Comparative Art and Literature

Comparative Art and Literature

Analysis of Death Anxiety in the Narratives of Gilgamesh and Hamlet Based on A. D. Yalom's Theory

Document Type : Original Article

Authors
1 Assistant Professor of the Department of Persian Language and Literature, Alzahra University, Tehran, Iran
2 M A of Arts in Art Research, Faculty of Arts, Alzahra University, Tehran, Iran
Abstract
One of the important topics in literature and psychology is the category of death and anxiety resulting from the fact that two important literary works in this field, the epic of Gilgamesh and the play of Hamlet, are from two different time periods. Also, with the emergence of psychoanalysis and the theory of the unconscious by Freud in the 20th century, it prompted many active psychologists, including Ervin Yalom, to approach problems such as death and the resulting anxiety and factors with an existential-based psychotherapy approach. Like loneliness, freedom and emptiness. The most important factor of anxiety about death in both narratives is the disconnection with the past and the issue of loss, the lack of support, status, love and failed desires. On the other hand, in both narratives, overcoming it is possible through awareness, responsibility, invention of meaning, etc. Gilgamesh and Hamlet are also concerned with recovering the past life when faced with the experience of death and with their defensive approach in the present, they are trying to create the meaning of the future. Since in Gilgamesh's narrative, there is the issue of transformation and metamorphosis in the biological process, the way of facing death also changes in the middle of the story and tends from anti-moral to moral. However, in Hamlet, this process, due to the lack of becoming in the character of the narrative, is ongoing in the form of domination over the other throughout the narrative.
Keywords

Subjects


  1. مقدمه

در عصر حاضر، یکی از پرکاربردترین نقدها برای تحلیل و تفسیر آثار ادبی و هنری، نقد روانکاوانه است که از دریچه ناخودآگاه ذهن انسان به لایه­های پنهان آثار پرداخته می­شود و راه تازه­ای برای تفسیرهای عمیق­تر آثار می­گشاید. روانکاوی از قرن بیستم و با نظریه ناخودآگاه فروید[1] آغاز می­شود و پس از او روانشناسان متعددی مانند یونگ[2]، آدلر[3]، لاکان[4] و... با عطف نظر به اشکالات نظریه او به تحلیل­های جدیدی در حوزه شناخت از روان انسان پرداخته­اند. چیستی مرگ و زندگی، دو جریان وابسته به یکدیگرند که به‌موازات هم پیش می­روند و جاودانگی دغدغۀ همیشگی انسان بوده است. اما محدودیت­های بشری، ناکامی و سرکوبی در استیلای بر مرگ، منجر به اضطراب و ترس او می­شود که درنهایت به ناهنجاری روانی منتهی می­گردد. لذا بشر برای رهایی از این اضطراب­ها به داستان­ها و قصه­ها پناه می­برد که این امر بیش از هر ساحتی در روایات اسطوره­ای شکل گرفته است. یکی از قدیمی­ترین این آثار منظومۀ گیل­گمش،[5] افسانۀ بابلی بین­النهرین باستان است. این داستان سرگذشت پادشاه­ ­ـ پهلوانی به همین نام را روایت می­کند که با اولین تجربه مرگ دچار اضطراب مرگ می­شود و برای از بین بردن این پریشانی، به دنبال یافتن رمز حیات، پا در سفری طولانی و مشقت­بار می­نهد. او پس از یافتن رمز جاودانگی، براثر غفلت آن را دست می­دهد و سرانجام می­پذیرد که مرگ مختص انسان است. درواقع این روایت، چاره­ناپذیری مرگ و ناگریزی انسان در برابر آن را روایت می­کند. در سویی دیگر، در دوره­میانه و رنسانس، شکسپیر[6] (۱۵۶۴ –۱۶۱۶) با مدنظر قرار دادن خط فکری اومانیستی زمانه­اش، به انسان و مسائل پیرامون او از همین دریچه توجه می­کند. شکسپیر در مجموعه آثارش بویژه نمایشنامه هملت، با عطف به موضوع مرگ و زندگی، به طرح مساله بنیادین زوال انسانی می­پردازد و در این راستا مفاهیم متکثر تعلیمی و اخلاقی را نیز مطرح می­کند. البته باید توجه داشت که بافت این دو متن و حوزه تاریخی آن به نوع شناخت و تاثیر آن بر متن بسیار موثر بوده و انسان متعلق به دو حوزه فرهنگی سومری و دوره رنسانس اروپایی در قرائت خود از مرگ با یکدیگر متفاوت هستند. لذا با عطف نظر به این دو جهان­شناخت می­بایست به این دو حوزه تطبیق ورود پیدا کرد.

