نوع مقاله : مقاله پژوهشی
موضوعات
عنوان مقاله English
نویسنده English
Memory is the essence of art and literature. Using language, writers and artists represent or translate their imaginary mentality to their audience, and in the process of reading, the audience is constantly reproducing the mental world of the writer and artist in their mind and imagination. In this way, it can be claimed that artistic and literary works are nothing but the repeated recreation of memory. The tight integration of now and yesterday through the representation of memories is a technique that the Syrian novelist, Shahla Ujayli, used in her novel Sama Qaribeh men Baytna (The Sky Near Our House) (2015) to revive the geography of the region that was subjected to extensive destruction. In this novel, Ujayli has presented a clear picture of Syria before and after the war. The novel has many historical references and is a combination of history and geography, anthropology and in some places psychology and has many short stories about famous places, personalities and families of this city. Based on the ideas of Walter Benjamin, a German philosopher and critic who sees the city as a beginingless and endless text in which a person can be placed anywhere in the text, this essay aims at the process of recreating a historical war-torn city in Check the imagination of the author of the novel.
کلیدواژهها English
مقدمه
«تاریخ را فاتحان مینویسند، ولی هنر «تاریخ به روایت شکستخوردگان» است. (والتر بنیامین)
بهرغم آنکه از دیرباز تمدنهای بزرگی در جهان وجود داشته و اصولا نام تمدن از واژۀ «شهر» (مدینه) گرفته شده که بیانگر وضعیتی ثابت و مطمئن برای گروههای انسانی در مقاطعی از تاریخ و در بخشهایی از سرزمینهایی بوده است که این امکان را برای آنها فراهم آورده تا به جای کوچِ گسترده و دائمی برای به دست آوردن غذا و امنیت، در یک جا سکنی گزینند، اما میتوان گفت یکی از نمودهای تمدنهای بشری در عصر مدرن، پدیدۀ «شهر» با تعاریف جدیدی است که اکنون را از گذشتۀ تاریخ جدا میکند.
در واقع، شهرهای قدیمی به تدریج دستخوش تغییر و ویرانی شدند و با افزایش ساکنان آنها در پی مهاجرت روستاییان به شهر که خود رهآورد مدرنیته بود، شهرهای جدید با نشانگان زندگی مدرن بهوجود آمدند.
از نیمههای قرن نوزدهم، برخی نامآوران نظیر: بودلر[1]، بنیامین[2] و زیمل[3] تلاش کردند تجارب جدید مدرنیته را در شهرهای بزرگ توصیف کنند. بودلر توجه خود را بر پاریس دهههای 1940 و 1950 معطوف کرد و بنیامین با پروژۀ گذرگاهها[4] آن را ادامه داد (نک: فدرستون، 1399: 198).
«اگرچه جنبش مدرنیسم در آغاز قرن بیستم میلادی کمارزش شدنِ افراطیِ گذشته و توجه به تجاربِ روزآمد زندگی را به دنبال داشت، جریانها و تمایلات رقیب، این تمایل را به چالش میکشاند که از جملۀ آنها توجه به حافظههای خودزندگینامهای بهمثابه راهی برای جستجوی خودآگاهی فردی است... از سوی دیگر، فرایند بیگانگی برخاسته از جریان مهاجرتهای گستردۀ بینالمللی (به دلایل نظامی، خانوادگی یا قومیِ غربتنشینان) اهمیت فوقالعادهای بخشیده است و به ابزاری برای توجه به این گروههای مهاجر به هویت خویش و انتخاب استراتژیهای مناسب برای سیاست هویتی خویش انجامیده است. بدینترتیب، هم در مورد هویتهای محلی، منطقهای، قومی و نژادی در یک دولت ملی و هم در مطالعات مربوط به دیاسپورا موضوع «حافظه» و سیاستِ مرتبط به آن، نشانهای آشکار از توجه به گذشته و حافظه را نمایان میسازد. (ذکائی، 1390: 81).
