بدن انسان 2-سلامتی و بیماری 3-جانوران 4-گیاهان 5-بناها و ساختمان 6-ماشین و ابزارها 7-بازیها و ورزش 8-پول و معاملات اقتصادی(کسب و کار) 9-پختن غذا 10-گرما و سرما 11-روشنایی و تاریکی 12-نیروها 13-حرکت و جهت |
حوزهمقصدهای کاربردی و رایج انتزاعی در استعارة مفهومی
The field of practical and common abstract purposes in conceptual metaphor
|
1-میل 2-اخلاق 3-اندیشه 4-جامعه/ملت 5-سیاست 6-اقتصاد 7-روابط انسانی 8-ارتباطات 9-عاطفه 10-زمان 11-زندگی و مرگ 12-مذهب 13-رویداد و کنشها |
استعارههای مفهومی در صورتی تداوم مییابند که میان افراد همبستگی تجربی دیده شود. با وجود اینکه تجربة هر شخص در انحصار و مخصوص اوست، اما نمیتوان همبستگی تجربی را نادیده گرفت. اگر افراد به نوعی از همدلی و همذهنی زیستی برسند، تکرار و انتقال تجربه در هیأت استعارة مفهومی وسعت پیدا کرده و تبدیل به فرهنگ جوامع میشود. کوچش بر این باور است که «محیط طبیعی و فیزیکی یک زبان، عمدتاً واژگان آن و در نتیجه، شاید، استعاره را هم به روشی آشکار شکل میدهد. با فرض یک نوع محل مسکونی معین، گویندگانی که در آن محل زندگی میکنند با چیزها و پدیدههایی که مشخصة آن محل است(عمدتاً ناآگاهانه) دمساز میشوند؛ و از این چیزها و پدیدهها برای درک و فهم استعاری و خلق عالم مفهومی خود استفاده میکنند»(کوچش،346:1398).
4-4. استعارة مفهومی و اومبرتو اکو
اکو نیز به مانند کوچش نقش فرهنگ را در ساخت و شکلگیری استعارة مفهومی مهم میداند. استعارة مفهومی بحث جانشینی را منتفی میکند و با توجه به گسترش فرهنگ درصدد وسعتیابی خود است. او بر این باور است که «برای استعاره نه هیچ الگویی وجود دارد و نه میتوان استعاره را با استفاده از دستورالعملهای دقیق یک کامپیوتر تولید کرد؛...»(اکو،298:1390). عملکرد فرهنگ محتواسازیست؛ از این روی «استعارهها صرفاً بر اساس یک چارچوب فرهنگی غنی، یعنی بر اساس عالم محتوا که از پیش در شبکههایی از تفسیرگرها سازماندهی شدهاند و به (صورت نشانهشناختی) همانندی و تفاوتهایی که خصوصیتها را تعیین میکنند، تولید میشوند»(اکو،298:1390).
در یافت شناختی استعارههای مفهومی، نشانهها حائز اهمیت هستند و در اصل آنها تعیین میکنند که ما چه نوع شناختی از مفاهیم استعاری بیابیم و در ذهنمان کدگذاری کنیم. نشانهها با توجه به میزان اهمیتشان نزد خواننده و یا شنونده ادراک متفاوتی از یک مفهوم را میان افراد ایجاد میکنند؛ از این رو صیرورت و شناوری نشانهها سبب تأویلی شدن استعارههای مفهومی میشود. پویاشدن نشانهها استعارههای مفهومی را از مرگ تکرار نجات میدهند. گرچه استعارهها هیچ زمان نخواهند مرد. «در تغییر از یک نظام نشانهشناختی به نظام دیگر، یک استعارة مرده از نو به استعارهای بدیع تبدیل میشود»(اکو،299:1390). نیز «مرده ترین صنعت لغوی میتواند برای هر فرد «تازهکاری» که برای نخستین بار با پیچیدگی معناپردازی رو به رو میشود، مانند نمونهای «جدید» عمل کند»(اکو،300:1390).