در عصر حاضر، اروین. د. یالوم[7]، روان­شناس آمریکایی در کتاب "روان­درمانی اگزیستانسیال" خود با دستمایه قرار دادن سرشت و غایت انسان، به چهار دغدغۀ اصلی زندگی (مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی) در قالب آثار فلسفی ـ روان­شناسی می­پردازد و نظریۀ معنای وجودی را مطرح می­کند که در آن  چهار دلواپسی غایی ـ مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی ـ اساس این نگاه را شکل خواهند داد. حال با توجه به این مقدمات، مفروض پژوهش حاضر بر این است که از منظر روانکاوی یالوم، اضطراب مرگ، ناهنجاری­های روانی حاصل از آن و رویکردهای دفاعی هملت و گیل­گمش در مواجه با مرگ باعث تغییر و تحول فردی ایشان گردید و درون­مایۀ ترس از مرگ و معنای زندگی در این دو منظومه است که روح جاودانگی را در خود این آثار عینیت بخشیده است.

  1. پیشینه تحقیق

زمینه پژوهش حاضر دو موضوع نقد ادبی در منظومه گیل­گمش و نمایشنامه هملت و نقد روان­شناسانه بر اساس نظریات اروین یالوم است. ذبیح­نیا، عمران (1402)، در مقاله­ای با عنوان «جستجوی بی­مرگی در سوگ­نامه گیل­گمش بر اساس نظریات هستی­گرایانۀ اروین یالوم» بر اساس نظریات مرگ­آگاهی، به بررسی گیلگمش می­پردازد و به این نتیجه می­رسد که نظریات یالوم به لحاظ اضطراب مرگ و ارائه سیستم دفاعی کارآمد با این حماسه منظوم مشابهت دارد. مقاله فوق به لحاظ موضوعی نزدیک به پژوهش حاضر است اما وجه نوآورانه مقاله حاضر در بررسی تقابل مرگ و معنای زندگی بصورت تطبیقی میان در دو متن اسطوره­ای و دراماتیک است. خداکرمی، فاطمه (1402)، در مقاله«نامیرایی و جهان پس از مرگ از دیدگاه حماسی با نگاهی بر داستان گیل­گمش» پس از بررسی تلاش نافرجام گیل­گمش، از منظر اسطوره به تفکر جاودانگی و عالم پس­از مرگ می­پردازد. و درنتیجه بر این باور است که این حماسه بیانگر نوع نگرش مردم میان­رودان به مرگ و جهان پس از مرگ است؛ نگرشی که بسیار ساده و سطحی جلوه می­کند و از نظر آنان جهان مرگ منزلگاهی تیره و خوفناک است. کرمی، محمد حسین و همکاران (1388)، در مقاله «حماسه گیل­گمش در بوتۀ نقدی نو» با رویکرد شالوده­شکنی و رد تک­معنایی، این حماسه را با تأویل­های متفاوت، تحلیل می­کنند و به گفتۀ این پژوهشگران گیل­گمش شخصیت مثبتی ندارد، نماد خشکسالی است و در بطن خود اسطورۀ باروری است نه جاودانگی. کرمی، محمد حسین و رحیمی، رضوان (1391)، در «درنگی بر ناگزیری مرگ گیل­گمش و اسکندر و جاودانگی اوتناپیشتیم و خضر» به تکرار داستان در اساطیر مختلف می­پردازند و بر اساس نظر جوزف کمبل، اذعان می­دارند که تمام سفرهای در جستجوی جاودانگی بر اساس تکرار مثالی سفر کهن­الگوی فرمان اساطیری شکل‌گرفته‌اند. چکام (1401)، در مقاله­ای با عنوان «مقایسه تطبیقی موضوع مرگ در اشعار مولانا و شکسپیر» دیدگاه­های متفاوت مولانا و شکسپیر در خصوص مرگ را مدنظر قرار داده است و اعلام نموده­ مولانا هراسی از مرگ نداشته اما شکسپیر در برخی از اشعار خود نه­تنها هراس از مرگ داشته است بلکه در برخی از اشعارش دارای تفکری ابزوردی نسبت به این مسئله است. شفیعی، اسماعیل و خیری، حسن (1397)، در مقاله «بررسی ماهیت مرگ و هستی کاراکترهای اصلی تراژدی­های چهارگانه شکسپیر بر اساس آرای هایدگر» پس از برسی مقوله مرگ در چهار کاراکتر (لیرشاه، هملت، مکبث و اُتللو)، این نتیجه را اعلام می­دارند که لیرشاه، تنها شخصیتی است که دچار مرگ اگزیستانسیال می­شود و دارای اصالت در هستی و مرگ خویش است. مهم­ترین اثر یالوم در خصوص مرگ، کتاب روان­درمانی اگزیستانسیال است که به دلواپسی­های وجودی در چهار بخش پرداخته است که با درک و چیرگی بر اضطراب­ها امکان تعدیل­سازی هنجارهای ذهنی فراهم می­گردد. شامی نژاد، منوچهر و همکاران (1400)، در مقالۀ «راهکارهای یالوم در درمان اضطراب مرگ و مبانی فلسفی آن» به بررسی درمان اضطراب مرگ و مبانی فلسفی آن می­پردازد و اعلام می­دارد یالوم با نگاهی نیست­انگارانه به مرگ، واقعیت آن را می­پذیرد و با ارائۀ راهکارهای وجودی در تفکر هستی، رضایتمندی از زندگی را افزایش می­دهد.

