هنر و ادبیات تطبیقی

هنر و ادبیات تطبیقی

تحلیل جنبه ‎هاو انواع رخداد سوگ در افراد مختلف، خوانشی از رمان «شب شمس» نوشته‎ ی میلاد حسینی، برمبنای نظرات مایکل چلبی

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان
1 کارشناس ارشد ادبیات نمایشی، دانشکده هنر، دانشگاه سوره، تهران، ایران.
2 استادیار گروه سینما، دانشکده هنر، دانشگاه بین المللی سوره، تهران، ایران.
چکیده
نقد ادبی به‎عنوان یکی از راه‎های خوانش رمان، می‎تواند مخاطب را از لایه‎های معنایی اثر رد کند و او را به شناختی دقیق‎تر و فراتر از یک داستان صرف برساند. یکی از این موضوع‎ها، سوگواری است. از دیرباز تاکنون و تا زمانی‎که نسل بشر روی زمین پابرجا باشد، ازدست‎دادن و به تبع آن سوگوارشدن، امری اجتناب‎ناپذیر است. اهمیت این امر به‎قدری است که نظر روانشناسان زیادی را در سرتاسر جهان به‏خود جلب کرده و تلاش‎های زیادی برای کم‎تر کردن اثرات منفی‎اش انجام شده است. سوگ علاوه‎بر علم روانشناسی مورد توجه فلاسفه‎ی زیادی نیز بوده اما پرداخت به آن در این حوزه بسیار کمتر است. در این میان مایکل چلبی به شکل اختصاصی به سوگ پرداخته و این فرآیند را از جنبه‎های مختلف بررسی کرده است. پژوهش حاضر رمان شمس، نوشته‎ی میلاد حسینی را به‎عنوان یک اثر ایرانی با ریشه‎ی فرهنگی آشنا را برای بررسی مفهوم سوگ انتخاب کرده است. در این پژوهش که به شیوه‎ی توصیفی-تحلیلی برای بررسی جنبه‎های مختلف رخداد سوگ در افراد مختلف انجام شده است، مشخص شده که علاوه بر سوگی که اطرافیان فرد متوفی برای ازدست دادن و فقدان درگیرش می‎شوند، نوع دیگری از سوگ نیز وجود دارد که فرد نسبت به خود و آینده‎ی بعد از این، دچارش می‎شود و این نوع سوگ می‎تواند در صورت درست و کامل طی شدن، فرد را به خودشناسی عمیق‎تری برساند و اگر روندش کامل نشود می‎تواند منجربه نابودی فرد شود.
کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله English

An Analysis of Bereavement Aspects and Types in Diverse Individuals: A Reading of Milad Hosseini’s Novel " Night of Shams" through the Lens of Michael Cholbi’s Commentary

نویسندگان English

Maryam Hajbabaee 1
Ramtin Shahbazi 2
1 Master of Dramatic Literature, Faculty of Art, Soore University, Tehran, Iran.
2 Assistant Professor, Cinema Department, Faculty of Arts, Soore International University, Tehran, Iran.
چکیده English

Literary criticism serves as a means to guide readers beyond the surface-level narrative of a novel and promotes a more comprehensive understanding of the work. Literature possesses the power to transcend storytelling, serving as a mirror reflecting the world around us and enabling readers to confront issues that may be challenging to address in daily life. One such issue is mourning, which is an inescapable aspect of human existence that has persisted throughout history. Its significance has garnered attention from numerous psychologists worldwide who seek to mitigate its negative effects. While mourning has been explored by philosophers, it remains less studied within this field. Notably, Michael Chalabi has uniquely approached the subject of mourning, examining it from multiple perspectives. The current research focuses on Night of Shams, a novel by Milad Hosseini, as an Iranian work with a familiar cultural origin to delve into the concept of mourning. This descriptive-analytical study investigates the various aspects of bereavement experienced by different individuals. The findings reveal that apart from the grief experienced by those close to the deceased, there exists another form of mourning about oneself and one's future following a loss. This type of mourning can lead to deeper self-awareness and personal growth if navigated properly and thoroughly. However, if the process remains incomplete, it may result in an individual's downfall.

کلیدواژه‌ها English

Mourning
Shab Shams
Michael Chalabi
Milad Hosseini
Literary Criticism

درآمد

پدیده‎ی سوگ، به‎عنوان واکنشی اجتناب‎ناپذیر به رخداد مرگ، از دیرباز نه تنها به عنوان تجربه‎ای زیسته، بلکه به عنوان یکی از درونمایه‎های کلیدی و پربسامد در عرصه‎ی ادبیات جهان ظاهر شده است. ادبیات با شبیه‎سازی موقعیت سوگ، این امکان را برای مخاطب فراهم می‎سازد تا به شیوه‎ای غیرمستقیم، با این تجربه‎ی پیچیده‎ی انسانی مواجه شود و ابعاد مختلف آن را دریابد. بر همین اساس سنت فلسفی غرب سه کارکرد اصلی برای ادبیات در نظر می‌گیرد:

«کارکرد جبرانی» که به لطف آن میتوانیم واقعیتی یا توهمی را در غیبتش ظاهر سازیم؛ «کارکرد رهاییبخش» که به وسیلهی آن قادریم خود را در امکانات رها سازیم؛ «کارکرد آشکارکننده» که به کمک آن میتوان به بعدهای نامرئی جهان دست پیدا کرد. (عباسی، 1391: 13)

با وجود سابقه‎ی طولانی پرداختن به مرگ در نقد ادبی، رویکردهای غالب، اغلب بر جنبه‎های اسطوره‎ای، جامعهشناختی یا روان تحلیل‎گریِ کلاسیک متمرکز بوده‎اند. در این میان، «سوگ» به عنوان فرآیندی عاطفی- فلسفیِ مستقل، کمتر مورد توجه جدی قرار گرفته است. به‎ویژه، بهره‎گیری از چارچوب‎های فلسفهی اخلاق معاصر- که سوگ را نه یک ضعف، بلکه به عنوان پدیده‎ای ذاتاً انسانی واجد ارزش وجودی می‎دانند. به‌همین دلیل در تحلیل متون ادبی فارسی،  شکافی است که این پژوهش درصدد پرکردن آن است.

  این پژوهش، نظریه‎ی «مایکل چلبی1»، فیلسوف معاصر، در باب سوگ را به عنوان چارچوب نظری خود برگزیده است. در تقابل با نگاه رواقیون باستان که سوگ را نشانه‎ای از وابستگی مفرط و فقدان خردمندی می‎دانستند، چلبی سوگ را پاسخی طبیعی و حتی اخلاقی به از دست دادن «دیگری» تفسیر می‎کند که نشان دهنده‎ی ارتباطات انسانی است.

البته علاوه بر مایکل چلبی، افراد دیگری در حوزه‎های مختلف به‎ویژه روانکاوی به سوگ پرداخته‎اند. از جمله رولان بارت2، زیگموند فروید3، الیزابت راس4، ژاک لکان5، جان بالبی6 ، ریچارد گراس7. اما در این میان تمرکز هیچ‌کدام مانند چلبی، به شکل ویژه روی این مفهوم همه‎گیر نبوده است؛ بنابراین نظریه‎ی این فیلسوف معاصر برای این پژوهش انتخاب شده است و مولفه‎های کلیدی نظریه‎ی او معیارهای تحلیل این مقاله را تشکیل می‎دهند.

  در این پژوهش رمان «شب شمس» اثر میلاد حسینی به عنوان مطالعه‎ی موردی انتخاب شده است. این رمان با روایت مرگ نوه‎ی شمس بزرگ و تمرکز بر واکنش‎های اعضای خانواده، بستری غنی را برای بررسی تجلی سوگ در ادبیات داستانی معاصر ایران فراهم می‎کند. ویژگی‎ای که این رمان را از سایر کتابها با مضمون مرگ و سوگ جدا می‎کند این است که نویسنده در قامت یک پرسه‎زن8 میان اعضای خانواده‎ی سوگوار و خاطرات‎شان می‎گردد. این پرسه در خاطرات منجر به نداشتن سیر خطی داستان شده و در نهایت روایت حسینی از دید فرد متوفا پایان می‎گیرد. از طرف دیگر باوجود اینکه سوگ در دنیای ادبیات، رانه‎ی مهمی به شمار می‎آید و افراد مهمی نظیر لکان در کتاب مونالیزای ادبیات، از این رانه به‌عنوان رانه‎ای مهم در شکل‎گیری ادبیات صحبت می‎کند، تاکنون پژوهش درخور توجهی در حوزه‎ی سوگ و نمودش در ادبیات داستانی انجام نشده است. در این پژوهش که به روش توصیفی- تحلیلی تهیه شده است، داده‎های متنی رمان، ذیل مولفه‎های نظریه‎ی چلبی، استخراج و مورد تحلیل قرار خواهند گرفت.

  هدف این پژوهش، تحلیل رخداد سوگ در رمان «شب شمس» براساس نظریه مایکل چلبی با تمرکز بر شش مؤلفه کلیدی نظریه‌اش شامل: کسانی که برایشان سوگواری می‌کنیم، تأثیر سوگ بر فرد سوگوار، فعالانه‌بودن سوگ، دووجهی‌بودن آن، میل به ماندن در سوگ و ابژه‌های اخلاقی سوگ است. هم‌چنین به دلیل اینکه نظرات چلبی در قالب کتابی تحت عنوان "سوگ" گردآوری شده است، می‎توان این پژوهش را خوانشی تطبیقی میان "شب شمس" و "سوگ" نیز به‎ شمار آورد.

پیشینه‎ی مطالعاتی

درمیان نقدهای ادبی، پژوهش درمورد مرگ، فراوان انجام شده است که از میان آثار شاخص آن، به کتاب تخیل و مرگ در ادبیات و هنر که مقالات داخل‎آن به کوشش علی عباسی گردآوری و در سال 1391 منتشر شده است، اشاره کرد. مقالات این کتاب به بررسی مرگ در آثار شاخص ایران و جهان پرداخته‎اند. تاکنون پژوهشی با مرکزیت سوگ انجام نپذیرفته است. اما می‎توان به کتاب شاخص مونالیزای ادبیات اشاره کرد که مهدی امیرخانلو در آن مقالاتی پیرامون شکل‎گیری هملت، گردآوری کرده که در یکی از آنها، لکان از رانه‎ی مهم سوگ در شکل‎گیری ادبیات یادکرده است. در کنار این کتاب پژوهش‎های دیگری نیز صورت گرفته‎اند که از میان آنها می‎توان به پایان نامه‎‌ی کارشناسی ارشد پرویز کامرانی با عنوان "مطالعه فرآیند رشد پساز سوگ"، اشاره کرد که در آن به اتفاقات مثبتی که پس از پشتسرگذاشتن دوران سوگ، در فرد سوگوار رخ می‎دهد، پرداخته است. از نظر پرداختن به جنبه‎های مثبت سوگ، این پایان نامه تاحدودی با نظریه‎ی منتخب در پژوهش حاضرهم‎راستاست. اما این دو پژوهش هم از نظر شیوه‎ی پرداخت موضوع و هم نظریه‎ی مورد استفاده متفاوت هستند.

  امید کنعانی فهادانی نیز در پایان‎نامه‎ی کارشناسی ارشد خود "سور و سوگ در خمسه نظامی" را مورد بررسی قرارداده است که از نظر شیوه‎ی پرداخت، تاحدودی با پژوهش حاضر هم‎راستاست. اما نظرگاه مورد استفاده، متن انتخابی، دوره‎ی تاریخی مورد نظر این دو پژوهش باهم متفاوت‎اند.