در قرنهای اخیر عوامل بسیاری باعث شده تا شرقیها برای تئوریزه کردن و صورتبندی رفتارهای خود از الگوهای تجربه شدۀ غرب استفاده کنند. دو جنگ جهانی در نیمۀ نخست قرن بیستم باعث شد تا تجربۀ انسان غربی در مواجهه با حوادث ناشی از جنگ، منجر به ظهور گرایشها و مکاتب مختلف در هنر و ادبیات شود و در همین راستا، ژانرهای جدیدی مانند رمان که ریشه در تجربیات زندگی کلاسیک شهری آنها داشت، عرصهای نو برای تجدید حیات و تحول خویش یافت. یکی از این تجربیات، خوانش شهر و گشودن رمزهای آن از طریق شناسایی بافتهای خاطره در شهر است که نمونههای غربی زیادی در ادبیات جهان دارد.
از نمونههای خوانش شهر در رمان عربی میتوان به رمان سماء قریبه من بیتنا[5] نوشتۀ شهلا عجیلی[6] اشاره کرد. این رمان بیانگر احوال سرزمینی با قدمت فرهنگی چندهزارساله است که در اثر جنگ دچار ویرانی و نابودی شد. عجیلی در این رمان با تکیه بر حافظه و استفاده از تخیل، کوشیده تا تاریخ و جغرافیای این منطقه را ثبت کند و تصویری از سوریه در دوران قبل و پس از جنگ به روشنی ارایه نماید. شخصیتهای اصلی رمان (جمان و ناصر) در یک سفر هوایی به مقصد عمان با یکدیگر آشنا میشوند و خاطرات مشترکشان از رقه و محله کودکیشان آنها را به هم نزدیک میکند. دوستی آنها ادامه مییابد و آن دو به هم علاقهمند میشوند. جمان به سرطان مبتلا میشود و طی دوران بیماریاش با دکتر یعقوب و بیمارش هانیه که او نیز به سرطان مبتلاست آشنا میشود. این آشنایی تأثیرات بسیار عمیقی در روحیه جمان بر جای می گذارد. داستان از زبان جُمان روایت شده و بهجز خط اصلی، خرده داستانهای فراوانی دربارۀ مکانها، شخصیتها و خانوادههای سرشناس شهر دارد.
بدین ترتیب، این پژوهش به یک نمونه از رمانهای عربی میپردازد که در آن شخصیت زخمدیده/ جنگزدۀ شهر که دستخوش فراموشی شده، از طریق ذهنیت پرسهزنِ نویسنده/راوی با ویژگیهایی که والتر بنیامین برای آن قائل است، بازآفرینی و بازنمایی شده است و میکوشد به این پرسش پاسخ دهد که ادراک پدید آمده از خوانش پرسهزن از شهر و مردمانِ آن بهمثابۀ متن، چه تفاوتی با خوانشهای سنتی دارد که شهر را صرفا مکانی برای وقوع رخدادها و محلی برای سکونت شخصیتها در نظر میگیرد.
پیشینۀ پژوهش
رمان سماء قریبه من بیتنا با وجود آنکه در سال 2016 تا فهرستِ آخر[7] کاندیداهای بوکر عربی پیش رفت، اما به جز مقالات و گزارشهایی مروری در مجلات و روزنامههای معتبر عربی، در هیچ مقالۀ علمی پژوهشی عربی یا فارسی مورد بررسی قرار نگرفته است.
اندیشههای والتر بینامین دربارۀ شهر، مضمون پژوهشهای مختلفی بوده است. از جمله: علیرضا صیاد در مقالهای با عنوان «خوانش متن بهمثابۀ پرسهزنی در میان منظرهای شهری» این اندیشهها را با نگاهی به کتاب خیابان یکطرفه و پروژۀ پاساژها بهخوبی و نسبتا مفصل بررسی کرده و در شمارۀ 57 مجلۀ منظر (زمستان 1400) به چاپ رسانده است. مجلۀ اینترنتی خردمانه نیز در شمارۀ 35 مقالهای با عنوان «شهرنگاریهای والتر بنیامین» منتشر کرده و نگاهی مروری به دیدگاههای بنیامین دربارۀ شهر داشته است. همچنین مقالهای با عنوان «روان جغرافیا؛ راهی برای کنکاش در روح شهر» در تاریخ 24 اردیبهشت 1398 با ترجمۀ آرش رضاپور از مطلبی نوشتۀ شیوان لیونز[8] در مجلۀ اینترنتی ترجمان به چاپ رسیده و در آن با توجه به آرای بنیامین و دیگر پژوهشگران روانجغرافیادان به موضوع پرسهزنی در شهر پرداخته شده است.