  1. مبنای نظری

3- 1. یالوم و روان­درمانی اگزیستانسیال

اروین د. یالوم (1931)، روان­پزشک و نویسنده آمریکایی، در خانواده­ای از مهاجران روس به دنیا آمد. گرایش به ادبیات داستانی باعث پرورش استعداد داستان­گویی او گردید و پس از ورود به عرصۀ روان‌پزشکی، با استفاده از همین قوه، آثار روان­شناختی خود با رویکرد روان­درمان اگزیستانسیال را در قالب رمان­های فلسفی ارائه نمود. یالوم این آثار را با زبان داستانی برای خوانندگان عام نوشته که همین امر موجب بالا رفتن ارزش ادبی‌شان گردیده است. درواقع یالوم با بنیان‌گذاری روان­درمانی اگزیستانسیال ساختارهای روانی را در حوزه بهداشت روانی مدنظر قرار داده است. این درمان، نوعی روان‌درمانی پویا یا پویه­نگر محسوب می­گردد که ریشه­اش به روانکاوی فروید بازمی‌گردد. «اصلی­ترین کمکی که فروید به درک انسان کرد، مدل پویه­نگر کارکرد روانی­اش بود: مدلی که فرض را بر وجود نیروهای متعارضِ درون فرد می­گذارد و اندیشه، احساس و رفتار او را چه سازگار یافته باشد و چه بیمارگونه، نتیجه­ی این نیروهای متعارض می­داند.» (یالوم، 1389 الف: 21) به­علاوه، «این نیروها در سطوح مختلفی از آگاهی قرار دارند؛ در واقع بعضی کاملاً ناخودآگاهند.» (همان) از همین رو روان­درمانی یالوم نیز بر اساس کنش نیروهای درونی استوار است. یکی از آثار روان­شناسی یالوم، کتاب «روان­درمانی اگزیستانسیال» است که در هر سه بخش اصلی آن یعنی مرگ، آزادی و پوچی، به ریشۀ نگرانی­ها و اضطراب­ها و مسائلی مانند مرگ و ناهنجاری­های روانی، مسئولیت­پذیری و معنای زندگی و تدابیر روان­درمانی پرداخته‌شده است. درواقع یالوم با رویکرد روان­درمانی خود هیجاناتی را که منجر به بی­نظمی در تعادل روانی می­شود را مدنظر قرار داده است تا باراهنمایی کردن برای تفهیم و درک این دغدغه­ها و با سامان دادن به ذهن، بهداشت روانی فردی را میسر سازد. «او هدف دیدگاه اگزیستانسیال را برطرف کردن نومیدی انسان می­داند و می­گوید این نومیدی ارتباطی به مسائلِ مادی نداشته و منشأ وجودی دارد.» (عزیزی و همکار، 1394: 21) شیوۀ روان درمانی پویه­نگر یالوم شیوه­ای عمیقاً شهودی است و با تأکید بر نیروهای آشفتۀ درونی به درمان فردی می­پردازد تا جمعی.