  پژوهش‎های دیگری در حوزه‎ی سوگ انجام گرفته است اما هیچ‏کدامشان از دید یک فیلسوف به فلسفه‎ی سوگ نپرداخته است؛ و همانطورکه مایکل چلبی، نظریهپرداز انتخابی این پژ وهش بیان کرده، دید اکثرشان به سوگ نگاهی روانشناسانه است؛ نظیر ژاک لکان که در مقاله‎ی "میل و تفسیر میل در هملت"، با ترجمه‎ی صالح نجفی در کتاب مونالیزای ادبیات منتشر شده است، از منظر سوگ و تفاوتش با ماخولیا به بررسی هملت پرداخته است.

  در هیچ‎یک از این پژوهش‎ها از سوگ بعنوان رویکردی برای نقد ادبی و خوانش رمان استفاده نشده است.

سوگ از دیدگاه دیگران

شاید بتوان گفت تفاوت نگرش به مفهوم سوگ به محدوده‎ی جغرافیایی و فرهنگ مردمان نیز بی‎ارتباط نبوده و میان فلاسفه‎ی غرب و شرق متفاوت است. ریچارد گراس بعنوان یکی از فعالان این حوزه معتقد است: «سوگ غالباً واکنشی جهان‎شمول به عزاداری دانسته می‎شود (به این معنی که در تاریخ حیات بشری در تمام فرهنگ‎ها مشاهده شده) که تجربه‎های جسمی، هیجانی، شناختی و معنوی را در بر می‎گیرد.» (گراس، 1401: 16) اما واکنش‎ها به این تجربه‎ها، یکسان نیست. برخی آن را پسندیده و در راستای داشتن شخصیتی انسانی و برخی نشانهی ضعف شخصیت می‎دانند. «در کتاب جمهوری افلاطون9، سقراط10 اذعان دارد که مردمان پاک نهاد سوگوار رفتگانشان میشوند ولی تأکید میکند که بااینحال باید از سوگ خود شرمشان شود و بکوشند بروز و تجلی سوگواریشان را مهار کنند.» (چلبی، 1401: 16) همچنین فروید در مقاله‎ی ماتم و ماخولیا معتقد است: «سوگواری و ماتم ژرف، یعنی واکنش به ازدست دادن فردی عزیز، متضمن همان حالت ذهنی دردناک و همان حس بیعلاقگی به جهان خارج است البته بجز مواردی که یادآور عزیز ازدسترفتهاست- و همچنین متضمن همان ناتوانی  و فقدان قابلیت برگزیدن موضوع یا ابژهی جدیدی برای مهرورزی است.» (فروید، 1382: 85) در حقیقت او نیز مانند چلبی معتقد است اگر سوگواری مراحل خود را طی کند، به خودشناسی و نگاه تازه به زندگی می‎رسد اما اگر فرد داغدیده موفق به گذران این امر نشود، گرفتار ماخولیا می‎گردد. «ماخولیا، هم‎چون ماتم، از یک‎سو واکنشی است به ازدستدادن واقعیِ ابژه‎ای محبوب و عزیز؛ اما بیشتر و مافوق این امر، توسط صفتی مشخص می‎شود که در سوگواری و ماتم عادی غایب است و یا اگر حضور داشته باشد، سوگواری عادی و طبیعی را به ماتمی بیماری‎گونه مبدل می‎کند.» (همان، ص92) حسی که ممکن است سراغ فرد داغدیده بیاید، حس ارزش و عزت نفس است که البته باید گفت مختل شدن حس توجه و احترام نفس در سوگواری رخ نمی‎دهد بلکه این ویژگی مختص ماخولیاست. اما بسیاری از فلاسفه از همینرو سوگ را نشانه‎ی ضعف می‎دانند. البته پنداشتن سوگ به‎عنوان نشانه‎ی ضعف، مخالفانی نیز دارد از جمله اسکات لابارج11 که در مورد فلاسفهی قدیم معتقد است: «گمان میکردند سوگواری خودشان، چه درگذشته چه حال، شاهدی ست بر ضعفی که باید برآن غلبه کرد، یا برخطایی که باید اصلاح شود.» (همان، 16)

کسانی که برایشان سوگواری میکنیم

خیلی از مرگها باعث میشوند ماهم عزادار شویم اما مسئلهی سوگ با عزاداری از ریشه متفاوت است. سوگ اساساً پدیدهای روانشناختی است که با درون ما پیوند دارد . البته درک ما از سوگ و شیوهی بازنمایی آن امری شخصی نیست چراکه نحوهی سوگواری محصول فرایند فرهنگپذیری ست. ولی خود این پدیده اساساً شخصی است. در مقابل، عزاداری همگانیتر و عموماً آیینی است.

عزاداری ریشه در فقدان و مرگ شخصی دارد که از لحاظ عاطفی خیلی به او نزدیک (وابسته) بوده‎ایم یا کسی که از طریق دیگری در زندگی‎مان نقش مهمی ایفا می‎کرده (مثلاً یکی از اعضای خانواده) یا (دیگری) مهم. سوگ واکنش ما به عزادار بودنمان است. (گراس، 1401: 16)

چلبی از این جنبه‎ی سوگ به عنوان وجه خودمدارانه یاد میکند.

برای قراردادن افراد ازدسترفته در دایرهی سوگواری، سه حالت محتمل از دید چلبی وجود دارد:

1- صمیمیت

2- عشق

3- وابستگی

اولین نوع رابطهای که میتواند موجب سوگ شود، صمیمیت است. با اینکه صمیمیت عموماً یکی از ویژگیهای روابط ما با کسانی است که مرگشان موجب سوگواری ما میشود، اما تنها عامل تعیینکنندهی روابطی نیست که در آنها مرگ یکی از طرفین موجب سوگواری طرف دیگر میشود. چراکه ممکن است فرد، سوگوار فقدان کسی شود که شناخت چندانی از او ندارد یا حتی سوگوار کسی که درواقع غریبه است. مثل مشاهیر و افراد معروف که در این موارد، سوگواری برای مرگ دروغ نیست اما افراد، سوگوار آدمی مشهورند نه یک شخص به معنی واقعی کلمه.

  دومین نوع رابطهای که میتوانیم آن را زمینه ای برای سوگ بدانیم سوگواری برای کسی است که عاشق او هستیم. اما این امر که عشق را پیشفرض سوگ بدانیم درست نیست؛ چراکه بلافاصله با این واقعیت رویارو میشویم که سوگ گاهی بهخاطر مرگ آنها که ازشان متنفریم هم در ما ایجاد میشود. پس بهتر است بگوییم «سوگ با بیاعتنایی نقطهی مشترکی ندارد؛ ولی هم با عشق پیوند دارد هم با نفرت. فارغ از هرچیز ما نباید در نادیده گرفتن سوگی که نشانی از عواطف متناقض دارد شتاب کنیم.» (چلبی، 1401، 44)

سومین حالتی که سوگ را محتمل میکند وقتی است که ما وابستهی شخصی هستیم که میمیرد چراکه:

الف: شخص وابسته دوست دارد نزدیک فردی باشد که به او وابسته است و با او رابطهی متقابل داشته باشد.

ب: در غیاب آن فرد، شخص وابسته دچار اضطراب میشود.

ج: شخص وابسته در حضور آن فرد احساس امنیت میکند.

د: فقط همان فرد درست مثل خودش دارای خصایص الف تا ج است. (Wonderly, 2016: 225)

اما وابستگی هم زمینهی قطعی ایجاد سوگ نیست چراکه برای این مورد هم مثال نقض وجود دارد. مانند جنینی که پیشاز تولد سقط میشود و والدینش را سوگوار میکند.

سوگ، برخلاف سایر واکنشهایی که در مواجهه با مرگ دیگران بروز میدهیم، وقتی مرگ آنها به شکلی خاص یا جدی برای ما معنادار و مهم باشد، خودمدارانه است. یکی از حالاتی که باعث میشود مرگ دیگری برای ما به فقدانی جدی بیانجامد، این است که ما انواع خوبیهایی را که از جانب او، هنگام حیاتش دریافت میکردیم از دست میدهیم. (چلبی، 1401: 46)

میتوان اینگونه بیان کرد که ما سوگوار کسانی میشویم که در بهروزی و آسایش زندگی ما نقش قابل توجهی داشتهاند. اما همانطورکه قبلاً گفتیم ممکن است برای کسانی‌که شدیداً ازشان دلخوریم نیز سوگوار شویم. همچنین ممکن است سوگ ما برای کسانی باشد که رابطهمان با آنها آنقدر طولانی نبوده که برای بهروزی ما کاری از دستشان بربیاید. اما درمورد همهی این افراد میتوان این یک جمله را گفت که به‎طورکلی انسانها سوگوار کسانی میشوند که هویت عملی‎شان در گرو آنهاست. کریستین کرزگارد12  مبدع اصطلاح هویت عملی، برای اطلاق به مجموع تعهدات، ارزش‎ها و دغدغه‎هاست. «شما براساس آن برای خودتان ارزش قائلید، تعریفی که بنا برآن احساس میکنید زندگیتان ارزش زیستن و اعمالی که ازتان سرزده ارزش انجام دادن داشته است.» (Korsgaard, 1996: 101)

بسیاری از اطرافیانمان در روزهای سوگواری‎شان ممکن است این جمله را بگویند: «یه تیکه از وجود خودمو از دست دادم.»

چنین سخنی نشان می‎دهد که سوگ از آنجا که سرگشته و حیرانمان میکند چقدر رنجآور و دردناک است. فقدان فردی که سوگوارمان کرده میتواند روابط ما با دیگران و حتی زندگی خودمان را چنان تحتتأثیر قراردهد که تا مدتها، زندگی روزمرهی ما متفاوت و با بقیه ناسازگار شود. جون دیدیون13 شوک حاصل از سوگ را نابودکننده و موجب اخلال در جسم و ذهن توصیف میکند. «شوکی که دست آخر تا حد مواجهه با تجربهی تهی شدن از هر معنا پیش میرود. (Didion, 2007: 89)

رولان بارت در کتاب خاطرات سوگواری، از شوک حاصل از مرگ عزیزان و نوع بازخوردش در فرد سوگوار را این‎چنین توصیف می‎کند:

زمانی هست که مرگ یک رخداد است، یک ماجراست، و خود تحرک می‎بخشد، سر شوق می‎آورد، به جنب‎وجوش وامی‎دارد و منقبض می‎کند. و بعد روزی دیگر، مرگ یک رخداد نیست، تداوم دیگری است [در کنار دیگر تداوم‎های دیگر زندگی]، فشرده شده، بی‎اهمیت، روایت نشده، شوم، بدون چاره: سوگواری واقعی‎ای که در مقابل هرنوع دیالکتیک روایی نفوذناپذیر است. (بارت، 1395: 62)

تأثیر سوگ بر فرد سوگوار

سوگ هم مانند باقی عواطف، تابع روابط علی معلولی است. یعنی اگر سوگ بر کسی حادث شود، علتی دارد و این علت همانطورکه پیش‎تر به آن اشاره شد، در پی ازدست کسانیست که هویت عملی‎مان به ایشان گرهخورده بود. اما آنچه در سوگ با سایر احساسات متفاوت است، طولانی‎تر بودن دوره‎اش است. «همچو نگرشی این احتمال را به ذهن متبادر می‎کند که سوگ نه یک احساس بلکه نوعی مود است. بالأخره مودها غالباً بیشتر از احساسات متعارفمان طول می‎کشند.» (چلبی، 1401: 59) از این کلام می‎توان اینگونه نتیجه گرفت که سوگ در حکم یک فرآیند روی باقی احساساتمان تأثیرگذار خواهد بود. الیزابت کوبلر راس این فرآیند را نظریه‎ی پنج مرحله‎ای سوگ نام نهاده‎اند که شامل انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش است. در سویی دیگر نیز جان بالبی14 برای سوگ چهار مرحله تعریفکرده که شامل: 1-کرختی و ناباوری که به شکل برون‎ریزی‎های شدید، پریشانی یا خشم مفرط بروز می‎کند. 2- دلتنگی و جستجوی فرد متوفی، 3- آشفتگی و یأس، 4- ثبات احساسی.