شهری زیر آسمان
«مظهر شهر برای انسان، منظر آن است. شهر، سوای آنچه در واقع هست، در ذهن انسان بازنمایی و خوانده میشود و آنچه میخواند، منظر شهر نام دارد. منظر شهر، حقیقت یکپارچۀ شهر، مرکب از کالبد و انسانهای درون آن در نظر شهروندان است» (منصوری، 1397: 3).
از سویی، «نوشتن» یکی از عناصر مهم در ایجاد ارتباط میان افرادی است که در یک گسترۀ شهری با هم زندگی میکنند. نوشتن در واقع سنگ بنای کلانروایت شهر و کلید تمامی مدیومهایی است که این ارتباط را برقرار میکنند.
یکی از محصولهای جدی نوشتن، ادبیات است. «ادبیات و هنر تنها نظامهای ادراک حسی یا بازنمایی زیباشناسانه از ابعاد گوناگون زندگی ما نیستند، بلکه یکی از مهمترین کارکردهای آنها ایجاد نوعی تداوم و استمرار در عین پویایی در حافظۀ قومی، ملی، گروهی و اجتماعی است» (فاضلی، 1393، 94).
«به خاطرآوری صورت خاصی از کنش است ... کنشهای یادآورانه حتی میتوانند در لحظات گذار دشوار به تقویت روحیۀ یک نسل بینجامد ... وجهی از حافظۀ فرهنگی فرایند است (چه کسی به خاطر میسپارد و به خاطرسپاری چگونه انجام میشود؟). وجه دیگر نتیجۀ عمل است (چه چیزی به خاطر سپرده شده است و حافظه چه کار میکند؟ چه چیزی را برمیانگیزد و عملیات آن چگونه است؟)» (ذکائی، 75، به نقل از رودریگز و فرویتیر، 2007:9).
والتر بنیامین[9] (1940-1892) فیلسوف، منتقد فرهنگی و مقالهنویس یهودی آلمانی، رسالت نویسنده را نه به یادآوردن آنچه تجربه میکند، بلکه «تنیدن خاطرات» میداند. او تجلی دگرگونی تجربه و خاطره (هم در سطح یادآوری ارادی فردی و هم غیرارادی جمعی) در دوران مدرن را در زوال قصهگویی و ظهور ژانر ادبی رمان مطالعه میکند. برای بنیامین امروزه هنرِ قصهگویی از میان رفته است، زیرا چیزی آشنا، یعنی «توانایی تبادل تجربه» از ما سلب گردیده و تجربه بیارزش شده است. در بازاندیشیها و تأملات دوران مدرن، قصهگو که در زمرۀ معلمان و دانایان بود و تجربههای خود و دیگران را دستمایۀ اندرزهایش میکرد، جایش را به رماننویس داده که به جای اندرز، خواننده را به خود وامیگذارد تا اندیشه کند. بنیامین در ارجاع به لوکاچ، رمان را شکل «بیخانمانیِ استعلاییِ» انسان مدرن برمیشمارد که «زمان» از عناصر اصلی برسازندۀ آن است. او همچنین، زوال قصهگویی را با دگرگونی مرگ و خاطره همراه میداند. «مرگ» به مثابه رویدادی همگانی از عرصۀ جامعۀ مدرن دور شده و در عین حال، «به یادآوردن» به مثابه عنصر شاعرانۀ زمان، به خاطره افزوده میشود (نک: تاجبخش، 1383: 7).
بنیامین از سالهای 1920 مطالعات مفصلی در زمینۀ شهر انجام داد که مبتنی بر تجربیاتش از شهرهای مختلف نظیر: ناپل، مسکو، پاریس، مارسی و برلین، به برداشتهای مختلف و حتی متناقضی در اندیشه و بیانش منجر گردیده و الگوهای مختلفی نظیر: کودک، باستانشناس، سیماشناس و پرسهزن را به فراخور عناصر موجود در شهرهای مختلف ارائه داده است (نک: همان: 9-8).