آزادی فهم در هر متنی متوجه دوسوی متن و خواننده است. از این روست که بحث تأویل در متون پدیدار میشود. به بیان دیگر ما با مفهوم «گشودگی متن» مواجه میشویم که تنها محوریت را بر عهدة متن قرار نمیدهد بلکه به فهم خواننده نیز توجه دارد. بنا بر این معنا نامحدود میشود؛ زیرا به تعداد خوانندة متن میتواند معنا تولید شود. تمامی مراحل شناختی و دریافتی یک متن مشروط به تمرکز و یافتن نشانههای هدفمند در جهت انتقال معنایی است.
هر نشانهای از دو قسمت تشکیل شده است: 1-قسمت ارجاعی و 2-قسمت عاطفی. در هر متنی یکی از این دو بخش با دقت به انتقال معنایی برجسته میشود اما اکو معتقد است که در متون ادبی بویژه در زبان شعر هر دو بخش نشانهها به صورت همزمان فعال میشوند(الگونه جونقانی،40:1395). نیز نشانههایی اهمیت دارند که بتوانند جمعی را با خود همراه کنند، به بیان دیگر تبدیل به دانش جمعی شوند(الگونه جونقانی،28:1395).
در تولید نشانهها فرهنگ و عوامل قراردادی آن نقش مهمی دارند(اکو،1402: 9-10)؛ زیرا فرهنگ و عوامل آن است که میتواند نشانهای را تبدیل به نمادی ملی، میهنی کرده و آن را درون خود جای دهد. چنین نشانهای میتواند به تنهایی جزیی از فرهنگ ملتی قرار گیرد. از این روی «کل فرهنگ را باید به عنوان پدیدهای نشانهشناسی مورد مطالعه قرار داد»(نورالدینی اقدم و همکاران،424:1399). نشانهها قوامدهندة محتوای متن هستند و سبب میشوند تا متن از گسستگی معنایی نجات یابد. نشانهها معناساز نیستند بلکه حامل معنا هستند. اگر نشانهای در متنی ادبی مکرر تکرار شود تبدیل به سبک نویسنده و یا شاعر میشود که در استعارههای مفهومی نیز مصداق داشته و تکرار شناختی شاعر را تبدیل به سبک نگارشی و محتوایی او می کند، اما اگر تکراری صورت نگیرد نگاهی بدیع پدیدار میشود.
5-4. تحلیل مفهوم غربت در دونمونه شعری شاملو
از دفتر ترانههای کوچک غربت که شامل 21 عنوان شعری با نامهای: «بچههای اعماق»، «مترسک»، «هجرانی(چه هنگام میزیسته ام؟)»، «هجرانی(تلخ/ چون قرابة زهری)»، «هجرانی(کهایم و کجاییم؟)»، «هجرانی(جهان را بنگر سراسر)»، «هجرانی(غم/ این جا نه/ که آن جاست)»، «ترانة کوچک»، «آخر بازی»، «هجرانی(سین هفتم/ سیب سرخی است...)»، «صبح»، «در این بنبست»، «عاشقانه(آن که میگوید دوستام دارد...)»، «ترانة همسفران»، «خطابة آسان، در امید»، «شبانه(نه/ تو را برنتراشیدهام...)»، «رستاخیز»، «در لحظه»، «عاشقانه(بیتوتة کوتاهیست جهان...»، «شبانه(گویی/ همیشه چنین است...)» است، تنها دونمونه «بچههای اعماق» و «هجرانی» را برگزیدیم.
عنوان شعری «هجرانی» 6 بار تکرار شده است. زمانی که عناوین شعری را میخوانیم حرف «ه» بیشترین بسامد تکراری را دارد که یادآور آه و حسرت است. دفتر با عنوان شعری «بچههای اعماق» شروع شده است و با عنوان «شبانه» پایان مییابد. واژة اعماق میتواند یادآور جاودانگی و زندگی ابدی و یا مرگ شود و شبانه نیز بیانگر ناامیدی و یأس و تیرگی است. میتوان گفت ترانههای کوچک همان بغضهای کوچک و مکرر شاعرند که تبدیل به سیلاب دفتر غربت او میشوند.
عناوین شعری با عنوان کلی غربت هماهنگ است. در این دفتر 21 شعر کوتاه وجود دارد که همان ترانههای کوچک شاعر به مانند لالایی غربت شاعرند. تمام ساختار عناوینی اشعار با غم و اندوه و حزن همراه است و نوعی رکود و افسردگی را بیان میکند. قرابة زهر، شبانه، هجرانی، بیتوتة کوتاه، بنبست، کهایم و کجاییم؟، غم، آخر بازی جملگی گویای اندوه شاعر و حسرت اویند.