3- 2. مرگ

از آشکارترین حقایق زندگی، درهم‌آمیختگی مرگ و زندگی است و میل بشر به زندگی او را به هراس از مرگ وا‌می‌دارد. به باور فروید «شکی در این نیست که مسئله­ی اضطراب [مرگ] گرهی است که متنوع­ترین و مهم­ترین پرسش­ها در آن تلاقی می­یابند، معمایی که حل آن سیلی از روشنای بر کل وجود ذهنی ما خواهد افکند.» (فروید، 1917 به نقل از اکبری و همکار، 1398: 47) در مقایسه چینش­ بخش­های کتاب روان­درمانی اگزیستانسیال، یالوم "مرگ" را در وهلۀ نخست قرار داده و به بررسی آن پرداخته است؛ زیرا مرگ را مهم­ترین مسئله جدایی­ناپذیر زندگی بشر می­داند که هرچند به زوال انسان منجر می­شود اما این اندیشه مرگ است که او را نجات می­دهد. بدین ترتیب که آگاهی از مرگ، شناخت انسان از خویش را در پی دارد و به قول هایدگر، فرد در اندیشه مسئولیتش در قبال خویش باقی می­ماند. درواقع «مرگ­اندیشی انسان و چگونگی تصوری که هر انسان از مرگ دارد، می­تواند عامل اصلی شکل­گیری اندیشه و جهان­بینی او نسبت به فلسفۀ زندگی باشد؛ یکی از پارادوکس­های مرگ­اندیشی آن است که آشنایی و تفکر دربارۀ آن هم می­تواند سبب ارتقا و ژرفا بخشیدن به معنای زندگی باشد هم می­تواند سبب نژندی  و رخوت افراد در طول حیات شود.» (سلامی و همکاران، 1403: 148) رویکرد دوگانگی بشر در مرگ­اندیشی و  اضطراب بنیادین مرگ اغلب منجر به سردرگمی و خلل بهداشت روانی می­شود. مثلاً فقدان از دست دادن و به ویژه اسرارآمیزی و مجهول بودن مرگ شاید از بزرگ­ترین دلایل وجه منفی مرگ­اندیشی در نظر بشر باشد که منجر به اضطراب می­شود. «بزرگ­ترین مصیبت و بدترین چیزی که می­تواند همه­چیز را تهدید کند، مرگ است؛ و بزرگ­ترین اضطراب، اضطراب مرگ.» (شوپنهاور، 1393: 917) این نوع رویکرد در اندیشه مرگ وحشت از آن را نیز در پی دارد و انسان را وادار به انکار مرگ می­کند. این انکار، شیوه­های زندگی را دستخوش تغییر و تحول می­نماید که در این راستا انسان دست به روش­های نمادین فرهنگی ـ اجتماعی (آثار هنری و ادبی، زادوولد و...) برای یافتن جاودانگی می­زند. اما از سویی دیگر آنچه مایه تسلی­بخش انسان در رویکرد دیگر او به مرگ­اندیشی می­شود مفید بودن آن است. «مرگ امکان است، فرصت است. از طریق مرگ است که آینده­ی یک جهان ناتمام هنوز در برابر ماست. مرگ بزرگ­ترین امید انسان است.» (بلانشو، 1395: 96) در حقیقت آگاهی، نقش موثری در پذیرش رنج مرگ و معنادار کردن زندگی دارد. «انسان موجودی مرگ­آگاه است و فهم او از مرگ رویۀ زندگی­اش را می­سازد.» (عسکرزاده مزرعه، 1403: 151)

3- 3. آزادی

دغدغه وجودی دیگر آزادی است که شامل طیف وسیعی از معانی می­شود. اما مهم­ترین تعریفی که از آزادی در روان­درمانی اگزیستانسیال وجود داد "قبول مسئولیت" انسان از چیستی وجوه خود و زندگی است. یالوم معتقد است، باور به آزادی اولین تغییر وجودی است و عمیق­ترین توضیح را برای هستی ارائه می­دهد، «تا جایی که زشت یا زیبا دیدن یک رویداد (یا تجربه) را به آزادی انتخاب یا تصمیم انسان وابسته می­داند.» (سلیم­پور آبکنار، 1402: 37) همچنین«آزاد بودن اگزیستانسیال ارتباط وثیقی با مسئولیت دارد، به این معنا که اگر شخصی آزاد بودن خود را دریابد بدون شک مسئول بودن خود را نیز در می­یابد.» (یوسف ثانی و همکار، 1399: 119) یالوم اذعان می­دارد که «فرد درخواستن، برگزیدن و بلأخره تغییر کردن ـ به­خصوص در جهت اهداف روان­درمانی ـ آزاد است.» (یالوم، 1389الف: 309) درواقع از منظر اگزیستانسیالیسم، مسئولیت‌پذیری انسان از خویش، شهود عقلانی و درونی او را می­طلبد و به قول یالوم، عمل انسان بر مبنای باور درونی اوست. بااین‌حال در مفهوم اگزیستانسیال از آزادی فرض بر این است که تنها حقیقت مطلق این است که هیچ­چیز مطلقی وجود ندارد.