آنچه از کارهای مفصل و گستردۀ بنیامین در این مختصر به کار ما میآید این است که شهر از نظر بنیامین مکان فراموشی و نسیان است و از سوی دیگر، در هزارتوی آن، هزارتوی خاطره سر بر میکشد، فناپذیری را ترویج میکند، اما ناپایداری و فناپذیری در تمامی ساختارهای آن ریشه میدواند، نوید زندگی نوینی را میدهد و همه را در اوهام و رؤیا فرو میبرد و سپس با سرکوب اشتیاقهای آرمانی روند بیداری را تسهیل میکند (همان: 14).
از دیدگاه بنیامین، خاطره ابزار تفحص گذشته نیست، بلکه صحنهای است برای آن. خاطره میانجی تجربۀ گذشته است. کسی که در جستوجوی نزدیک شدن به گذشتۀ مدفون شدۀ خود است، باید خویشتن را مانند یک حفار جهت دهد... بیل خود را همواره در مکانهای جدید محک زند و در مکانهای قدیمیتر، تا عمیقترین لایهها کاوش کند. باستانشناس در رسالت خود، خاطره و شهر را به هم میآمیزد و تجارب کودکی را از بوتۀ فراموشی به در میآورد (همان: 10).
در آرای بنیامین همواره در رجوع به خاطرات، نقش مکانها قویتر از نقش مردم است. او در به یادآوردن آشناییها نیز هزارتویی را مجسم میکند و تفوق هزارتوی فضایی بر انسان را پیامد چیزبودن یا شیء بودن شهرها در دنیای مدرن قلمداد میکند. در آرای او فضا بر زمان حکم میراند... شهر جایگاه کشف گذشته و بهویژه گذشتۀ شخصی است. ما از آن رو به برخی عرصهها و بدنههای شهری ارج میگذاریم و به آنها عشق میورزیم، که دربردارندۀ دانش بسیاری از کودکی ما هستند و صحنۀ پیادهرویها و گذرگاههای ما بودهاند. فضاها و عرصههایی که سرشار از سرگذشت و دقایقِ از یاد رفتهاند؛ اجزای گوناگون آنها و دیگر مناظر شهری خاطره را میسازد و خاطره به شهر شکل میدهد (همان: 11-10).
این رجوع شکوهمندانه به حافظه در ادبیات و هنر را میلان کوندرا، رماننویس نویسندۀ اهل چک نیز اینگونه توصیف میکند: «در برابر دنیای واقعیِ ما که اساسا فرّار و سزاوار فراموشی است، آثار هنری همچون جهانی دیگر سربلند میکنند، جهانی آرمانی، محکم، جهانی که در آن هر یک از جزئیات دارای اهمیت و مفهوم است، جایی که هر چه در آن است، هر کلمه و هر فراز شایسته است هرگز فراموش نگردد و به همین منظور آفریده شده» (کوندرا، 1385: 157).
به باور بنیامین متن شهر را که در فضای رمان تنیده شده، نمیتوان در حالت ساکن، با حفظ فاصله و با تعمق و تمرکز ادراک کرد، بلکه باید در میان منظرهای آن پرسهزنی کرد تا با محو مرز میان سوژه (خواننده-پرسهزن) و ابژه (متن- شهر)، مخاطب غنایم خود را از میان یادداشتها، رونوشتها و گزینگویهها بردارد و هندسۀ رازآمیز شهر را از متن به درون خود بکشد (نک: صیاد، 1400: 59)
رمان سماء قریبه من بیتنا نقشه تحولاتی است که از پایان قرن نوزدهم با عبور از دو جنگ جهانی تاکنون خاورمیانه را دربرگرفته است. داستان به طور دقیق و مفصل به توصیف کامل شهرها و مردمی میپردازد که گرفتار جنگ شدهاند. نویسنده دربارۀ جنگ و تبعات آن، آوارگی، اردوگاههای پناهندگی و مرگ بهطور مفصل نوشته است.
نگاه عجیلی را در پردازش خط اصلی داستان و خردهداستانهای متعددی که همچون جریانهای مویرگی به بدنۀ اصلی داستان متصلاند، میتوان مبتنی بر نظر والتر بینامین دانست که ساختارِ زندگیِ امروز را بیش از باورها و اعتقادها، متأثر از «رخدادها» میداند و بر آن است که کار ادبی به شرطی مؤثر است که عمل و نوشتن متناوبا به یکدیگر تبدیل شوند و زبان را همتراز زمان به پیش بَرَد (بنیامین، 1385: 4). بنیامین خاطرات ناشی از رخدادهای ناگوار نظیر جنگ را عتیقههای عجیب و غریبی میداند که در پی تکان ساختمان، از سرِ جای خود تکان میخورند و پدیدار میشوند (همان: 6).