مایکل چلبی با مرحله‎ای دانستن سوگ مخالف است و اعتقاد دارد خیلی از کسانی‌که سوگوار می‎شوند تک‎تک این مراحل را طی نمی‎کنند یا لااقل ترتیبشان به این شکل نیست. چراکه بروز هرکدام از این حالات به عوامل درونی و بیرونی مختلفی وابسته است که در مورد همه‎ی افراد یکسان نیست.

سوگ، کنشی فعالانه نه همراه انفعال

سوگ را می‎توان در زمره‎ی آن احساساتی گنجاند که صرفاً نوعی حالت عاطفی منفعلانه نیستند. «از آنجاکه سوگ نوعی فرآیند است، موجب رفتارهایی می‎شود، به عبارتی سوگ، وقتی مرحله به مرحله آشکار می‎شود، موجد رابطه‎ای پویا بین احساس و عمل می‎شود.» (چلبی، 1401: 65) برای مثال می‎توان به اندوه ابتدای سوگ اشاره کرد. وقتی اندوه در هنگام مراسم خاکسپاری یا قبل از آن سراغ فرد می‎آید، دیگران را در آغوش می‎گیرد که این عمل در حقیقت جلوه‎ی رفتاری و نمود بیرونی اندوه است که با گذر زمان، دستخوش تغییر می‎شود. «کسیکه سوگش دربرگیرنده‎ی دوره‎ای از خشم است، ممکن است در لحظه‎ای، در اوج رنجش و بیزاری، از شر تعدادی از وسایل فرد متوفی که دوستش داشته خلاص شود.» (همان، ص 65) گراس نمود بیرونی سوگ را شامل:

گریستن، رفتارهای ناشی از بیماری، ابراز آشکار احساسات، تغییر محسوس در حالات/رفتارهای معنوی، رفتارهای جست‎وجوگرانه، طلب هرآنچه یادآور متوفا است یا اجتناب از آن، فعالیت‎های وسواس‎گونه، فعالیت‎هایی که به نوعی سبب حس ارتباط با فرد متوفا می‎شوند (مثلاً سرزدن به قبرستان)، فعالیت‎های بدنی (مثلاً ورزش یا باغبانی)، دوری گزینی از اجتماع، حواسپرتی، تصادف و افزایش مصرف الکل، سیگار و سایر مواد مخدر. (گراس، 1401: 46)

سوگ یک فعالیت دووجهی

مایکل چلبی سوگ را زاده‎ی بحرانی در رابطه با فرد متوفی می‎داند. که مدت زمان سپری شدن و درنهایت به ثبات رسیدن فرد، بسته به شرایط مخلفتی است که پیش‎تر به آن اشاره کردیم. اما سوگ یک فعالیت تک بعدی نیست. وجهی از آن به گذشته و ارتباط فرد متوفی و بازمانده ارتباط دارد و بخشی از آن به آینده‎ای که رابطه‎شان با از دست رفتن متوفی چگونه خواهد بود وابسته است. چلبی از وجه معطوف به گذشته‎ی سوگ با نام بعد گذشته‎نگر نام می‎برد؛ و معتقد است در این بعد: سعی می‏کنیم روی این شکاف پل بزنیم، پلی بین واقعیت مرگ شخص و فهم اینکه چه‎کسی مرده است و چرا مرگش تا اینحد برای ما مهم است، شکافی که بیشاز هرچیز بهخاطر میل تماماً بشری ما به غفلت از تکیه‎کردنمان به دیگران در هویت‎های عملی‎مان ایجاد می‎شود. طبیعی‏ است که هراس نبودن آن‎چه در گذشته بوده در فرد داغدار تکاپویی ایجاد کند که برای پشت سر گذاشتنش نیاز به زمان باشد. تکاپویی بعضاً زمین‎گیر کننده که چلبی از آن با انقلابی عاطفی نام می‎برد. که بعد از سپری شدن این دوره، سوگ وارد وجه آینده‎نگرش می‎شود که گرایشی ترمیمی است. در این گرایش، آدم‎ها تلاش می‎کنند خودشان را مجدداً در جهانی سازگار و همساز کنند که مرگ دیگری تغییرش داده است. چلبی هم‎چنین از نظریات مارگارت استروب15 و هنک شوت16 یاد می‎کند که آن‎ها نیز سوگ را فرایند دوگانهی در رفت‎وآمد بین گذشته و آینده می‎دانند. و معتقدند: «عواطف و احساسات منفی عموماً در بعد گذشته‎نگر بیشترند، درحالی‎که گرایش ترمیم غالبا دربرگیرنده‎ی عواطف و احساسات خوش‎بینانه است.» (چلبی به نقل از استروب و شوت، 1401: 106) بنابراین مشکل فرد بازمانده صرفاً هضم آن‎چه اتفاق افتاده و تلاش برای کمرنگ‎ کردن خاطرات فرد متوفی در ذهن نیست بلکه باید مشکل نسبت روزهای آتی با فرد ازدسترفته و جایگاه از این پس‎اش در زندگی‎ را نیز حل کند. که در معدود مواردی به دلیل اینکه فرد بازمانده در این امر توان کمی از خود نشان می‎دهد یا دست به مقاومت خواسته یا ناخواسته می‎زند، ممکن است دچار توهم یا انکار بیش‎از حد شده و نتواند دست به تصمیم‎هایی بدون درنظر گرفتن عدم حضور متوفی در زندگی‎اش بزند. اِیمی‎ هاربین17 با تیزبینی از سوگ با عنوان «گمگشتگی اخلاقی» یاد میکند. «تجربه‎ی زیسته‎ی سترگی گذرا اما مدید که باعث میشود تشخیص این را که چطور باید به زندگی ادامه دهند دشوار می‎کند. و عموماً دربرگیرنده‎ی احساس بی‎جاومکانی، غریب بودن یا بی‎خانمانی است.» (Harbin, 2016: 2)

  البته چلبی برخلاف استروب و شوت که فرایند دوگانه‎ی سوگ را دو وجه جدا ازهم می‎دانند، معتقد است «اگر این دو فعالیت مجزا را مولفه‎های فعالیتی واحد بدانیم مثمرثمرتر خواهد بود. اول اینکه هروقت درگیر یکی از این دو باشیم، در مورد آن‎یکی هم تصوراتی یا بصیرت‎هایی به دست خواهیم آورد.» (چلبی، 1401: 108)

همانطورکه پیش‎تر اشاره شد، سوگ سالم به معنای گذاشتن و گذشتن نیست البته این به معنای «چسبیدن به» خاطرات نیست. اگر این اتفاق بیفتد فرد داغدار در وجه گذشته نگر گیر کرده و نمی‎تواند به وجه دیگر سوگ رسیده و درنهایت آن را به پایان برساند.

میل ماندن در سوگ

باوجود دردی که در دوران سوگواری متوجه انسان است، هستند افرادی که به شکل خود خواسته تمایل به ماندن در این دوران دارند.

افراد داغ‎دیده در سوگ چیزی خواستنی می‎یابند، تا جایی که چه‎بسا نخواهند آن دردها خاتمه یابد و پایان آنها برایشان تأسفآور باشد. به احتمال زیاد آلام سوگ در مادر کودکی که جانش را در سانحه‎ای غم‎انگیز از دست داده شدید خواهد بود. ولی چهبسا اصلاً دوست نداشته باشد این تألم و دردش خاتمه یابد. (Kauppinen, 2019: 9)

فائق آمدن بر این پارادوکس برای فرد داغدار کار ساده‎ای نیست. او مدام در چالش بین خاطرات گذشته و جای خالی فرد از دست رفته در تکاپو است. دلیل این میل به ماندن در حالت سوگ از نظر چلبی، همین سختی کنار آمدن با عدم حضور فرد متوفی در آینده است. درگیری با خاطرات یکی از راه‎هایی است که فرد داغدار با توسل جستن به آن، خود را در سوگ نگه می‎دارد. خاطرات مربوط به گذشته و تاریخی است که فرد داغدار هنوز فرد ازدست رفته را در زندگی خود داشته است. «زمانی که از گذشته و تاریخ سخن به میان می‎آید، به صورت تلویحی در مورد حافظه یا خاطره صحبت می‎شود. خاطره به‎نوعی حلقه اتصال و نخ نامرئی است که انسان را به تاریخ و گذشته می‎رساند.» (آجورلو، 1401: 35) می‎توان گفت از طریق خاطرات می‎توان گذشته را به زمان حال احضار کرد. و خاطره راهی برای بازنمایی گذشته‎ای است که دیگر وجود ندارد. «ریکور در سراسر سیر خویش به دنبال فهم گذشته و درگیری مداوم ما با آن بود. بی‎تردید جنبه‎ای از گذشته دیگر در دسترس ما نیست. اما ردپاهایی از آن برجا می‎ماند. ما ازطریق این ردپاها می‎کوشیم گذشته را در حال بازنمایی کنیم.» (دوانهاور و پلاور، 1394: 53)

ابژه‎های اخلاقی سوگ

رابرت سالمون18 مقاله‎ای درباب فلسفه‎ی سوگ، با نام «درباب سوگواری و قدردانی» دارد که در آن از سوگ به‎عنوان وظیفه‎ای به گردن بازماندگان یاد میکند و معتقد است کسانی که به قدرکافی سوگواری نمی‎کنند، سزاوار نکوهش‎اند.

ابژه‎های اخلاقی سوگ یعنی کسانی که وظیفه‎ی ما برای سوگواری در قبال ایشان است، در 3 دسته جای می‎گیرند.

1- فرد متوفی

2- بازماندگان

3- خود فرد

یکی از ابژه‎های محتمل وظیفه‎ی سوگواری، سایر آدم‎هایی‎اند که زنده‌ هستند و ما وظیفه داریم در عالم دوستی یا غیره، برای آرام کردن و تسکین دادنشان تلاش کنیم. اما

اگر احساس وظیفه‎ی سوگواری را احساس وظیفه در قبال سایر بازماندگان بدانیم، بهنظر می‎رسد ماهیت خودمحور سوگ را نادیده گرفته‎ایم. ممکن است بی‎آنکه خودمان به شکلی جدی درگیر سوگ شده باشیم وظایفی را که در قبال دیگران و سوگ آنها داریم، به‎جا بیاوریم. (چلبی، 1402: 193و 192)

تلاش برای همدلی و تسکین دادن درواقع با شرکت در مراسم عزاداری به وقوع می‎‎پیوندد و ما وظایفی که بعضاً جامعه برما تحمیل می‎کند را به جا می‎آوریم. قطعاً نمی‎توان اهمیت سوگ و سوگواری را تا این حد تنزل داد.