3- 4. تنهایی

قدیمی­ترین موضوع رایج در تمامی افراد، تنهایی است و می­توان آن را«عمیق­ترین واقعیت در وضع بشری به­ شمار آورد.» (پاز، 1381: 40) سومین دغدغه وجودی مطرح‌شده توسط یالوم نیز تنهایی است که به سه شکل متفاوت بروز می­کند: 1ـ تنهایی به معنای دوری از دیگران که معمولاً «به­صورت جدا افتادگی و بی­کسی تجربه می­شود، به معنای دورافتادن از دیگران است. عوامل بسیاری از قبیل فقدان مهارت­های اجتماعی مناسب، انزوای جغرافیایی، احساسات به شدت متضاد، دربارۀ صمیمیت با یک سبک شخصیتی که مانع تعامل اجتماعی راضی کننده است، در آن دخیل­اند.» (زندیه، 1393: 136) 2ـ  تنهایی با معضل سرکوب احساسات یا خواسته­ها که نوع رایج تنهایی است. در این گسست درونی«شخص نسبت به قضاوت خود بی­اعتماد می­شود و استعدادهای خود را از یاد می­برد. شخصی که این نوع تنهایی را تجربه می­کند به بایدها و نبایدها و اجبارهای جامعه و محیط پیرامونش تن می­دهد و در نتیجه با احساسات و خواسته­های قلب خود کم­کم فاصله می­گیرد و با آنها غریبه می­شود.» (تصدیقی مؤخر و همکار، 1401: 91) و 3ـ تنهایی اگزیستانسیال که به جدایی میان و فرد و دنیا اشاره دارد و در این نوع تنهایی«فرد احساس می­کند دیگر در جایی آرام، مطمئن و امن نیست. در این حالت اشیا از مفهوم خود تهی می­شوند و فرد احساس می­کند دیگر با جهان رابطۀ خاصی ندارد، جهان امن نیست و او خودش را تنهای تنها حس می­کند.» (امیری و همکار، 1397: 7) در نتیجه فرد خود را غریبه­ای در این جهان می­یابد.

 یالوم معتقد است: تنهایی اگزیستانسیال پرتگاهی است که رویارویی با مرگ و آزادی، آدمی را به درون آن پرتاب خواهد کرد. (رک. یالوم، 1389الف: 497 ـ 493) اریک فروم[8] نیز معتقد بود تنهایی نخستین خواستگاه اضطراب است. او در این زمینه بر حس درماندگی فرد تأکید داشت. آزادی و تنهایی اگزیستانسیال همچنین بر این نکته اشاره می­کند که آدمی همان­قدر که در برابر خویش مسئولیت دارد، تنهاست و مسئولیت­پذیری به معنای ترک این اعتقاد است که خالق من محافظ من است. (همان: 499) درواقع یالوم «دستاورد مهم تنهایی را احساس مسئولیت معرفی می­کند؛ زیرا انسان درمی­یابد در انزوایی که حاصل پرتاب شدن به هستی است، مسئول خلق خویش است و هیچ کمک­کاری برایش نیست. (مظاهری و همکار، 1397: 77)

3- 5. پوچی و معنای زندگی

پوچی یا روح ناامیدی، چهارمین دغدغه وجودی و مقدمه خشنی است که به موضوع مرگ و زندگی می­پردازد و با معضل معنای زندگی گره‌خورده است، یالوم پوچی را فقدان معنا در زندگی می­داند که معمولاً با پرسش­هایی مانند "چرایی"، "چیستی" و "چه" شروع می­شود و در صورت عدم یافتن پاسخی ارضاء کننده به سردرگمی و فروپاشی بنیان­ وجودی می­انجامد. او «روان­نژندی اگزیستانسیال را معادل بحران بی­معنایی یا پوچی می­داند. به­نوعی روان­نژندی را می­توان رنج یک روح انسانی دانست که معنای خویش را نیافته است.» (آذرنینوار و همکاران، 1400: 177 و 176) پوچی از مهم­ترین چالش­های زندگی و دربردارندۀ پرسش­هایی از بنیان ارزش­های آن است. مثلاً «یکی از خاستگاه­های احساس پوچی، التفات به کوتاه بودن زندگی انسان و بی­اثر شدن، فراموش شدن و بی­اهمیت شدن زندگی فرد به مرور زمان است.» (سهرابی­فر، 1402: 378) از دست­ دادن معنای هستی در اثر رسیدن به پوچی تشویش و اضطراب را در پی دارد؛ اضطراب پوچی و بی­معنایی، اضطراب معنوی است و بیشتر به گم­گشتگی انسان در عصر جدید اشاره دارد. (رک. گرجی، 1388: 94) «نحوه رویارویی با اضطراب­ها و دغدغه­های وجودی، در خصوص پذیرش یا انکار آن‌ها، در رویکرد ما به زندگی و معنای آن تأثیر غیرمستقیم می­گذارد.» (حبیبی و همکاران، 1400: 104) درواقع، آدمی برای ادامه زندگی، نیازمند به یک معنا و خط‌مشی ­است و در صورت بحران آن، شاید خودخواسته به زندگی خویش پایان ­دهد. البته شایان‌ذکر است که در نظر اگزیستانسیال، معنای از پیش تعیین‌شده‌ای برای زندگی وجود ندارد و این افراد هستند که خود و موقعیتشان را می­سازند.