بنـا بـه نظر بنیامیـن، معنا نباید چیـزی از پیش موجـود و محبوس در متـن باشـد کـه توسـط مخاطـب متمرکـز و هوشـمند تسـخیر گـردد، بلکـه معنـا چیـزی اسـت کـه از درهم متن و مخاطب برساخته میشـود، و ظهور معنـا یک پروسـۀ تعاملی و مخاطـب، بـر سـاخته میشود، و ظهور معنا یک پروسۀ تعاملی را فرامیخواند. به همان منوال که رابطهای تعاملی و دوطرفه میان پرسهزن و شهر وجود دارد، هر یک در شکلدهی و تکمیل مفهـوم دیگری نقشـی کلیدی بر عهده دارد (صیاد: 60).
بخش اول رمان 342 صفحهای شهلا عجیلی، با عنوان (شبهای انس) مقدمهای تاریخی- تخیلی از بزرگِ خاندانی است که پیشینۀ شخصیتهای اصلی داستان را معرفی میکند.
از آغازین جمله، زمان و مکان به طور دقیق مشخص میشود: «غروب دوشنبه 28 می 1974، پایان روزی از روزهای روشنِ بهاری، باغ ملی، مرکز شهر حلب»(عجیلی، 2015: 9) و بعد تمامی جزئیات مربوط به مکانهایی که این پارک را احاطه کرده، بیان شده است.
پس از مقدمه، با تغییر زاویه دید از دانای کل به اول شخص، زمانِ حال قدری دیرتر آغاز میشود، وقتی شخصیت اصلی رمان، جُمان با ناصر در فرودگاه استانبول با هم همسفر میشوند. جُمان، استاد مردمشناس سوری مقیم اردن است و ناصر، مهندس شهرسازی فلسطینیتبار که کودکیاش را در حلب سوریه گذرانده و ساکن آمریکاست و حالا برای تشییع جنازۀ مادربزرگش که در مقدمه به کودکی او اشاره شد، رهسپار عمّان است.
شخصیت اصلی داستان عجیلی در شهرش گم شده است:
میکوشم تا خودم را پیدا کنم، خودی را که از جنگ در کشورم از دست دادهام. من در میان اطلاعات و آماری از زنان آواره و بیخانمان، آنها که از بمبارانها گریختهاند، غرق شدهام. تا همین چند ماه پیش من هم یکی از آنها بودم و دو خواهرم جود و سلمی هنوز میان آناناند و هر وقت این فکر جلوی افکارم میپرد، دوباره افسرده میشوم (عجیلی: 20).
این دقیقا نکتۀ کلیدی در دیدگاه بنیامین نسبت به شهر است. در همین راستا، سوزان سانتاگ دربارۀ بنیامین مینویسد: «بنیامین ابراز میکند چقدر تمرین لازم است تا کسی در شهری گم شود و از حس خودجوشِ ناتوانی در مقابل شهر سخن به میان میآورد. هدف او این است که در خواندنِ نقشههای خیابان تخصص به دست آورد تا بداند چگونه راهش را بگیرد و برود و در کوچهها گم شود، و مکانی را که در آن است به کمکِ نقشههای خیالی پیدا کند» (بنیامین، 1385: 92)؛ جُمان نیز در قرار ملاقات مجددی که با ناصر میگذارد، احساسش را نسبت به مکانهای شهری که وطنش نیست، محدود و متزلزل توصیف میکند، در حالی که در شهرش حلب همیشه قرار ملاقاتهایش جا و ساعتی مشخص داشت. همیشه میزی در آنجا برایش رزرو بود و همۀ پیشخدمتها او و مهمانانش را میشناختند، میدانستند چه دوست دارد و چه زمانی با کدام دوست دیدار میکند (نک همان: 22). این همان تعلیقی است که در تجربۀ سرگردانیِ سوژۀ پرسهزن سلطه وکنترل او را بر ابژه (شهر) از بین میبرد و نوعی احساس سرسپردگی و شیفتگی در مواجهه با منظرهای شهری به او میدهد.