-شعر «بچههای اعماق»
«در شهر بیخیابان میبالند/ در شبکة مورگی پس کوچه و بن بست،/ آغشتة دود کوره و قاچاق و زردزخم/ قاب رنگین در جیب و تیرکمان در دست،/ بچههای اعماق/ بچههای اعماق/ باتلاق تقدیر بیترحم در پیش و/ دشنام پدران خسته در پشت،/ نفرین مادران بیحوصله در گوش و/ هیچ از امید و فردا در مشت،/ بچههای اعماق/ بچههای اعماق/ بر جنگل بیبهار میشکفند/ بر درختان بیریشه میوه میآرند،/ بچههای اعماق/ بچههای اعماق/ با حنجرة خونین میخوانند و از پا درآمدنا/ درفشی بلند به کف دارند/ کاوههای اعماق/ کاوههای اعماق»(شاملو،1399: 7-9).
شاعر در این شعر از «غربت مکانی» میگوید و ما را با طرحوارة تصویری «غربت، شهر است»، مواجه میکند. تصاویری مانند کوچههای تنگ و مویرگی، بنبستهای باریک و بدون خیابان، کورههای مملو از دود، محلههایی که در آنها قاچاقچی و زردزخم دیده میشود، بچههایی که اسباب سرگرمیشان تیرکمان و قاب رنگین است جملگی از محلههایی در شهری میگویند که فاقد امنیت معنوی و مادی است. چنین مکانهایی را میتوان در جنوب شهر: محلههایی که فقر بر آنها سایه افکنده و یا در حاشیة شهر قرار دارند مشاهده کرد.
محلههایی که دچار کاستی و فقر مادی و معنوی هستند غربت شاعرند. مکانهایی نه چندان جذاب و امن که درون آنها با وجود تمام نیستیها و کمبودها بچههایی پرورش می یابند که در آیندة نامعلوم احتمال دارد تبدیل به قهرمانان شهر شوند. انتقاد از فرهنگ سنتی حاکم در خانوادهها به وضوح در شعر شاعر دیده میشود. دشنام پدران خسته در پشت و نفرین مادران بیحوصله مخاطب را با نگاهی از گذشته آشنا میکند.
شاعر تمایل دارد تا به مخاطب بگوید که آنچه مرتبط با گذشته است باید پشت سر گذاشته شود؛ به بیان دیگر باید از آنها گذر کرد. او با زبان خاص خویش عملکرد پدران و مادران را که تنها عملکردشان دشنام و نفرین است نقد میکند و آنها را به حاشیه میراند و کودکانشان را با مبارزهجوییشان سرنوشت ساز میداند. کودکان که نسل بعدیاند به دلیل تفکرات و اندیشههای سیاسی و زیستیشان در مرکز قرار میگیرند.
نکتة مهم آنست که اگر گذشته چهرهای طلایی در یادها ثبت کرده باشد انسان از هر نوع جا به جایی و تغییر دچار غربت و رنج میشود، اما اگر گذشته و فرهنگی که از آن دوران برای بشر مانده است چهرة زیبایی نداشته باشد جا به جایی و تغییر خواست و اشتیاق انسانها میشود. حال شاملو از این گذشته در رنج و غربت است و تمایل به تغییر آن دارد. از این رو بچههای اعماق را که نسل بعد پدران و مادرانشان هستند میستاید و تمایل دارد تا آنان سرنوشت را تغییر دهند.
هماهنگی مفهوم پدر با یکی از جهتها: مفهوم پشت سر و عقب بیانگر توجه شاعر به پیشینیان است که هویت گذشتهاند. پیشینیانی که نیاکان و اجداد ما محسوب میشوند. واژة نفرین با دین هماهنگ است. در اندیشة سنتی و دینی نفرین وجود دارد. زمانی که مظلوم نتواند حق خویش را از ظالم بگیرد و مستأصل میماند، رو به نفرین میآورد؛ به دیگر سخن فرد با نفرین از خدا و کائنات میخواهد که حق او را بگیرند. تقدیر نیز نشانهای دینی است که همواره با جبرگرایی همراه بوده است. قرارگرفتن این واژه کنار واژههای باتلاق و بیترحم تداعیکنندة اندیشة جبرگرایی دینی و الهی است که در فرهنگ ادیان وجود دارد.