6- بحث و بررسی

6- 1. طرح روایت گیلگمش

همانگونه که اشاره شد، جوهر افسانه گیلگمش چاره­ناپذیری مرگ است. این حماسه با ذکر کارهای پیروزمندانه گیلگمش آغاز می­شود و او را مردی بزرگ در پهنه دانش و خرد معرفی می­کند که یک‌سوم وجودش انسان و دو سومش خداست و در تنومندی نیز همتایی ندارد. همین امر موجب شد تا از شدت غرور به مردمش ناسزاوارترین بدی­ها را کند. سپس مردم به خدایان پناه می­برند و آن­ها برای مقابله با گیلگمش، اِنکیدو، پهلوانی با ظاهر جانورگونه و وحشی­خوی را به‌سوی او می­فرستند. در اولین دیدار آن­ها با یکدیگر گلاویز می­شوند و در انتهای این نبرد، گیلگمش شکست می­خورد. او که پس از سال­ها همتایی توانا مانند خود را یافته، انکیدو را برادر خویش معرفی می­کند. آن دو به جنگل سدر رفته، با محافظ جنگل می­جنگند و گاو آسمانی را می­کشند و به نکوهش این عمل، خدایان مرگ را نصیب انکیدو می­کنند. چند روز پس از مرگ انکیدو، گیلگمش با قلبی آزرده که تمایلی به دفن پیکر دوستش نداشت، با مشاهدۀ بدن کرم­گرفتۀ او وحشت کرده و به این فکر می­کند که آیا پس از مرگ مانند انکیدو خواهد شد؟ زیرا او به دلیل برخورداری از وجود خدایی همواره گمان می­کرد زیبا و تنومند خواهد بود و مانند خدایان جاودان است. اما با مشاهده بدن انکیدو و هراس از این رویداد، پا در سفری طولانی برای دیدار جد جاودانش اوتناپیشتیم[9] می­گذارد تا راز حیات همیشگی را از او دریابد. اوتناپیشتیم ابتدا وعدۀ مرگ را به گیلگمش می­دهد؛ اما پس از مشاهده پافشاری او، گیاه جاودانگی را در اختیارش می­گذارد. درحالی‌که گیلگمش براثر غفلت این راز را از دست می­دهد، ناکام به شهر خود بازمی‌گردد و با پذیرش مرگ سعی در جبران گذشتۀ خود برمی­آید. او قبول می­کند که جاودانگی برای جسم نیست و آدمی با رعایت ابعاد اخلاقی و انسانی و با یادگار گذاشتن نیک­نامی در میان مردم، به جاودانگی می­رسد.