عجیلی از هر فرصتی برای ترسیم نقشۀ تاریخی- جغرافیایی شهرش استفاده میکند و هیچ کافهای در هیچ نقطهای از جهان را قابل مقایسه با تراس هتل بارون در قلب شهر حلب نمیداند و تک تک جزئیات اطراف آن را با تاریخچهاش توصیف میکند. او بیشترین استفاده را از جریان سیال ذهن در ضمیر ناخودآگاه شخصیت/ راوی/ نویسنده میکند و با هنرمندی، مکانهای واقعی شهر را در تخیل خود بازتولید مینماید چرا که باز هم به قول سانتاگ دربارۀ اندیشۀ بنیامین، کارکردِ حافظه بازخوانیِ زندگی از آخر به اول است و موجب فروپاشیِ زمان میشود (بنیامین، 1385: 95). ارنست بلوخ نیز زمانی گفته بود که در آثار بنیامین نکتههای پیرامونی اهمیت دارند و مدام ایدۀ مرکزی رها و انکار میشود (احمدی، 1376: 54).
خود بنیامین هم در تحلیل رمانِ در جستوجوی زمان از دست رفتۀ پروست، آن را نمونهای عالی از رمان براساس کارکرد خاطره میداند، آنهم «نه فقط خاطرۀ آدمها، بل یادمان جانوران، کلیساها، خانهها، کوچهها و... گذرگاهها» (همان: 57).
یکی دیگر از نکات مهم در کار شهلا عجیلی، درهمتنیده شدن نام مکانها و محلهها با نام خاندانها و خانوادههایی است که در آنها زندگی میکردهاند، خانوادههایی عمدتا از طبقۀ مرفه که توان جاودانه کردن نامشان را با اقامت در خانههای بزرگ داشتهاند و تا چند نسل همچنان ساکن آن خانهها و محلهها هستند. بدین ترتیب، همانطور که اشاره شد نام و نشان شهر با خاطرات کودکی اهالی آن ماندگار میشود.
از سوی دیگر، راویِ داستان شهروند جهان است و با اشاراتی به نشانگان وارداتی از دیگر فرهنگها، به نوعی خواننده را با سبک شهرش به عنوان یک شهر مدرن آشنا میکند:
شبی از شبهای آن تابستان، باسل او را به ضیافت شبانهای در قلعه دعوت کرد. قرار بود گروه رقص بالهای از روسیه در آنجا اجرا داشته باشند.... همگام با گامهای رقصنده با نوای نابغۀ موسیقی، چایکوفسکی به خواب رفتم... (عجیلی: 44).
در توصیف اثاث خانۀ اجدادی هم نسبت اشیاء به مکان مشخص است:
کریستال اتریش، فرش ایرانی که به سبب اصالتش بر نمونههای چینی و آلمانی برتری دارد و میراث آباء و اجدادی است، کنسولها و کریستالهای ایتالیایی و بلغاری و چک، تابلوهای اصل نقاشان بنامِ سوری و عرب، مجسمههای سفالی و آبگینههای مسقطی ... (همان: 75).
حافظه تا آنجا کار میکند که وقتی جمان از ناصر میشنود که در کدام خانه از محلهشان زندگی میکرده، میگوید:
اگر بدانی ناصر! من میتوانم تعداد شاخههایی را که از دیوار آن باغ کوچک سر زده بود برایت بگویم، رنگ صندلیهای داخل بالکن [در یادم است]، تمامی گیاهانی که در گلدانهای دور بالکن بودند... درخت گنه گنه جلوی در کوچک باغ که رو به خیابان پشتی باز میشد و همیشه بسته بود، همان دری که با پسر داییهایم جلویش بازی میکردیم (همان: 49).
این خاطرهبازی چندان ادامه مییابد که راوی شهر را حافظۀ دوم و نیمی از هویتش میخواند:
ساعتها با هم گپ زدیم و روح گذشته را در درونمان زنده کردیم و بوی درختهای یاس و عسل و زیرفون و رطوبت عطرآگین دود مطبخ خانههای ایستگاه قدیمی بغداد. حافظۀ مشترک لزوما به معنای احساس مشترک نیست، اما ناصر در چیزهای بسیار مهمی با من شریک است، در حلب، حافظۀ دومم، و نیمۀ دیگر هویتم (همان: 60).