ابژه‎ی بعدی فرد متوفی‎ست که فقدانش باعث سوگوار شدن بازماندگان می‎شود.

ممکن است کسی به‎عنوان بخشی از سوگواری‎اش از فرد متوفی یاد کند، از نام نیکش حراست کند، به قول‎هایی که به او داده بود عمل کند و از این دست، و وظیفه‎ی سوگواری می‎تواند، در این حد، شامل وظیفه‎ای برای یادکردن از فرد متوفی باشد. ولی این بدان معنا نیست که او وظیفه دارد در قبال مردگان سوگواری کند. (همان، 195)

مایکل چلبی معتقد است ازبین گزینه‎های ابژه‎های اخلاقی سوگ، وظیفه در قبال خود فرد بهترین گزینه است؛ که در نهایت با طیکردن فرآیند، می‎تواند منجر به خودشناسی شود.

وظیفه‎ی سوگواری از ما می‎خواهد از برخی فرصت‎ها، و نه لزوماً همه‎ی فرصت‎هایی که سوگواری برای خودشناسی در اختیارمان می‎گذارد استفاده کنیم. به‎علاوه، الزامات خاص اخلاقیِ مرتبط با این وظیفه منحصر به هر تجربه سوگ است و متفاوت با تجارب سوگ دیگر. (همان، 197)

شب شمس

شب شمس نوشته‎ی میلاد حسینی حکایت یک روز از زندگی خاندان شمس است. نویسنده روزی را برای روایت خود انتخاب کرده که قرار بود در عمارت شمس‎ها جشن برگزار شود ولی عزای مرگ نوه، جای جشن را می‎گیرد. داستان شب شمس با همین تضاد شروع می‎شود. همان‎طورکه پیش‎تر هنگام نام‎گذاری رمان هم از این پارادوکس استفاده کرده است. تضاد دیگری که داستان به آن می‎پردازد، تنها بودن درعین بودن در میان جمع است. این حالت هنگام سوگوار شدن در افراد رخ می‎دهد. البته همان‎طورکه چلبی در کتاب سوگ به آن اشاره می‎کند، این سوگ فقط هنگام مرگ فیزیکی اشخاص رخ نمی‎دهد بلکه سوگ می‎تواند برای از دست رفتن یک رابطه، پول، جایگاه شغلی و مسائل دیگری نیز رخ دهدکه در تمام آن‎ها فرد حال آشفته پیدا می‎کند و ممکن است به تنهایی پناه ببرد و یا با وجود شلوغ بودن دورش، احساس تنهایی کند. در شب شمس این سوگ با مرگ نامی به‎وجود می‎آید. و هر شخصیت به شیوه‌ای متفاوت با این مرگ مواجه می‌شود. شخصیت‌هایی که در این پژوهش به آنها پرداخته خواهد شد، محمود عابد، یوسف، یحیا، محمود شمس، آذر، جلیل، مامانی و شیدا هستند.

محمود عابد (سرایدار)

·        «کاشی چه می‎گفت... جلوِ خانه ایستاده. می‎تواند در بزند و برود داخل و همه‎چیز را بگوید. یکهو چیزی مثل آب سرد داخل بدنش پخش می‎شود و دست‎هایش می‎لرزند.» (حسینی، 1398: 9)

اولین کسی که خبر تصادف نامی را میشنود، محمود عابد سرایدار خانه‎ی محمود شمس است که دل خوشی از یوسف ندارد. واکنشی که در لحظه‎ی شنیدن خبر از خود نشان می‎دهد، از بی‎تفاوت نبودن او به رخداد حاضر است اما نحوه و میزان واکنش‎اش به دلیل نسبت و میزان کمتر وابستگی‎اش به نامی، با بقیه متفاوت است. و بیشتر از ناراحتی برای موضوع خبر و اتفاقیکه افتاده، نگران نحوه‎ی رساندن خبر ناگوار به بقیه است.

·         «محمودآقا می‎گوید آمده‎اند دم‎در، گفته‎اند نوه‎ی حاجی شمس تصادف کرده.

از روی مبل بلند می‎شود. کی آمده؟ کِی؟ شدنی نیست. نامی تازه الان باید کلاسش تمام شود. امکان ندارد...» (همان، 27)

·         «یوسف چند مشت برنج توی قابلمه‎ی سیاه ریخته و لای سبزی و لوبیا می‎چرخاند. مشتِ پرش را می‎برد سمت دهان...» (همان، 28)

مولفههای سوگواری از منظر مایکل چلبی در محمود عابد

1- مولفه‎ی اول (کسانی که برایشان سوگواری می‎کنیم): محمود عابد سرایدار است و نسبت خاصی با متوفا ندارد.

2- مولفه‎ی دوم (تأثیر سوگ بر فرد سوگوار): صرفاً نگران دادن خبر به بقیه است.

3- مولفه‎ی سوم (سوگ کنشی فعالانه، نه همراه با انفعال): محمود بیشت‎تر از این‎که سوگوار باشد، ناراحت و نگران است. پس کنش فعالانه‎ای از او سرنمی‎زند.

4- مولفه‎ی چهارم (سوگ یک فعالیت دو وجهی): محمود عابد ادامه‎ی حیات خود را وابسته به نامی نمی‎داند و مرگ نامی تأثیری بر زندگی‎‎اش ندارد.

5- مولفه‌ی پنجم (میل ماندن در سوگ): این مولفه در محمود عابد وجود ندارد.

6- مولفه‌ی ششم (ابژه‎های اخلاقی سوگ): ناراحتی برای نامی (متوفا)- همدردی با محمود شمس، یوسف و آذر (بازمانده)

یوسف (پدر نامی)

اولین بار خبر تصادف پسرش را از زبان یحیا می‎شنود. یوسف در این مرحله، اتفاقیکه افتاده را انکار می‎کند. انکار یکی از مراحل در فرآیند سوگ است. یوسف ابتدا قبول نمی‎کند و سعی در قانعکردن یحیا مبنی بر اشتباه بودن خبر دارد و بعد درست زمانی که باید با یحیا سراغ نامی بروند، یوسف شروع به غذا خوردن می‎کند. سعی می‎کند با این کار خودش را از مواجهه با واقعیت دور کند و اتفاق‎ها را به تعویق بی‎اندازد.

یکیاز راه‎های نشاندادن این انکار، تهاجم و برخورد تند با این خبر است. روند روایت در شب شمس همراه با جابجایی زمانی و پس‎وپیش کردن اتفاقهاست. به همین دلیل ما قبل از اینکه یوسف خبر را از یحیا بشنود، واکنشش نسبت به محمود عابد را می‎بینیم.

·         «یوسف همان‎جا پیر شد. همان‎جا موهایش شروع به سفیدشدن کردند...

خودش را کنترل می‎کند تا به عابد چیزی نگوید.» (همان، 28)

سفید شدن مو استعاره‎ای است که برای بیان رنج فراوان به کار می‎رود. هرچند سفید شدن مو نشان از گذرعمر و تحمل سختی‎های زندگی است؛ اما به یکباره سفیدشدن و اغراق در سرعت‎اش، نشانه‎ی خارج شدن شرایط از حالت عادی و وارد شدن رنج بر فرد است. البته ناگفته نماند که تغییردر ظاهر از نشانه‎های بیرونی سوگ است و دیگران را متوجه حال فرد داغدار می‎کند.

·         «یوسف از کنار یحیا می‎پرد جلوِ محمود و سینه به سینه‎اش می‎ایستد. «دِ بگو! کی آمد؟ گفت کجا تصادف کرده؟»

طوری داد می‎زند که انگار محمود دو ماه نقشه کشیده و برنامه‎ریزی کرده که تک‎نوه‎ی پسریِ خاندانِ شمس را بفرستد سینه‎ی قبرستان.» (حسینی، 1398: 11)

اولین مواجهه‎ی یوسف به‎عنوان بازمانده، با آورنده‎ی خبر، به شکل تهاجمی و پرتنش اتفاق می‎افتد. تنش و تهاجم به فرد حامل خبر ناگوار یکی از انواع مختلف ورود به سوگ است. که درحقیقت میان بستگان درجه اول، نوع رایجی به شمار می‎رود.  

·         «رستورانی با تابلوِ مشکی را رد می‎کنند. طعم سس قارچ و کرم کارامل می‎آید زیرِ زبانش. اگر نامی چیزیش نبود شب به مهمانی نمی‎رود و از کاکتوس شنیسل سفارش می‎دهد.» (همان، 30)

·         «اگر نامی الآن توی بیمارستان باشد، حتماً یک جایی همین حوالی تصادف کرده.» (همان، 30)

از اصلیترین دلایل سوگوارشدن برای کسی، داشتن خاطرات مشترک است. چیزهاییکه زمانی بودند و حالا و ازاینپس نخواهند بود، فرد را سردرگم میکنند و این حال، او را به سوگ میکشاند. یوسف با دیدن عناصری که لزوماً نامی حضوری پررنگی در آنها نداشته اما بی‎ارتباط هم نبوده، بیشتر متوجه فقداناش میشود. از طریق این یادآوریهای یوسف به خودش، او دارد با جایگاه نامی در زندگی و خلاءی که گریباناش را گرفته، دست و پنجه نرم میکند. تا خود را از این سردرگمی برهاند. 

·         «قبل از ابوذر دفترخانه بود. تابلوِ دفتر اسناد رسمی را که می‎بیند، آذر می‎آید جلوِ چشمش. نامی هنوز دوساله نشده بود... قرار بود سه نفری در عکس باشند، اما فقط نامی بود... یوسف زد بیرون و پله‎های آتلیه را بالا رفت.» (همان، 30)

یوسف در جایگاه فرد داغدار، در ذهن دنبال خودش می‎گردد. در عکس فقط نامی بود که حالا نیست. اما یوسف کجاست؟ درحقیقت او دنبال یافتن جواب این سوال هم در آن زمان و هم در زمان پس از نبود نامی است.

·         «دو روز پیش. همین صندلی وسط. بلند شد و کاغذ را گذاشت روی میز کار. «سلام آذر عزیزم...» و رفت کار را یکسره کند. کاش همان‎جا همه‎چیز تمام می‎شد» (همان، 26و27)

·         «یک سال است روز و شب را در خانه می‎گذراند. بُریده. به شمسِ پدر گفت دیگر نمی‎خواهد توی دفتر کار کند. طوری گفت نمی‎خواهد که انگار همه‎چیزِ شرکت او بود... منفی کردن با نا. مثل یوسف که ناشمس بود.» (همان، 31)

کاراکتر یوسف علاوه بر سوگوار بودن برای دیگری (فرزندش)، نقش دیگری را هم ایفا می‎کند. او سوگوار زندگی خود نیز هست. زندگی او سرشار از شکست‎ها و رهاکردن‎ها است. رها کردن رشته‎ی تحصیلی، رها کردن دختری که دوستش داشت، رهاکردن شغل و در نهایت نیز قصد داشت زندگی را در نیمه راه رها کند که فرزندش از او پیشی گرفت و یوسف در این تصمیم نیز شکست خورد.