6- 2. طرح روایت هملت

هملت شاهزاده جوانمرد، از اینکه عمویش بجای او پس از مرگ پدر، سلطنت را به دست گرفته، بسیار ناراضی است. نارضایتی او از اینجاست که او ولیعهد واقعی است و همچنین با رابطه نامشروع مادر و عمویش مخالفت دارد. او اعتراض خود را علنی می­کند اما آن­ها توجه چندانی به این اعتراض ندارند. در یک نگهبانی شبانه، شبحی در هیبت شاه پیشین بر دو تن از نگهبانان ظاهر می­شود، سپس آن دو جریان را به هملت می­گویند. هملت نیز تصمیم می­گیرد با این شبح روبه‌رو شود. در یک خلوت، شبح خود را روح پدر هملت معرفی می­کند و با شرح قتلش توسط برادر و همسرش و بیان اینکه سلطنتش توسط برادر غصب شده، خواستار انتقام­گیری از آن دو خیانت‌کار است. پس‌ازآن، هملت که صحبت­های شبح را پذیرفته به کین­خواهی پدر برمی­خیزد. او در نخستین اقدامش، به‌اتفاق بازیگران دوره­گردی که به­تازگی وارد شهر شده­اند، نمایشی نمادین با مضمون قتل پدرش و تصاحب سلطنت توسط عمو و مادرش ترتیب می­دهد. تا بدین طریق آگاهی خود ازآنچه گذشته را پیش کشیده و وجدان شاه و شهبانو را به چالش بکشد. به هنگام نمایش، شاه با ترک صحنه، غیرمستقیم به قتل خود اعتراف می­کند و پس‌ازآن هملت با اطمینان از ناسپاسی عمو و مادر، به اتاق مادرش رفته و بیزاری خود را از آن­ها اعلام می­دارد. هملت در آن لحظه با مشاهدۀ سایه­ای در پشت پرده، به گمان اینکه عمویش آنجاست شمشیر کشیده و او را به قتل می­رساند. اما آن فرد نه شاه بلکه پدر معشوقۀ هملت و وزیر دربار بود. در پی این قتل، معشوقه هملت (اوفیلیا)[10] از شدت اندوه مرگ پدر، خود را در رودخانه غرق می­کند.

پس از تمام این اتفاقات، شاه که سلطنتش را درخطر می­بیند تصمیم به نابودی هملت می­گیرد اما مستقیماً نمی­تواند او را بکشد، به همین جهت به بهانۀ قتل وزیر، هملت را تبعید می­کند تا از این­طریق او را از میان بردارد. ولی در مسیر، با تغییر نامه­هایی که حکم اعدام شاهزاده بودند، به‌جای هملت دو نفر از یارانش کشته می­شوند و او باخبر از دسیسۀ شاه مجدد به دانمارک بازمی‌گردد. در دانمارک، لایرتیس[11]، پسر وزیر کشته­شده به خونخواهی قتل پدر و مرگ خواهر در جستجوی هملت است. ولی شاه خواستار آشتی بین آن دو می­شود و در مبارزۀ نمادینی که برای آشتی آن دو ترتیب داده است، با دسیسه­ای تصمیم دارد هم به زندگی پسر وزیر و هم به زندگی هملت خاتمه دهد. روز مبارزه، شاه با تحریک پسر وزیر، خشم او را برمی­انگیزد تا با قساوت تمام با هملت مبارزه ­کند. در انتهای این نبرد، هملت و لایرتیس با سمی که به تیغ شمشیرهایشان آغشته است و با ضربه­هایی که به هم می­زنند کشته می­شوند؛ اما پیش از مرگ، با هجومی که به سمت شاه می­برند جان او را برای نیرنگی که به مرگ هردو ختم شده می­ستانند. همچنین مادر هملت نیز با نوشیدن اشتباهیِ جام زهرآگینی که توسط شاه برای هملت تدارک دیده بود می­میرد.

6- 3. بررسی تطبیقی داده­ها

یالوم فصل دوم کتاب خیره به خورشید را با این جمله آغاز می­کند: «هرکس به شیوۀ خودش از مرگ می­ترسد.» (یالوم، 1389،ب: 19) با بررسی دو متن از منظر تطبیقی و با مطمح نظر قرار دادن محور بحث، نخستین وجهی که در دو روایت نمود دارد،  تفاوت در آگاهی هر دو شخصیت بر مرگ است. هملت برخلاف گیل­گمش، به مرگ، آگاهی کامل دارد و حتی پذیرای آن نیز است و در یک باور عمومی، مرگ را سرنوشتی محتوم برای همه می­داند. چنین پذیرشی معمولاً بعد از تجربه کردن مرگ روی می­دهد. هملت  به‌تازگی پدرش را ازدست‌داده و در حال همزیستی با این هراس است؛ با این تفاوت که برون­ریزی از درد و اندوه را در ظاهرش نمایان نمی­سازد. در حقیقت تجربه هملت از مرگ نوعی حس فقدان درد و بی­دردی است. پذیرش فوت پدر و تنهایی، زندگی پس‌ازآن را بر وی دشوار کرده است، به‌طوری‌که دائماً به مرگ پدر فکر می­کند و به حقارتی که از سوی مادر بر وی و کشورش واردشده اشاره می­کند. او از اهانتی که بر وی شده نفرت دارد و نخستین ناهنجاری روانی که او را به‌سوی مرگ­اندیشی رهنمون می­کند ریشه در انزجار و خشم درونی او نسبت به تباهی و فساد در فطرت آدمیان اطرافش دارد که اصالت خود را ازدست‌داده‌اند. همین امر نیز به‌تدریج بر کشمکش­های روانی­ هملت می­افزاید تا جایی که جملۀ، "مردن، خفتن، نه بیش؛ بودن یا نبودن، مسئله این است"، به­صورت بیشترین تجلی ناهنجاری روانی­ هملت نمود پیدا می­کند که او نبودن را برمی­گزیند تا به خواری­های زمانه تن ندهد. شهوت­رانی مادر هملت و انزجار او از این مسئله، به‌قدری در وی تأثیر منفی گذاشته است که به نیابت این بدگمانی حتی از نزدیکی با اوفیلیا نیز امتناع می­کند و با پیش کشیدن چالش پاک‌دامنی اوفیلیا و غریبه بودن خویش، از معشوقه­اش می­خواهد برای حفظ پاک‌دامنی برای دعا به کلیسا برود.