شعر در سال 1354 در زمان حکومت محمدرضا پهلوی نوشته شده و نام دو نفر: احمد زیبرم و علیرضا اسپهبد در آن دیده میشود. هر دو با محلههای جنوب تهران آشنا بودند. فضای شعر به دلیل نام زیبرم سیاسی است. نفرین و دشنام پدران و مادران میتواند چهرهای سیاسی به خود گیرد. آنها کودکان مبارز خود با حکومت پیشین را از دست دادهاند پس دست به دشنام و نفرین میزدند.
در اکثر مواقع هر شهری پدید میآمد سمت شمال آن محلههای ثروتمندنشین و به عبارت دیگر مرفهنشین محسوب میشد و جنوب شهر به سکونت فقرا تعلق میگرفت. در هنر و دانش معماری و اندیشة جامعهشناختی و مردمشناختی خیابانها محصول تمدن شهریاند، اما محلههای پاییندست فاقد خیابانهایی عریض و طویل بودند و سراسر متشکل از کوچههای باریک و بنبست میشدند. از نظر فضایی با نوعی هرج و مرج و ناهمگونی همراه بودند، خصوصاً بافت قدیمی و جنوبی شهر تهران که شاملو از آن نوشته است.
شعر دربارة مبارزی با نام احمد زیبرم از چریکهای فدایی خلق ایران است که در دهة پنجاه در خانهای در محلة نازیآباد تهران در درگیری با گروه ساواک جان خود را از دست میدهد. از این روی تصاویر شعری شاعر از محلة نازیآباد تهران که محلهای جنوبی در تهران است ما را با حوزهمبدأ «جهت» رو به رو میکند و دو طرحوارة تصویری میسازد. 1- از نظر عاطفی و احساسی طرحوارة «غربت، بالا است»، ساخته میشود و 2- از نگاهی دیگر شاعر مفهوم انتزاعی غربت را با حوزهمبدأ مکانی منطبق میکند و در شکل «غربت، جنوب شهر است»، غم غربت خویش را با مخاطب در میان میگذارد و او را به اندیشه وامیدارد. جهت و مکان هر دو از حوزه مبدأهای رایج استعارههای مفهومیاند. کوچش نیز جهت را جز حوزهمبدأهای رایج استعارههای مفهومی میداند(کوچش،46:1398).
واژة «قاب رنگین» معانی گوناگونی را دربردارد. معنای اول: اگر با توجه به تیر و کمان درنظر بگیریم نوعی اسباب سرگرمی کودکان است، احتمالاً شیای مانند جورچین و یا شهر فرنگ. نوع و سبک زیست بچههای پایین شهر با بچههای بالای شهر متفاوت است. آنها به دلیل عدم برخورداری از امکانات مناسب مادی و رفاهی با ابتداییترین وسایل ممکن برای خودشان وسایل سرگرمی میساختند.
معنای دوم: در معنای قاب عکس گرفته شود. اگر قاب رنگین را با عبارت بچههای اعماق و نام احمد زیبرم در نظر بگیریم میتواند کودکان دیروز و مبارزان امروز تصور شود که «عکس عزیزان» خود را در جیب دارند. اعماق به معنی به ته افتادن، به انتها رسیدن میتواند استعاره از سپری شدن شود. بچههای اعماق یعنی کودکانی که زمان طفولیت خویش را طی کردهاند، البته واژة اعماق معانی دیگری هم دارد که بیان خواهد شد. معنای سوم: نیز قاب رنگین با تناسب واژههایی مانند درفش (نماد هویتی هر ملت) و کاوه در ذهن، یادآور داستان و روایت کهن است. شاعر از شاهنامه و کاوة قهرمان که بخشی از فرهنگ ایرانی است در شعر خود بهره جسته است. داستان و روایت هر ملتی فرهنگ آن محسوب میشود.