·         «بچه‎ی من ماشین به‎اش زده و آن تو خوابیده، می‎فهمی؟... خودش هم نفهمید چرا آن‎قدر «بچه‎ی من» را تکرار می‎کند.» (همان، 33)

کاراکتری که تاکنون هیچ‎چیزی را برای خود نمی‎دانسته، حالا که فرزندش را از دست داده، درگیر حس مالکیت شده. یوسف پیش‎تر قصد داشت خود را از این مالکیت رها کند، حالا که روند زندگی تغییرکرده، نمی‎تواند این دو شکست را هم‎زمان بپذیرد و متوجه نامی شده که تا چند ساعت پیش پسری بود که نقش پدر را به او داده بود و حالا این نقش نیز نیمهکاره مانده است. درواقع این همان هویت عملی است که چلبی از آن سخن می‎گوید. هویت عملی یوسف برای پدر بودن، به نامی گره خورده بود و از این پس این‎طور نخواهد بود و این شرایط آن‎قدر برای یوسف بغرنج است که ترجیح می‎دهد زمان مرگش هرچه زودتر فرابرسد. «کاش کتک می‎خورد و می‎مُرد. خودش که نتوانست این کار را بکند. آذر بعدِ مرگش چه می‎کند؟» (همان، 34) در تخیلات خود بعد از مرگش، جای او با آذر عوض می‎شود. نقش فرد داغدار را به آذر می‎سپارد و خود در جایگاه کنونی نامی قرار می‎گیرد. «الآن باید خانواده در سوگِ او سیاه‎پوش می‎بودند، نه در سوگ پسرش. چرا نامی از او جلو زد؟ خودش را می‎بیند با تی‎شرت قرمزِ مُرده که رویش درشته نوشته شده: 76.» (همان، 34)

·         «تنها چیزی که از روز اول عاشقی هنوز هم می‎خواهدش. نه سارا و نه نامی، و نه حتی مامانی، هیچ‎یک را به اندازه‎ی آذر نمی‎خواسته. آذر مرجع تقدیر و مرجع قدرت بوده و یوسف تابع تقدیر و تابع قدرت او.» (همان، 35)

تنها اُبژه‎ای که یوسف در قبالش احساس مسئولیتی می‎کند که می‎تواند مانع از دست کشیدن از زندگی شود، آذر است. حتی وابستگی اصلی او در رمان، آذر عنوان شده نه نامی. دلیل سوگواری برای شکست خود و نیمه‌‎کاره ماندن هدفش نیز قوی‎تر از سوگواری برای فرزندش نامی است. همانطورکه پیش‌تر گفته شد، دومین مرحله در سوگواری، جستجوکردن فرد از دست رفته است. یوسف در خاطرات به‎دنبال نامی می‎گردد اما آذر را پیدا می‎کند. روند داستان، یوسف مدام در خاطراتش با آذر پس و پیش می‎رود و سیر زندگی‎شان را مرور می‎کند. این اقدامش ناخودآگاه برای یافتن دستاویزی دیگر برای ادامه‎ی زندگی- حالا که نامی نیست- است.

·         «مرد پشت‎سر یحیا چه می‎خواهد وسطِ این صحنه‎ی با شکوه در وسط اورژانس داخلی بیمارستان؟ به حرف می‎آید و می‎گوید «تسلیت جناب شمس عزیز.» چه می‎گوید این مردک؟ شمس عزیز؟ مگر سلطان محمود هم این‏جاست؟[...] «آذر کجاست؟ بیا دیگر، بیا این یوسف را بگیر. ولکن کلاس لعنتی را.» (همان، 38)

یوسف خود را در جایگاهی نمی‎بیند که کسی او را هم‎لقب با پدرش- شمس بزرگ- صدا بزند. او در زندگی شکست خورده بود و حالا اعطای این لقب در چنین شرایطی برایش بی‎معنا و تمسخرآمیز است. او بعد از گذراندن مرحله‎ی انکار همراه با برون‎ریزی و خشم، دلتنگی و جستجوگری، دچار حس آشفتگی و یأس می‎شود. یأس دیگر پدر نبودن. او وظیفه‎ی فرزندی را در قبال شمس بزرگ درست انجام نداده و حالا وظیفه‎ی پدری از که از او سلب شده و تنها نقشی که برایش مانده، همسر آذر بودن است. به‎همین دلیل منتظر اوست.

·         «آذر، کجایی؟ حتماً باید دعوتت کنند بیایی بالاسرِ جنازه‎ی پسرت؟... بیاکه همین حالا هم که دراز کشیده و کمرش کج است، می‎خواهد بگوید «بغلم کن! مامان!» بغلش کن دیگر، آذر... بیا و نجات بده یوسف را. می‎دانی که یوسف هیچ لحظه‎ی سختی را بدون تو نمی‎تواند از سر بگذراند.» (همان، 41)

یکی از واکنشهایی که افراد سوگوار از خود نشان میدهند، فرو رفتن به شوکی ناگهانی و ناتوانی از انجام کارهای مرسوم در هنگام داغ دیدن است. یوسف باوجود نیازش به بودن در کنار آذر در این شرایط، توان خبردادن به او را ندارد. یوسف در جستجوهای خود دنبال آذر می‎گردد. فقدانش در آن لحظات برایش آنقدر پررنگ است که باوجود علتِ درخواست برای بودن آذر، مرکزیت توجه را به او اختصاص داده و نامی را به حاشیه رانده است. در حقیقت با وجود پدر سخت‎گیری چون محمود شمس، رسیدن به آذر، تنها موفقیت یوسف در زندگی محسوب می‎شود. در نامه‎ای که یوسف برای آذر نوشته است، از به بن‎بست رسیدن گفته خداحافظی کرده. اما نامه را کسی جز آذر می‎خواند و این به بن‎بست رسیدن پدر، در حقیقت پسر را به مرگ می‏کشاند.

مولفه‎های سوگواری از منظر مایکل چلبی در یوسف شمس

1- مولفه‎ی اول (کسانی که برایشان سوگواری می‎کنیم):  یوسف پدرِ نامی است وابستگی شدید به همراه عشق پدری

2- مولفه‎ی دوم (تأثیر سوگ بر فرد سوگوار): تمام مراحل سوگ در یوسف رخ می‎دهد.  انکار به خشم از بقیه و خود، پرخاش، گشتن دنبال ردپای یوسف در خاطرات گذشته، گشتن دنبال حامی (آذر)، پذیرش و در نهایت خودشناسی.

3- مولفه‎ی سوم (سوگ کنشی فعالانه، نه همراه با انفعال): یوسف بدون این‎که آگاه باشد، در سوگ خود فرونمی‎رود بلکه با کارهایی که می‎کند، در حال طی کردن مراحل سوگ و عبور از آن است.

4- مولفه‎ی چهارم (سوگ یک فعالیت دو وجهی): یوسف علاوه براینکه سوگوار فرزندش است، سوگوار زندگی خودش و نقش پدری که دیگر از او سلب شده نیز هست.

5- مولفه‌ی پنجم (میل ماندن در سوگ): یوسف با گشتن میان خاطرات، دنبال اتصال خود به نامی و خوشی‌های زندگی از دست رفته می‌گردد و می‌خواهد درمیان خاطرات بماند. در حین این گشتن‌ها، به دیدی تازه می‌رسد و آذر کسی است که بودن‌اش باعث کمرنگ شدن این میل در یوسف می‌شود.

6- مولفه‌ی ششم (ابژه‎های اخلاقی سوگ): نامی (متوفا) آذر (بازمانده)- خودش.

یحیا (عموی نامی)

·         «یحیا دست یوسف را می‎گیرد.» (همان، 11)

·         «برو کفش‎هات را بپوش برویم. پیراهن بپوشی هم بد نیست... ان‎شاءالله که چیزی نباشد. آذر دانشگاه است؟» (همان، 12)

·         «یوسف، راحت باش. بریز بیرون خودت را.» (همان، 39)

ورود یحیا به فرآیند سوگ با برادر کوچکترش متفاوت است. این تفاوت و برخورد منطقی‎تر، به دوعامل در مورد یحیا بستگی دارد. نسبت دورتر به فرد ازست رفته و شخصیت آرام‎ترش در طول داستان. هم‎چنین یحیا نقش برادربزرگ به‎عنوان حامی و دلگرمی دهنده به یوسف را متعلق به خود می‎بیند.

·         «یوسف، راحت باش. بریز بیرون خودت را.» این را یحیا می‎گوید. (همان، 39)

این جمله که پیش‎تر نیز اشاره شد. از دوجهت حائزاهمیت است. هم گوینده که یحیاست و سعی در آرام کردن یوسف با تشویقش به برون‎ریزی دارد و  و هم مخاطب جمله، یوسف.  

یحیا نیز مانند محمود نگران زمانی‎ است آذر متوجه ماجرا شود. این نگرانی دو دلیل دارد. اولی خود شخص آذر که مادر نامی است و دلیل دوم نگرانی از ناتوان بودن خودشان در کنترل شرایطی که ممکن است پیش بیاید.  

مولفه‎های سوگواری از منظر مایکل چلبی در یحیا

1- مولفه‎ی اول (کسانی که برایشان سوگواری می‎کنیم):  یحیا عموی نامی است و رابطه‎‎اش با او در دسته‎ی وابستگی ضعیف است.

2- مولفه‎ی دوم (تأثیر سوگ بر فرد سوگوار): یحیا علاوه بر غم از دست دادن نامی، نگران اطرافیان نیز هست.

3- مولفه‎ی سوم (سوگ کنشی فعالانه، نه همراه با انفعال): کنش‎های او بیشتر در راستای آرام کردن اطرافیان است و در خودش تغییری ایجاد نمی‎کند.

4- مولفه‎ی چهارم (سوگ یک فعالیت دو وجهی): ادامه‎ی حیات خود را وابسته به نامی نمی‎داند و مرگ نامی تأثیری بر زندگی‎‎اش ندارد.

5- مولفه‌ی پنجم (میل ماندن در سوگ): این مولفه در یحیا وجود ندارد.

6- مولفه‌ی ششم (ابژه‎های اخلاقی سوگ): نامی (متوفا)- یوسف و آذر (بازمانده).

محمود شمس (پدربزرگ نامی)

·         «باباجون، یک چیزی شده...

شمس صدایش تغییرکرد. بگو دخترم. راحت باش. می‎خواهی مامانی برود؟ عارف طوریش شده؟ مامانت خوب است؟

نه... نمی‎دانم چه‎طوری بگویم. فکرکنم برای نامی اتفاقی افتاده...

اسم نامی که می‎آید، سلطان محمود بلند می‎شود. حتی زبانش بند می‎آید. پادشاهیِ یازده‎ساله‎ی همین شیدا با آمدن نامی سرنگون شد.» (همان، 18)

نامی نوه‎ی پسریِ محمود شمس بوده و همینطورکه در متن داستان آمده، او جایگاه ویژه‎ای در میان خانواده داشته. تا جایی که بعد از به دنیا آمدنش، شیدا نوه‎ی دختر خانواده، به حاشیه رفته و نامی مرکز را به‎خود اختصاص داده است. از طرفی، فرزند دیگر یوسف و آذر نیز قبلاً از دنیا رفته و نامی جای او را برای خاندان شمس پرکرده است. نوع رابطه‎ای که شمس بزرگ با او داشته، علاوه بر نوه بودن، رابطه‎ی جانشینی است. حالا محمود شمس جانشین خود را ازدست داده است و طبیعتاً واکنش او به خبر و ورودش به فرآیند سوگ، با بقیه متفاوت خواهد بود. چراکه ممکن است تا پایان زندگی‎اش دیگر کسی که ادامه دهنده‎ی نام خانوادگی او باشد را نبیند. ادامه دادن نام خانوادگی، درواقع همان گره خوردن هویت عملیِ محمود شمس به نامی است که چلبی از آن به عنوان یکی از دلایل تعیینکننده در نحوه و میزان سوگ یاد می‎کند.