در بخش دوم رمان با عنوان «قصر البنات» (قصر دختران)، تاریخ پررنگتر از جغرافیا میشود، هرچند شهر (حتی شهرهایی در دیگر نقاط دنیا) همچنان جذابیت توصیفی خود را برای راوی حفظ کردهاند و شخصیتها همواره در مکان پردازش میشوند.
در بخشی از رمان که از گفتوگوهای متعدد میان جُمان و ناصر است، با نگاه فراگیر نویسنده به نماد شهر، در فضایی چند صدایی روبهرو میشویم. ناصر گرفتار شدن شهرهای منطقه به وجود داعش را به شعلهای تشبیه میکند که در جعبۀ کبریت افتاده است:
چوب کبریت اول که آتش بگیرد، همۀ چوبها شعلهور میشوند. بغداد و قاهره و طرابلس سوختند، و حالا دمشق و پیش از آن قدس. همۀ اسطورهها فرو ریختهاند! (همان: 96).
اما هیچ کدام از این شهرها برای جُمان اهمیتی ندارد:
خانۀ من نه در دمشق است و نه در قدس... البته که من از این اتفاقات ناراحتم اما اسطورۀ من [شهرم] رقه است (همان).
در مقابل، ناصر که فلسطینیتبار است، خود را متعلق به هیچ شهری نمیداند تا برای آن بجنگد:
اصلا یادی از آن نمیکنم، نه فقط در گفتارم که حتی در ذهنم. اصلا نمیدانم چگونه یک آدم میتواند به شهری تعلق داشته باشد و دلش برای آن تنگ شود، همان اندازه که پدر و پدربزرگ و پدرِ پدربزرگش به آن تعلق داشتند. من اصالتا متعلق به جایی هستم، زادگاهم جای دیگری است و زندگیام میان جاهای مختلف تقسیم شده است (همان: 97).
در ادامه به روال روایتگری عجیلی، ناصر از تاریخچۀ زندگیِ خاندانش میگوید:
سال 1947 که از سوی سازمان ملل متحد پیشنهاد شد بحران فلسطین با تقسیم این کشور به دو دولت با نظارت بینالمللی در قدس حل شود، [شهر] حیفا نصیب اسرائیل شد، و این گونه بود که ما آنجا را ترک کردیم... (همان: 98).
رمان سماء قریبه من بیتنا رمانی است در ستایش شهرها. اصلا آدمها با شهرهایشان هویت خود را مییابند و بازنمایی میکنند. این شهرها میتواند شهرهای آباء و اجدادیِ هرگز ندیده باشند، یا زادگاهِ ترکشدهای که جز تصاویری از کودکی چیزی از آنها در یاد نیست، شهرهایی که شخصیتها به اجبار از آنها کوچ کردهاند و شهرهایی که به اجبار در آنها مسکن گزیدهاند. شهرهایی که جنگ آنها را ویران کرده است و جز خاطراتی مبهم در ذهن ساکنانشان اثری از آنها یافت نمیشود.
عجیلی حتی از محلهای سکونت موقت هم با جزئیات و توصیفات فراوان سخن به میان آورده: اردوگاههای پناهندگانی که شاید تا آخر عمر مجبور به زندگی در آنها باشند. پناهندگانی که پیش از این خانه و کاشانه داشتهاند و حال جنگ و تجاوز و اشغال آنها را آواره کرده است.
در روایت عجیلی میتوان به نقش جنسیت در پردازش داستان نیز اشاره کرد. «زنانه شدن حافظه به معنای افزایش نقش نمادهای زنانه در فرایندهای به خاطر سپردن و فراموشی است؛ به این معنا که جامعه دارد به جنسیت حساسیت بیشتری پیدا میکند و چون به نقشهای جنسیتی حساستر شده، اموری که مربوط به نقشهای جنسیتی است مهمتر شده است (فاضلی، 1393، 114). این زنانگی هم در سطح روایت، هم پردازش شخصیتها و هم تمامی توصیفات کلی و جزئی که جهان رمان را میسازد مشهود است که به طور آگاهانه در استفاده از حافظه برای بازنمایی واقعیت بهکار گرفته شده است.