معنای چهارم: اگر قاب رنگین را با تناسب نام علیرضا اسپهبد در نظر بگیریم، استعارهای از نقاشی است. علیرضا اسپهبد نقاش بود و شاملو این شعر خود را به او تقدیم کرد. شاملو خودش نیز با هنر طراحی و نقاشی آشنا بود. نقاشی دورة کودکی از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ زیرا برای کودک محملی از آرزوها و وقایع و آرمانهایی است که شاید نتواند فاش کند. در علم روانشناسی برای شناخت ادراکات کودک به نقاشی های او رجوع میشود. شاید شاعر می خواهد از آرزوهای کودکانهای با مخاطب سخن بگوید که در هیأت نقاشی در جیب آنان پنهان شده بود. آرزوهایی که به ثمر نرسیدند.
عبارت «بچههای اعماق» 6 بار در شعر تکرار شده و در انتهای شعر دو بار «کاوههای اعماق» آمده است. شاملو با چنین تکراری علاوه بر تأکید محتوایی و توجه مخاطب به سرشت بچههای اعماق، برای خود سبک نگارشی خلق کرده است. اعماق چند معنی دارد: 1-تأثیرگذار: بچههایی که در آینده تبدیل به کاوههای قهرمان ایران میشوند و در اذهان باقی میمانند. 2- اعماق مرگ را در ذهن تداعی میکند. کودکانی که تبدیل به مبارزان سیاسی شده و در راه هدفشان جان خود را از دست میدهند. مفهوم عمق بیانگر درونگرایی و پنهانشدگی و نیز ماندگاریست.
عبارت «هیچ از امید و فردا در مشت» کنایه از سرگشتگی و نامعلوم بودن زمان آینده است که سبب یأس و ناامیدی مردم جامعه شده است. «بر درخت بیریشه میوه آوردن» خرق عادت است؛ چه درخت بیریشه حیاتی ندارد که بخواهد ثمری آورد اما کودکان شعر توانایی چنین معجزهای را دارند و این خود امیدی در پس ناامیدیهاست. کودک به واقع انسانی ضعیف و ناتوان است اما شاعر آنها را قدرتمند میدانست؛ آنگونه که میتوانند جنگل بیبهار: استعاره از میهن را به تغییر و شکوفایی رسانند. شاملو با آوردن چنین معجزههایی مبارزان را «پیامبران تغییر» میدید.
«حنجرة خونین» مخاطب را به یاد دو شخص تاریخی، دینی اسماعیل و علیاصغر میاندازد. کودکی، دورة پاکی است. ذبح اسماعیل و علیاصغر زدودن و حذف پاکی است؛ از این روی به داستان ابراهیم و عاشورا نگاه تلمیحی دارد و این دو داستان و روایت نیز بخش دیگری از فرهنگ ایرانی، اسلامی است. از حنجره صوت و صدا برمیخیزد. زمانی که حنجره خونین شود، صدا و صوت قطع میشود بنا بر این استعاره از خفه شدن و خفگی است. صدای انتقاد و دادخواهی قطع شده است.
«از پا درآمدن» کنایه از مرگ است و ما را با نگاشت «زندگی، حرکت کردن است»، مواجه میکند. تمرکز بر پا و سیالیت زیستی همان حوزهمبدأ تجربی رایج در استعارههای مفهومی: اندام بدن است. شاملو در پایان مصدر درآمدن از الف بهره برده و مصدر درآمدن را تبدیل به درآمدنا کرده است. الف به سبب صدای بلند و کشیده حزن و اندوه شاعر را بیان میکند و زمانی که آن را تلفظ میکنیم گویی خواننده به اعماق و درون فاجعه و حزن سفر میکند. انگار با تلفظ آ جاذبهای خواننده را به درون بچههای اعماق و تجربههای زیستی آنان میبرد. اضافه کردن حرف آ به مصدر ویژگی آفرینندگی شاعر است. «به کف داشتن» مجاز از انگشتان دست است. بلند بودن برای درفش به معنای هویت سرفراز هویت مطرح است. این درفش در میان انگشتان قرار میگیرد از این رو کف مجاز کل از جز به معنای انگشتان دست است. شاملو برای بیان هدف تغییر از اندامهای تغییردهنده یعنی دست و پا کمک میگیرد. گامبرداشتن، جا به جا کردن که جملگی نگاهی اگزیستانسیالیستی است.