مولفه‎های سوگواری از منظر مایکل چلبی در محمود شمس

1- مولفه‎ی اول (کسانی که برایشان سوگواری می‎کنیم) :  محمود شمس پدربزرگ نامی است و ارتباط‎اش با او در دسته‎ی وابستگی قوی قرار می‎گیرد.

2- مولفه‎ی دوم (تأثیر سوگ بر فرد سوگوار): محمود شمس علاوه بر نوه، جانشین خود را از دست داده و خلاء بزرگی را حس می‎کند.

3- مولفه‎ی سوم (سوگ کنشی فعالانه، نه همراه با انفعال): فقدان نامی جز غمی که بر محمود شمس تحمیل می‎کند، او را وادار به حرکت فعالانه‎ای نمی‎کند.

4- مولفه‎ی چهارم (سوگ یک فعالیت دو وجهی): محمود شمس هم برای فقدان نوه غمگین است و هم آینده‎ای که برای خودش و جانشین‎اش ترسیم کرده بود.

5- مولفه‌ی پنجم (میل ماندن در سوگ): محمود شمس باوجود سردرگمی‌ای برای زندگی آینده‌اش بدون نامی دارد، اما نشانه‌های میل ماندن در سوگ در او دیده نمی‌شود.

6- مولفه‌ی ششم (ابژه‎های اخلاقی سوگ): نامی (متوفا)- یوسف و آذر (بازمانده)- خودش.

آذر (مادر نامی)

·         آذر به خانه می‎رسد. «لبِ سهپله مکثی طولانی می‎کند تا یوسف را پیدا کند و به سمتش بدود. به سمتش می‎دود و در آغوش می‎کشدش... هنوز دستهای یوسف را ول نکرده، می‎پرسد «نامی کجاست؟ چرا لباس‎هایی را که گذاشتم نپوشیده؟» یوسف و همه ساکت‎تر شده‎اند و کسی جواب نمی‎دهد. از یوسف فاصله می‎گیرد و روبه مهمانان، با چرخشی آرام، سوالش را تکرار می‎کند، «نامی کجاست؟» در صدایش وهم و ترس خوانده می‎شود» (همان، 108)

·         «مهشید جلو می‎آید و خودش را می‎اندازد توی بغلِ آذر. اشک به چشمانِ آذر آمده و به‎آرامی می‎گوید «چرا کسی دلش برای من نمی‎سوزد... راحتم کنید دیگر. بگو...»همین‎که می‎گوید راحتم کنید، صدای خانه دوباره بلند می‎شود. انگار ضربِ تکرارشونده پیاپی می‎گویند آذر جان، آذر جان، آذر جان...» (همان، 109 و110)

در فصل 6 رمان، ورود آذر به سوگ اتفاق می‎افتد. او که مادر نامی‎ست، باوجود اینکه خیلی دیر به ماجرا اضافه می‎شود، حضور پررنگی دارد. این حضور پررنگ هم به دلیل یوسف و افکارش اتفاق می‎افتد و هم به دلیل وابستگی و نزدیکی با نامی. همان‌طورکه یوسف نقش پدر بودن را ازدست داده، آذر نیز دیگر مادر نیست.

·         «آذر اشک می‎ریزد. حرکتِ دست‎هایش در هوا به رقصی خاموش می‎ماند و هنوز شک دارد برای چه اشک می‎ریزد. نامی مقابل چشمش کمانچه می‎زند. همه می‎دانند و می‎بینند، اما کسی جرئتِ به زبان آوردن ندارد. انگشتهای پایش خواب رفته است. اگر یوسف را پیدا کند، دوست دارد داد بزند و بگوید «یوسف، به‎ات میگویم نامی کجاست؟» اما یوسف نیست. یوسف، به فاصله‎ی یک کوسن، هست و نیست. بلند می‎شود و به یوسف نگاه می‎کند و دستِ راست را به سمتش می‎برد. یوسف دست را می‎گیرد و بلند می‎شود و پشتسرِ آذر می‎رود. آذر وسط بود و دستِ نامی را با دست چپ گرفته بود و باد کایت‎ها را تکان می‎داد. بعد از سه پله و جلوِ آشپزخانه، مامانی جلو می‎آید و آذر و یوسف را هم‎زمان در آغوش می‎گیرد و شیون می‎کند...» (همان، 110)

سوگواری آذر این لحظه شروع می‎شود. اشک ریختن اولین واکنش او به نبود نامی‎ست. ویژگی مشترکی که بین او و یوسف وجود دارد، همین دنبال هم گشتن‎است. اینطور به‎نظر می‎رسد که حالا در غیاب نامی آن‎‎ها باید برای حفظ اتصال میان خود، بیشتر تلاش کنند. ویژگی مشترک دیگر که میان نوع رفتار یوسف و آذر وجود دارد، گشتن دنبال نامی در خاطرات است. این اتفاق برای شخصیت‎های دیگر رمان نمی‎افتد اما یوسف و آذر مدام در خاطرات پس و پیش می‎شوند. این موضوع به همان گره خوردن هویت عملی، وابستگی، عشق، میزان نزدیکی و ترس ساختن آینده در فقدان عنصری مهم از گذشته برمی‎گردد که چلبی از آن صحبت می‎کند. آذر که هنوز مرگ نامی را باور نکرده است، مدام دنبال تکذیب آن می‎گردد. «روبه شیدا می‎پرسد راست است؟» (همان، 112)

·         «مادرِ سابق به سمت عارف می‎رود و می‎گوید «شیدا، برو بگو می‎خواهم تنها باشم. ازشان خواهش کن یک‎بار هم که شده تنهایم بگذارند. نمی‎توانم...» بعد درِ دست‎شویی را محکم به هم می‎زند. کلیدِ فن را می‎زند و شیرِآب را باز می‎کند. می‎زند زیرِ گریه.» (همان، 113)

مادرِ سابق، کلمه‎ای دو بخشی که به گرفته شدن نقش مادر از زن اشاره می‎کند. واژه‎ی مادر تک بخشی‎است اما حالا که یک نفر از زندگی‎اش کم شده، دو بخشی و گسسته می‎شود. برای پنهان کردن این گسستگی به صداهایی پناه می‎برد که صدای خودش را پنهان کند. نه تنها خودش نمی‎خواهد باورکند که دیگر مادر نیست، بلکه نمی‎خواهد دیگران هم صدای باورکردن‎اش را بشنوند. حسینی در این پاراگراف از استعاره‎های زیادی کنارهم استفاده کرده تا مادر نبودن، ازهم پاشیدن، تنهایی، باور و عدم باور و ترس را غیرمستقیم به مخاطب نشان دهد. او با این کار ‎جای نشان دادن مستقیم، برای بیان این مفاهیم، به شکل پدیدارشناسانه عمل کرده و مخاطب را همراه با خود به دل ماجرا می‎کشاند.

·         «دلش تابِ پرسیدن «مگر چه‎جوری بوده» را ندارد و سعی می‎کند با نفسِ عمیق فراموش کند تا سروکله‎ی یوسف پیدا شود و همه‎ی سوالات هستی را از او بپرسد. نوشین می‎آید. آذر ناگهان کف دستی چپ را محکم به پیشانی می‎کوبد، چهار بار» (همان، 116)

درست مثل یوسف که همه‎جا دنبال آذر می‎گشت، آذر نیز دنبال او می‎گردد.

مولفه‎های سوگواری از منظر مایکل چلبی در آذر

1- مولفه‎ی اول (کسانی که برایشان سوگواری می‎کنیم):  آذر مادر نامی است و ارتباط‏اش با او در دسته‎ی وابستگی شدید همراه با عشق مادری قرار می‎گیرد.

2- مولفه‎ی دوم (تأثیر سوگ بر فرد سوگوار): آذر علاوه بر اینکه فرزندش را از دست داده، نقش مادر بودن را نیز از دست داده است و تمام مراحل سوگ را از انکار گرفته تا خودشناسی، طی می‎کند.

3- مولفه‎ی سوم (سوگ کنشی فعالانه، نه همراه با انفعال): آذر بدون این‎که آگاه باشد، در سوگ خود فرونمی‎رود بلکه با کارهایی که می‎کند، در حال طی کردن مراحل سوگ و عبور از آن است.

4- مولفه‎ی چهارم (سوگ یک فعالیت دو وجهی): آذر علاوه براینکه سوگوار فرزندش است، سوگوار زندگی خودش و نقشی که دیگر از او سلب شده نیز هست.

5- مولفه‌ی پنجم (میل ماندن در سوگ): آذر تمایلی به بودن در میان جمع و پذیرفتن همدردبی آنها ندارد و نشانه‌های میل ماندن در سوگ به وضوح در او دیده می‌شود و این یوسف است که او را از این میل بیرون می‌کشد.

6- مولفه‌ی ششم (ابژه‎های اخلاقی سوگ): نامی- یوسف (بازمانده)- خودش.

مامانی- جلیل- شیدا

·         «زنگ موبایل. سیمین است. نمی‎تواند با این صدای لرزان و نگران جواب بدهد. جواب هم ندهد، سیمین نگران می‎شود و زنگ می‎زند به فرانک...» (همان، 60)

شخصیت‌های دیگر رمان شب شمس که آن‌ها نیز با این فقدان سروکار دارند، مامانی، جلیل و شیدا هستند. آنها در کنار سوگ برای خود نامی، وظیفه‎ی اخلاقی خود می‎داند که عزاداری کند و در این مراسم آیینی کنار یوسف و آذر باشند. در نتیجه ابژه‎‏های سوگ برای آنها، از طرفی نامی و از سوی دیگرآذر و یوسف هستند. سوگی که آنها درگیرش هستند، به خودشناسی‎ای که چلبی انتظارش را دارد، نمی‏رساندشان؛ بلکه این تألم روحی که سراغ‌شان آمده، آنها را مدتی نا آرام می‎کند ولی به دلیل وابستگی کمتر، ارتباط نداشتن هویت عملیشان به نامی، بعد از گذراندن این غم، با سرعت بیشتری به زندگی عادی باز می‎گردند. عارف، شوهر شیدا، «انگار یادش می‎آید نسبتِ جلیل به نامی نزدیک‎تر است و داییِ نامیِ مرحوم را در آغوش می‎گیرد و چشم‎هایش را می‎بندد و فشار می‎آورد تا اشکش بریزد، اما بی‎فایده است.» (همان، 69) در بخش‎های مختلف داستان از جمله این مثال، به این دوری و نزدیکی نسبت‎ها و تأثیرشان در میزان سوگوار بودن اشاره می‎شود.

مولفه‎های سوگواری از منظر مایکل چلبی در مامانی، جلیل و شیدا

1- مولفه‎ی اول (کسانی که برایشان سوگواری می‎کنیم): هرکدام این کاراکترها در کنار نسبت فامیلی که با نامی دارند، درگیر وابستگی بالایی نیستند. مامانی: مادربزرگ نامی (وابستگی کم) - جلیل: دایی نامی (وابستگی کم) شیدا: دختر عموی نامی (وابستگی کم)

2- مولفه‎ی دوم (تأثیر سوگ بر فرد سوگوار): آنها بیشتر از اینکه سوگوار باشند، عزادار هستند و وظیفه‌ی اخلاقی خود می‌دانند که در کنار یوسف و آذر باشند.