نتیجهگیری
رمان آسمانی نزدیک خانۀ ما بازنمایی زندگی از طریق بیان تجربیات آمیخته با تخیلی است که زندگی پرتلاطمِ شهروندان منطقۀ خاورمیانه را در رویارویی با تحولاتی که زاییدۀ سیاستهای جهانی در عصر مدرن است، بیان میکند. چشماندازهای شهری، از درون رؤیاهای جذابِ دوران کودکی و خاطرات دوران بزرگسالی بیرون کشیده شدهاند و تجربۀ راوی مشابه پرسهزنی و بازی کودکانه در میان ویرانههاست. میتوان ادعا کرد که عجیلی تجربۀ نمادین آفرینشگریِ پس از ویرانگری را در اندیشههای بنیامین، به طور عینی در داستان شهر خود بازسازی کرده است. شهری که نظم کهنۀ آن نه در ذهن، بلکه بر اثر جنگی واقعی و خانمانسوز از میان رفته است و خلق و آفرینش نه در عین، بلکه در ذهنِ نویسنده صورت گرفته است.
نویسنده بیشترین استفاده را از مناظر شهری برای ایجاد تداعیها، همانندیها و خاطرات مشترک جمعیِ مردم شهرش نموده است و استعارههایی نظیر سوگ در فقدان والدین و نجات شخصیت اصلی از بیماری سرطان، واقعیتهایی نظیر از دست رفتن گذشته و امید به بهبود اوضاع در آینده را به منظور التیام دردهای ناشی از بحرانهای مداومِ اکنون به کار گرفته است. شخصیت اصلی داستانِ عجیلی، همان پرسهزنِ گمشده در شهر بنیامین است که از میان خردهریزها و قطعههای ویرانِ شهر، ساختارهای ذهنی جدیدی را خلق میکند تا مخاطب نیز بهنوبۀ خود به واسازی آنها و آفرینش ساختارهای جدید دست بزند.
توجه به این نکته نیز ضروری است که این دیالکتیک میان عین و ذهن که به طور مداوم در فرایند خواندن رمان صورت میگیرد و خود ناشی از تجربۀ بازخوانی حافظۀ نویسنده در هنگام نوشتن است، تجربهای گروهی، جسمانی، متحرک و پویاست. در واقع، انرژی ناشی از تنها و حافظهها از واقعیت متخیل به درون متن نفوذ کرده و پژواکی ذهنی- عینی در وجود مخاطب گروهی ایجاد میکند که میتواند در تعامل با رخدادها و جنگهای درحال وقوع جهان پیرامونِ «اکنون»، تجربۀ از سرگذشتۀ نویسنده را به طور دائم و پیاپی رؤیاپردازانه بازسازی و بالاتر از آن، قضاوت کند.
[1] Charles Pierre Baudelaire (1821-1867)
[2] Walter Bendix Schönflies Benjamin (1892-1940)
[3] Georg Simmel (1858-1918)
[4] Passages
[5] آسمانی در نزدیکی خانۀ ما
[6] شهلا العجیلی (...-1976) استاد ادبیات معاصر عربی در دانشگاه حلب و استاد پژوهشهای فرهنگی در دانشگاه امریکایی اردن است. دیگر آثار او عبارتاند از: مجموعه داستان المشربیه (ایوان) (2005)؛ رمانهای عین الهر (چشم گربه) (2006)؛ سجاد عجمی (فرش ایرانی) (2012)؛ مجموعه داستان سریر بنت الملک (تختخواب دختر شاه) (2016)؛ رمان صیف مع العدو (تابستانی با دشمن) ( 2018).
[7] القائمه القصیره
[8] Siobhan Lyons
[9] والتر بنیامین با ترکیب عناصر ایدهآلیسم آلمانی، رمانتیسم، مارکسیسم غربی و عرفان یهودی، کمکهای ماندگار و تاثیرگذاری به نظریه زیباییشناسی، نقد ادبی و ماتریالیسم تاریخی کرد. او را «واپسین اندیشهگر» و در عین حال «نخستین تاریخنگار عقاید» نامیدهاند که راه را برای «کالبدشکافی تاریخ فرهنگی اندیشه» گشود (احمدی، 1366: 7 و 8).