-شعر «هجرانی»
«غم/ این جا نه/ که آن جاست/ دل/ اما/ در سرمای این سیاهخانه میتپد./ در این غربت ناشاد/ یأسیست اشتیاق/ که در فراسوی طاقت میگذرد./ بادام بیمغزی میشکنیم/ یاد دیاران را/ و تلخای دوزخ/ در هر رگ مان میگذرد»(شاملو،1399: 24-25).
این شعر در سال 1357 و در شهر لندن نوشته شده است. از این رو وقتی شاعر میگوید «غم/ این جا نه/ که آن جاست»(شاملو،24:1399). بیان میکند که در شهر لندن غم نیست بلکه مکان دیگر غم است. ضمیر اشارة نزدیک «این» قرینهایست برای اینکه نشان دهد منظور و هدف شاعر مکان فعلی سکونت او: لندن است. با دقت به عنوان شعر «هجرانی» و «در این غربت ناشاد» درمییابیم که شاعر از میهن خویش سفر کرده است، از غربت شکایت دارد و ناخشنود است.
تضاد و کشمکشی درون شاعر از محیط بیرونیاش وجود دارد. در لندن غم نیست اما برای شاعر مهاجر ناشاد و غمگین است و به مثابه سیاهخانه میماند. شاملو چارهای جز تحمل غربت ندارد و با وجود تمام سختیها و اشتیاقی که به یأس رسیده، قلبش در سیاهخانه: استعاره از شهر لندن میزند. تپیدن دل در سرمای سیاهخانه کنایه از حیات شاعر همراه با درد و اندوه است. گرچه خود شاعر تحمل غربت را فراسوی طاقت میداند. خانه محلی است برای مأوا و یافت آرامش و در اصل باید مکانی شود که فرد بتواند درون آن از هر آسیب و گزند بیرونی و درونی رهایی یابد و مدتی با خویشتن خویش در آرامش و به دور از نگرانی سپری کند. از این رو خانه محل نور و امید است اما شاملو محل زیست کنونی خویش را سیاهخانه میداند. در هر فرهنگی خانه نشانی از حس تملک و تعلق است از این روست که برای هر خانه سندی تنظیم میشود.
میهن و زادگاه هر فرد نیز همان حس مالکیت و تعلق است که در شناسنامة فرد ثبت میشود. «بادام بیمغز شکستن» کنایه از کار بیهوده کردن است. بادام میوهایست که ظاهر سختی دارد اما هستة درون آن شیرین است. دیار به معنی شهر و محل سکونت به مثابه هستة بادام است. شاملو به یاد میهن خویش است و با حسرت از آن یاد میکند. نیز در تأویلی دیگر میتوان بادام بیمغز را نشانهای از ظاهر زیبای غرب و درون غم انگیز آن دانست. شاعر نگاهی بومیگرا دارد. همان نگاه تقابلی میان شرق و غرب و در اینجاست که میتوان اندیشة ناسیونالیستی شاملو را دریافت. در رگ او تلخی هجر جاریست. رگ اندامی از بدن است که خون از آن عبور میکند تا انسان بتواند زنده بماند. حالا به جای خون مایة حیات بخش درون آن زهر جاریست که سبب مرگ و نیستی است. شاملو لندن را به مانند دوزخ میبیند و تلخ را استعارهای از زهر میگیرد تا شدت حزن غربت خود را بیان کند. به واژة تلخ حرف «آ» چسبیده است که در مصدر درآمدنا نیز وجود داشت. سبک شاعری شاملو در این شعر هم وجود دارد. آه بلند شاعر و هماهنگی آن با دوزخ نشان درد و رنج شاملوست. شروع شعر با واژة غم است و پایان آن نیز عبور زهر از رگهای اوست. البته شاعر با گفتن واژة رگمان از غمی جمعی سخن گفته است. در اصل طرحوارة تصویری شاعر در این شعر نیز در بارة غربت مکانی است: «غربت، مکان(شهر) است».