3- مولفه‎ی سوم (سوگ کنشی فعالانه، نه همراه با انفعال): سوگ در غالب یک غم گذرا بر آن‌ها حادث می‌شود و بعد از پایان عزاداری، با سرعت بیشتری پایان می‌یابد.

4- مولفه‎ی چهارم (سوگ یک فعالیت دو وجهی): هیچ‌کدام از این شخصیت‌ها، آینده خود را به نامی وابسته نمی‌دانستند پس برای خود غمگین نیستند و غم‌شان تنها یه وجه دارد و مربوط به نامی است.

5- مولفه‌ی پنجم (میل ماندن در سوگ): این مولفه در مامانی- جلیل و شیدا وجود ندارد.

6- مولفه‌ی ششم (ابژه‎های اخلاقی سوگ): نامی (متوفا)- یوسف و آذر (بازمانده).

نامی (متوفا)

·         محمود شمس «از جا بلند می‎شود. جلیل اخوان هم بلند می‎شود. شیدا هنوز مادربزرگش را در بغل گرفته است. شمس به سمت جلیل می‎آید و او را در آغوش می‎گیرد. فک و چانه‎اش روی کت و شانه‎ی جلیل کشیده می‎شود و هق‎هق می‎کند. جلیل دستش را به پهلوی شمس می‎کشد. انگار می‎گوید آرام باشید، یا می‎خواهد یک‎بار دیگر حقیقت را بفهمد. شمس جواب می‎دهد «قبلِ این‎که بیایی با یحیا صحبت کردم. تمام شده واقعاً...» و گریهی خانه بلند می‎شود. مادربزرگ نامی صدایش به آسمان می‎رود. شیدا سرش را عقب می‎کشاند و با دست شانه‎ی مادربزرگش را نوازش می‎کند... جلیل فکر می‎کند این صحنه تا امشب چندبار قرار است تکرار شود.» (همان، 63)

عزاداری آیینی جمعی‎ست و یکیاز تفاوتهایش با سوگواری همین جمعی بودن است. اعضای خانواده با غمی مشترک، با شدت‎های متفاوت دورهم جمع می‎شوند و همین همدردی به باور عموم مردم، موجب تسلی خاطر می‎شود. اعضای خانواده‎ی شمس هریک جداگانه دوران سوگ را سپری میکنند اما برای انجام وظیفه‎ی اخلاقی، به ناچار و یا حتی برخلاف میل خود، در عزاداری جمعی نیز شرکت می‎کنند. در این میان آذر است که حاضر به تسلی گرفتن از دیگران نیست و سوگ شخصی خود و بودن در میان خاطرات خود را ترجیح می‎دهد.

·         «احمد گفته بود آدم‎ها دو جا مثل هم می‎شوند: یکی وقتِ مرگِ عزیزان و دیگری به‎وقتِ عاشقی، ما به چیزی تهِ ذهن‎مان رجوع می‎کنیم که از دلِ تاریخ و درگیری‎هامان برخاسته است  به خویی مشترک می‎رسیم تا خود را با آن خالی یا پُر کنیم.» (همان، 100)

خود کتاب از زبان یکی از شخصیت‎ها به خصلت مشابه آدم‎های سوگوار اشاره می‎کند. اینکه آدم‎های سوگوار چگونه جنبه‎ی اجتماعی سوگ‎شان را در قالب عزاداری به اشتراک بگذارند، به جغرافیای فرهنگی برمی‎گردد. اما چیزی غالباً مشترک است، این است که عزاداری یک آیین جمعی‎ست.

·         «یوسف، ثانیه به ثانیه، از چینِ عمودی پیشانی بین ابرو و ردیفِ اول موها پیر می‎شود. محمود شمس با قدم‎های سریع به سمت یوسف می‎آید؛ انگار می‎خواهد بزندش. یحیا حالا کنار یوسف است و جلیل هم نزدیک شده...» (همان، 104)

از این قسمت داستان، یوسف وارد آیین عزاداری جمعی می‎شود و مخاطب دیگر با خاطرات شخصی یوسف سروکار ندارد. این مرحله از سوگ، به دلیل به اشتراک گذاشتن عواطف از طرف اطرافیان و حس تنها نبودن، معمولاً راحت‎تر سپری می‎شود. به ‎همین دلیل به باور عموم، بودن در جمع به هنگام سوگواری، موجب تسلی خاطر بازماندگان است. اما با این وجود برخورد آدم‎ها با عزاداری متفاوت است. برخی ممکن است مانند محمود شمس به فراخور شأن اجتماعی یا احوال شخصی خود ترجیح دهد دیگران را دور خود جمع کنند و آن را برای سپری کردن سوگ خود شاهد قرار دهند. عده‎ای نیز ممکن است مانند آذر و در درجه‎ی بعد یوسف، از این جمع فراری باشند. اما آنچه اهمیت دارد متفاوت بودن دلیل رفتار آذر و یوسف است. آذر بلاتکلیف نیست. می‏داند که نمی‎خواهد در جمع حاضر شود. او سوگوار پسرش است و می‎داند برای گذر از این حال باید به شیوه‎ی خود رفتار کند. اما یوسف در تشخیص راه مناسب برای گذر از سوگ خود، ناتوان است. علت این ناتوانی نیز سوگ دوگانه‎اش است. از طرفی درگیر سوگ برای خودش است و از طرف دیگر برای نامی.

·         «مامانی لبه‎ی تخت نشسته و دستش را بازکرده تا آذر کنارش بنشیند. «آذرجون، واسه همه‎مان سخت است... تو اما آرام باش... خیلی سخت است... اما تو از پسِ خیلی چیزها برآمدی، عروسم... این را هم میتوانی.» (همان، 117)

مامانی سعی می‎کند با کنار آذر قرارگرفتن، با او همدردی کند و جایگاهشان را مشابه نشان دهد. علاوه براین کنش بیرونی که مامانی با کنار آذر نشستن، انجام می‎دهد با کنش‎های کلامی نیز سعی در بیشترکردن اثرگذاری عملش دارد. مامانی با دادن نسبت عروسم، به آذر یادآوری می‎کند که اگر مادر نیست، هنوز عروس او و همسر یوسف است. اما کار مامانی فقط اشاره‎ به نقش‎های آذر نیست بلکه او با تأکید بر توانایی آذر در از پس مشکلات برآمدن به خود او بعنوان نقش آذر نیز اشاره می‎کند.

اما آذر با این صحبت‎ها همراه نمی‎شود و هنوزهم ترجیح می‎دهد فقط کنار یوسف و دور از بقیه باشد.

از طرف دیگر همان‎طور که پیش‎تر به آن اشاره شد، عزاداری در هر اقلیمی نشانه‎های بصری و فرهنگی خاص آن جغرافیا را دارد. «وقتی مهمان‎ها، که خود جلیل هم یکی از آن‎ها بود، به خانه برسند... گل‎های قرمز و صورتی را که دست‎شان است چه‎کار کنند؟ یکی زودتر زنگ بزند و بگوید رنگ گلهاتان را عوض کنید...» (همان، 64) یکی از این نشانه‎ها رنگ مشکی است. «هنگامه لباس سبز با گل‎های صورتی به تن، با روسری مشکی بیرون می‎آید. شیدا می‎گوید «در جریانی که چی‎شده، هنگامه خانم؟ این چیه پوشیدی؟» (همان، 68)

یکی دیگر از دلایل استفاده از رنگ نشانه، علاوهبر همدردی با صاحب عزا، اعلام عزادار بودن به دیگرانی است که هنوز از ماجرا خبر ندارند. در شرایطی مانند عزادار بودن که سخن گفتن برای اعضای خانواده دشوار است، استفاده از نمادهای مشترک فرهنگی، زبان جدیدی برای ارتباط گرفتن می‎سازد.

·         «دست مهدخت که روی دستگیره رفت شکش بیشتر شد. نکند... چرا این دختره سیاه پوشیده و آرایش ندارد؟ مگر مهمانی پاگشا نیست امشب؟ پس چرا؟... نکند...» (همان، 92)

یوسف و آذر

·         «آذر صدای پا روی پله را نمی‎شنود. هرچه یوسف جلوتر می‎آید، سفیدیِ ردیف موهای جلو واضح‎تر می‎شود.

سریوسف روی پاهایش بود و آذر پیشانی را نوازش می‎کرد. یوسف چشم بست و شروع به زمزمه‎کردن کرد. «من چه‌کنم بی‎تو من چه‎کنم را...»

               «کاش خانه بودی، آذر...» و آذر را در آغوش می‎کشد و گونه‎هایش را می‎بوسد. بعد سرش را روی شانه‎اش می‎گذارد و طوری سر را به بغل می‎راند که گویی برای عذرخواهی پیش آذر آمده و مقصر بوده. آذر انگار نه انگار وقت ورود به خانه‎ی شمس او را درآغوشگرفته بود. مرگ نامی تازه وقتی توی این اتاق آمد باورش شد؛ دقیق‎تر، وقت هق‎هق‎های ساکت توی دست‎شویی؛ و بازهم دقیق‎تر، هیچ‎وقت.» (همان، 122و 121)

بعد از جست‎وجوهای یوسف و آذر، پدرسابق و مادرسابق کنارِهم قرار می‎گیرند. و بعد از این کنارهم قرارگرفتن، مرگ نامی را باور می‎کنند. این‎طور به‎نظر می‎رسد که در تنهایی توان باورکردن نداشتند.

·         آذر می‎گوید «واقعاً ازت شاکی‎ام، یوسف... بقیه هرجا می‎خواهند بروند؛ تو بمان کار دارمت...» (همان، 123)

·         «یوسف... ما واقعاً چه‎جوری می‎خواهیم زندگی کنیم دیگر؟»

«می‎خواستی خودت را بکشی؟ حالا بنشین به عزای پسرت و محکم بکوب تو کله‎ت...» (همان، 124)

آذر می‎گوید که متوجه تصمیم یوسف برای خودکشی شده است حالا یوسف را متوجه نقش‎اش در مرگ نامی می‎کند.  

·         «دوتا چیز ازت می‎خواهم، نه هم نباید بگویی: دیگر دوست ندارم این‎جا باشم؛ دومی هم این‎که... می‎خواهم نامی را همین امشب ببینم...» (همان، 125)

·         یوسف: «من هم خیلی دوست دارم خب... اگه بتوانیم که...» «باید بتوانی!» (همان، 126)

·         «حوصله‎ی جیغ‎وداد و دیوانه‎بازی ندارم... من این‎جا بمان نیستم. پس نگذار همه را با خود ببرم.» (همان، 127)

آذر در این دیالوگ‎ها بر اهمیت وجه خودمدارانه‎ی سوگ تأکید می‎کند و از یوسف نیز می‎خواهد همراهی‎اش کند. این درخواست که با تحکم و تهدید همراه است به دلیل ناتوانی یوسف در عمل کردن به تصمیماتش است. همانطورکه چلبی در ابژه‎های اخلاقی سوگ، خود فرد را با اهمیت‎ترین ابژه عنوان کرد، آذر نیز به این اهمیت آگاه است و می‎خواهد به شیوه‎ی خود دوران سوگ‎اش را سپری کند. اما یوسف وظیفه در قبال دیگران را نسبت به اهمیت به خود، پررنگ‎تر می‎بیند به همین دلیل آذر سعی بر تغییر نگاه او دارد.