فضای شعر فضایی کاملاً سنگین است. واژههایی مانند: غربت، ناشاد، یأس، هجرانی، بیمغزی، تلخا، دوزخ، سیاهخانه، فراسوی طاقت، سرما بویژه تداوم حرف «س» که همراه با رخوت، سستی، سنگینی و مرگ است جملگی بیانگر فضای شعری حزنآلود شاعرند. مخاطب با حرف «س» به مفهوم افسردگی و حسرت هر آنچه از دست رفته میرسد.
یکی از نکاتی که در هر دو شعر بررسی شدة شاملو مهم است، رنگها هستند. شاعر برای بیان خویش از رنگهای تیره در شعرش استفاده کرده است. رنگ سیاه برای خانه یعنی تاریکی برابر نور و روشنایی خانه، رنگ قهوهای برای میوة بادام و جنگل بیبهار. هنگامی که جنگل عریان شود و بهاری در آن دیده نشود رنگ غالب و رنگ تنة درختان و گیاهان: قهوهایست. همچنین زرد در گروه رنگهای گرم قرار دارد که ضدافسردگی است زیرا خورشید در تصور ما زردرنگ و نماد مهر، گرمی و زندگی است، اما قرار گرفتن رنگ زرد کنار واژة زخم و تبدیل آن به نام بیماری زردزخم که بیماری پوستی، التهابی و عفونیاست سبب خنثی شدن عملکرد رنگ زرد میشود و به آن سایة سنگین نیستی و مرگ حاکم میشود.
نکتة مهم آن است که هیچ چیز در ابتدا نشانه نیست مگر آنکه در بافت و متنی قرار گیرد و ارتباطدهندة اجزای یک بافت یا متن شوند؛ از این روی رنگها به تنهایی نشانه نیستند بلکه قرار گرفتنشان درون متن شعری شاملو از آنها نشانه ساخته است. رنگ رگها و مویرگها سبز، آبی و بنفش است و از درون آنان خون قرمزرنگ که نماد حیات و شادیست میگذرد. ادغام رنگ قرمز با آبی و سبز و بنفش ترکیب کبودرنگ پدید میآورد که به خودی خود دارای معنا نیست، اما اگر در هر بافت و متنی قرار گیرد بنا بر فضای آن بافت و متن میتواند نشانهای متفاوت شود مانند: مرگ، تردید و یا هر چیز دیگری که هدف انتقال معنایی متن است.
نکتة دیگر توجه شاعر به اندامهای بدن است. رگ، مویرگ، حنجره، قلب، پا و دست. اندامهای آمده در شعر شاملو جز دست و پا اعضایی نهانیاند. شاعر سعی دارد به درون بدن جسمانی خویش سفر کرده و مخاطب را با جسمانیت نهانی بشر تنها گذارد و او را وادار به اندیشه کند. حیات و مرگ نهانی در رگها و مویرگها صدای نهانی در حنجره و دلی که مدام به فکر جای دیگریست. به دیگر سخن شاعر پرده از اعضایی برمیدارد که شاید کمتر به آنها توجه کرده باشیم زیرا اکثراً دست و پای ما در تیررس حس بینایی قرار دارند.
نشانه هایی که بیانگر غم غربت شاملو هستند
Signs that express the sadness of sojourn
|
تکرار عنوانی |
تکرار عبارتی |
تکرار حرفی |
|
هجرانی |
بچههای اعماق/ کاوههای اعماق |
آ/ س |
فرهنگهای گوناگون بر اساس ارزشیابی اجتماعی ابتدا به صورت فردی و در بستر خانواده شکل میگیرند و بعد به توسعه رسیده با انتقال به جامعه و ملت و در شکل بزرگتر میتوانند توانایی جهانی شدن را پیدا کنند. کوچش و اکو استعارههای مفهومی را اقتباس و برساختی از فرهنگها میدانند. اعضای بدن، گیاهان، نیروها، روشنایی و تاریکی و ... همان حوزهمبدأهای تجربی و عینی برآمده از فرهنگ و منطبق با مفاهیم انتزاعی ما هستند.