نامی

·         «از اتاقِ بی‎درِ پدر بیرون آمدم و کلمه‎های نامه را مرور می‎کردم، برای اوین بار چیزی در ذهنم شروع به عوض شدن کرد.» (همان، 171)

نامی از زمانی که نامهی خودکشی یوسف را میخواند نگران می‎شود و می‎ترسد. «تا تهِ نامه که رفتم، مثل وقتی که سریال‎های ماه رمضان را می‎دیدم ترسیدم.» (همان، 174) سعی میکند مطئن شود که اشتباهی پیش آمده. «هر حرفی می‎زند کنار جمله‎های نامه می‌گذارم تا ببینم واقعاً کار خودش بوده یا نه.» (همان، 177)

·         «من هم دارم در خانه، در شهر خودم گل‎به‎خودی می‎زنم. بابا سال‎هاست باخته و روزبهروز آدم‎ها بی‌تعارف‎تر تکه می‌اندازند... وقت نبود، وقت برای زندگی هیچ‎وقت نبود.» (همان، 180)

تصمیم می‎گیرد بر پدر پیشی بگیرد. چرا که نمی‎خواهد از دست دادن او را ببیند. می‎خواهد با خودکشی خود، این فرصت را از پدرش بگیرش. در واقع اولین کسی که سوگ را تجربه کرده، نامی‎ است که پدرش را در آن نامه از دست داده و با کنش خود پدر را سوگوار کرده و با این کار جای متوفی و بازمانده را تغییر می‎دهد.

 

جدول شماره 1 (سوگواران و عزاداران در یک نگاه)

مولفههایسوگواری از منظر مایکل چلبی

محمود عابد

یوسف

یحیا

محمود شمس

آذر

جلیل- مامانی- مهشید- شیدا

آیا رابطهی فرد با متوفا یکی از سه دستهی صمیمیت، عشق یا وابستگی است؟

_

*

*

*

*

*

از دستدادن متوفا بر زندگی و شخصیت فرد اثر میگذارد؟

_

*

*

*

*

*

سوگ کنشی فعالانه است؟

_

*

_

_

*

_

سوگ یک فعالیت دووجهی است؟

_

*

_

*

*

_

میل ماندن در سوگ

_

*

_

_

*

_

 

جدول شماره 2 (دستهبندی افراد سوگوار و عزادار)

اشخاص

سوگوار

عزادار

ناظر

محمود عابد

 

 

*

یوسف

*

 

 

یحیا

 

*

 

محمود شمس

 

*

 

آذر

*

 

 

جلیل- مامانی-  شیدا

 

*

 

 

نتیجه‎گیری

داستان شب شمس حول مرگ پسر نوجوان خانواده، نامی شکل می‎گیرد. خانواده‎ی شمس از نظر میزان وابستگی و نزدیکی، گره خوردگی هویت عملی و زندگی، به چند دسته تقسیم می‎شوند و سوگ در هرکدام با شدت و نوع متفاوتی خود را نشان می‎دهد. شدت سوگ در شب شمس را می‎توان به سه دسته تقسیم کرد:

·        سوگواران

·        عزاداران

·        ناظرانی که سعی بر همدردی و کمک دارند

دسته‎ی اول را یوسف و آذر تشکیل می‎دهند که پدر و مادر نامی‎اند. نقش پدر و مادر باعث شده از گذشته‎ی دور یعنی زمان تولد نامی، زندگی‎شان به او گره بخورد و حالا از دست دادن این نقش حس فقدان شدیدی به آن‎ها دست دهد. علاوه بر این حس فقدان برای نبود نامی، یوسف با سوگ دیگری نیز درگیر است. سوگ برای خودش. خودی که قرار بود دیگر کار نیمهکاره انجام ندهد. اما هم پدر بون‎اش و هم تصمیم‌اش برای خودکشی، نیمه‌کاره ماند و حالا از دو جهت با حس فقدان دست‎وپنجه نرم می‎کند؛ سوگ درونی برای شخص خود و سوگ بیرونی برای فرزندش.

آذر نیز برای خود که دیگر مادر نیست و این نقش را از دست داده سوگوار است. او یک ویژگی متمایز نیز دارد و آن اینکه نمی‎خواهد سوگ خود را با دیگران شریک شود.

  همانطورکه چلبی معتقد است مراحل سوگ از هم تفکیک ناپذیرند و نمی‎توان مراحل وقوعشان را شماره‎گذاری کرد، سوگ آذر و یوسف نیز همین‎گونه است. مراحل مختلف سوگشان بهم گرهخورده. خشمگین می‎شوند، همزمان انکار می‎کنند، پرخاش می‎کنند و ساکت می‎شوند، دلتنگ می‎شوند و در خاطره‎ها دنبال پسرشان می‎گردند. تمام این مراحل در همان ساعات ابتدایی شنیدن خبر مرگ نامی اتفاق می‎افتد. زمانی طولانی برای تبدیل مرحله‎ی انکار به دلتنگی نمی‎گذرد.

  محمود شمس، مامانی، یحیا، جلیل اخوان و شیدا در درجه‎ی بعدی ارتباط و وابستگی به نامی قراردارند. آن‎ها از مرگ نامی عزادار شده‎اند و این عزا آنها را دور هم جمع کرده و در کنار یوسف و یحیا قرارشان داده است. واکنش‎هایشان به فقدانِ رخ‎داده، کم‎جان‎تر است چراکه گذشته‎شان آن‎چنان به نامی گره نخورده بود و آینده‎شان هم در نبود نامی مبهم نخواهد بود. البته در این میان محمود شمس که نوه‎ی پسر و ادامه دهنده‎ی نسل خود را از دست داده، شدت بیشتری از سوگ را تجربه می‎کند.

  مرحله‎‎ی آخر نیز به محمود عابد اختصاص دارد که صرفاً ناظر این شرایط‌ است و به وظیفه‎ی اخلاقی خود در قبال سوگواران عمل می‎کند.

حسینی علاوه برسوگ که واکنش به عزادار بودن است، به نمود اجتماعی یعنی آیین عزاداری نیز پرداخته است. افراد خانواده در یک وضعیت پارادوکسیکال برای پاگشا دورهم جمع می‎شوند و برای نامی ازدست‎رفته و هم‎چنین هم‎دردی با یوسف و آذر عزاداری می‎کنند. حسینی داستانش را با پرسه میان شخصیت‎های سوگوار روایت می‎کند، در انتها به نامی برمی‎گردد؛ که در نگاه اول، خود منجر به این سوگ شده اما در حقیقت او خود دچار سوگ شده و این رخداد را به بقیه منتقل کرده است.

 

 

پی‏نوشت

1- Michael Cholbi

2- Roland Barthes

3- Sigmund Freud

4- Elisabeth Kübler-Ross

5- John Bowlby

6- Jacques Marie Émile Lacan

7- Richard Gross

8- مفهوم/ پدیدة پرسهزنی و سوژة پرسهزن در خوانش و تأمل والتر بنیامین از اشعار بودلر، در ازدحام شهرها و متن خیابان متولد شد. پرسهزن قهرمانِ مدرن و شخصیت کانونی پاریس قرن نوزدهم است که خیابانها و گذرگاههای شهر خانه و مسکن ومأوای اوست. به تعبیر بنیامین، فلانور/ پرسهزن روی آسفالت سیاحت میکند. (برای مطالعه‎ی بیشتر ر.ک. ولف، 1400)

9- Plato

10-  Socrates

11- Scott LaBarge

12- Cheristine Korsgaard

13- Joan Didion

14- John Bowlby

15- Margrethe Strob

16- Hank Shot

17- Ami Harbin

18- Robert Solomon

 

 

آجورلو، احسان (1401). نقش خاطره در برساخت تاریخ و شکل‎دهی جامعه در درام تاریخی دوران پهلوی اول براساس آرای پل ریکور، فصلنامه‎ی رهپویه هنرهای نمایشی، دوره‎ی اول، شماره سوم، ص 45- 33.
آلگونه جونقانی، مسعود (1400). جهان ادبی به مثابهی جهان ممکن، فصلنامهی علمی- پژوهشی نقد ادبی، سال 14، شماره 56، زمستان، صص 52-1.
امیرخانلو، مهدی (1402). مونالیزای ادبیات، تهران: انتشارات نیلوفر.
بارت، رولان (1395). خاطرات سوگواری، ترجمه‎ی محمد حسین واقف، تهران: نشر حرفه هنرمند. (نسخه‎ی الکترونیکی طاقچه)
بنیامین، والتر (1396). خیابان یکطرفه، ترجمه حمید فرازنده. تهران: نشر مرکز.
بی‎نظیر، نگین (1400). پرسه‎زنی؛ تجربه‎ زیستی در گذار و درنگ واکاوی سوژه‎ی پرسه‎زن در رمان احتمالاً گم شده‎ام و یوسف‎آباد خیابان سی‎وسوم، فصلنامه علمی پژوهشی نقد ادبی، س 14، ش 56، زمستان، صص 130- 95.
تانکیس، فرن (1392). فضا، شهر و نظریه اجتماعی. ترجمه حمیدرضا پارسی و آرزو افلاطونی، تهران: مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران.
چلبی، مایکل (1401). سوگ (درآمدی فلسفی)، نرجمه‎ی نصراله مرادیانی، تهران: انتشارات بیدگل.
حسینی، میلاد (1398). شب شمس، تهران: نشر چشمه.
داونهاور، برنارد و پلاور، دیوید (1394). پل ریکور، ترجمه‎ی ابوالفضل تولکی شاندیز، تهران: نشر ققنوس.
عباسی، علی (1391). تخیل و مرگ در ادبیات و هنر، تهران: انتشارات سخن.
فروید، زیگموند (1382). ماتم و ماخولیا، ترجمه مراد فرهادپور، مجله ی ارغنون، شماره 21، بهار، صص102- 83..
گراس، ریچارد (1401). روانشناسی سوگ، ترجمه‎ی نگار شجاعی، تهران: نشر مون. (نسخه‎ی الکترونیکی کتابراه)
Ami Harbin, Disorientation and Moral Life (oxford University press, 2016), p.2.
Antti Kauppinen, ‘’The World According to Suffering,’’ in Michael Brady, David Bain, and Jennifer Corns (eds.), The Philosophy of Suffering (London: Rout-Ledge,2019), pp.2-20.
Doležel, L. (1988). "Mimesis and Possible Worlds". Poetics Today. Vol. 9. No. 3. pp. 475-494.
Scott LaBarge, ‘’How (and Maybe Why) to Grieve Like an Ancient Philosopher,’’ in B. Inwood (ed.), Oxford Studies in Ancient Philosophy, supplementary vol-ume (Virtue and Happieness: Essays in Honour of Julia Annas) (Oxford: Oxford University Press, 2012), p. 329.
Monque Wonderly, ‘’On Being Attached,’’ Philosophical Studies 173 (2016): 223-42
Cheristine Korsgaard, The Sources of Normativity (Cambridge: Cambridge University Press, 1996), p. 101.
Joan Didion, The Year of Magical Thinkin (New York: Vintage International 2007), pp.188-89
 
 

  • تاریخ دریافت 04 شهریور 1403
  • تاریخ بازنگری 08 آذر 1403
  • تاریخ پذیرش 14 آذر 1403