با بررسی دو شعر «بچههای اعماق» و «هجرانی» از دفتر ترانههای کوچک غربت شاملو دریافتیم که طرحوارة تصویری شاعر از مفهوم غربت منطبق با مفهوم عینی مکان: شهر، میهن و زادگاه است. شاعر نسبت به وطن خویش علقة عاطفی دارد و به سبب بحرانهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاکم درون کشورش دچار غربت میشود. در اصل درون ذهن شاعر اندیشة ناسیونالیستی و میهن دوستی زنده است. اما شاعر غم غربتی درونی هم دارد. او نگاهی مرگاندیش به جهان بیرونی و درونی خود دارد که سبب درونگرایی و دروناندیشی شاعر میشود.
رگ، مویرگ، بنبست، اعماق، مشت، بادام، جیب و خانه مفاهیمیاند که مرگاندیشی و حس پنهانشدگی شاعر را بیان میکنند. میوة بادام درون پوست پنهان است، خانه مأوا و پناهگاه است. قابهای رنگین که شاعر در شعر بچههای اعماق از آن سخن گفته در جیب پنهان است، فردا و زمان آینده در مشت پنهان است. تمام این گفتهها روایت از ترس و اضطراب شاعر دارند. نیز رگ و کوچههای مویرگی باریکند و تکرار «آ» در تلخا، اعماق و درآمدنا و باتلاق حس فرو شدن را در ذهن ما تداعی میکنند. با تأمل در این چیدمان گویی به احساس انجماد، افسردگی، خفگی و فشار میرسیم؛ از این روی ما با طرحوارة تصویری «غربت، نیرو است». مواجه میشویم که کوچش آن را جزیی از فرهنگ تولیدکنندة استعارههای مفهومی میداند. به بیان دیگر مرگ با حس افسردگی، فرورفتن، پنهان شدن، فشار و خفگی همراه است.
میتوان گفت نشانههای بررسی شده در شعر شاملو نشان میدهد که غم غربت شاعر به دلیل ترس از جدایی، فاصله، رهایی و فراموش شدگیست. برای همین دغدغة ذهنی است که شاعر در مدت زمان زیستیاش دست به معنایابی زیستی زده است. او در عالم شعر، ترجمه، نقاشی، فیلمسازی و پژوهشگری فعالیت کرد تا ذهن ترسان خود را از دغدغة دازاینی هایدگری نجات دهد و مهمتر از آن عشقی بزرگ و زمینی را در زندگیاش تجربه کرد تا از ایستایی و رکود رهایی یابد. از سویی دیگر تفکر بومیگرایی و تعلق خاطر داشتن به مکان و نقطهای خاص بیانگر مقابلة فرد با پذیرش دیگریست؛ زیرا هراس دارد که از دیگری به او آسیب رسد.
نگاشتهای شناختی مهم مفهوم غربت در ذهن شاملو
Important cognitive mappings of the concept of sojourn in Shamlu's mind
|
غربت، مکان(شهر) است. |
|
غربت، نیرو است. |
با توجه به نگاشتهای شناختی شاملو میتوان دریافت که میان شهر و نیرو در بروز مفهوم غربت ارتباط وجود دارد. شهرها با تمام وسعتشان به سبب موقعیتهای خلق فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و ... و شکلگیری اندیشههای کمالگرایی و تمدنی نیروی فشار زیستی هستند و انسان رها و بکر زادهشده در طبیعت را دچار درد و آسیب میکنند؛ از این روی میتوان گفت شاملو در ناخودآگاهش تمایل به سرشت و ذات طبیعی و بکر آدمی دارد. درد او رنگ جمعی دارد و تأویلمند است.
پی نوشت
[1]. کوچش در کتاب استعاره مقدمهای کاربردی(1398) در قسمت پاورقی به پدیدارشناسی حوزهمقصدهای انتزاعی عواطف و احساسات در استعارههای مفهومی پرداخته است. برای نمونه: «متسوکی(1995) مفهوم ژاپنی خشم را مطالعه کرده است. کینگ(1989) ویو(1998،1995) مفاهیم رایجی چون خشم، شادی، غم و اندوه و نگرانی را در چینی بحث کردهاند»(358). نیز «باکر(1997) چندین تفاوت را در زبان و مفهومسازی خشم در زبانهای انگلیسی و مجاری توصیف میکند»(همان) و در زبان عربی نیز معالج(2004) پژوهشی زبانشناختی دربارة مفهوم خشم دارد(359).