در بعدی دیگر، روند فکری نمایشنامه هملت و تمام اضطراب­هایی که در آن وجود دارند به پلشتی و تعفن و کراهت بعد از مرگ اشاره دارد. یعنی شکسپیر در این اثر به وحشت ازآنچه در انتظار جسم است و اتفاقاتی که قرار است پس از مرگ رخ دهد می­پردازد. به عنوان نمونه،  در پرده پنجم، صحنه یکم این نمایشنامه، زمانی که یکی از گورکن­ها جمجمه یوریک (دلقک شاه) را به دست هملت می­­دهد، او با دیدنش به فکر عمیقی فرو می­رود و با پرسش اینکه آیا اسکندر هم زیرخاک به چنین شکل پوسیده و متعفن درآمده است؟ این صور عجیب، نخستین مواجه هملت با مرگ، شروع اضطراب وجودی­ او و اولین واکنش دفاعی در مقابل ترس از مرگ است.

جوهر حماسه گیلگمش مرگ و چاره­ناپذیری آن است. «این حماسه از پوچی مرگ سخن می­گوید و قهرمان داستان برآن می­شورد ولی در نهایت موفقیتی نمی­یابد. به عبارت دیگر احساس هراس گیل­گمش از مرگ، او را به شورش علیه آن وا می­دارد و او انسانی است که بر پوچی مرگ ظغیان می­کند.» (کمپانی زارع، 1402: 28) در گیلگمش، مواجۀ با مرگ و اضطراب ناشی از آن را می­توان دو قسمت دانست: قبل و بعد از مرگ انکیدو. در ابتدای داستان، گیلگمش، به عنوان شخصی معرفی شده است که از هیچ­چیز حتی مرگ نمی­ترسد و به گفتۀ خودش پوست شیر می­پوشد و به­سوی جنگ می­تازد. (رک: بورکهارت، 1383: 36ـ21) و حتی بنا به اعتقاد عمومی برای اوتوکی[12] (داور مرگ و هلاکت) قربانی می­دهد و برای روح او خنجری را پیشکش می­کند تا بلای هفتگانه را از آن­ها دور کند. (رک. همان:39) اوج نترسی او از مرگ در آخر لوح چهارم زمانی که با انکیدو به سوی جنگ با خومبابا[13] (نگهبان جنگل سدر) در جنگل سدر می­روند آشکار می­گردد. انکیدو از ناامیدی خود در این باره به گیلگمش می­گوید: «رفیق عزیز، دیگر نمی­خواهیم، در جنگل، در تاریکی درخت­ها، برویم. گویی اعضای من فلج شده­اند، گویی دست من فلج شد.» (همان:44) و گیلگمش در پاسخ به وی می­گوید: «ضعیف نباش، [...] ما می­رویم، می­خواهیم، همراه هم جنگ کنیم. دوست ما خدای آفتاب است و ما را به جنگ می­کشاند. مرگ را فراموش کن! دیگر ترس وجود نخواهد داشت.» (همان) در این بخش از زندگی گیلگمش، احتمالاً بی­باکی او از اطمینان قلبی و مذهبی او به خدای آفتاب (شمش) حاصل می­شود که پشتیبان و مشوق اوست. اما نخستین رگه­های اضطراب او از فنا، کابوس­هایی است که موقع خواب در جنگل سدر مشاهده می­کند و به تدریج، بعد از رد عطش جنسی ایشتار و نفرین او بر سر کشتن گاو آسمانی، اضطراب مرگ گیلگمش جان می­گیرد اما این هراس هنوز به قوت و اوج خود نرسیده است.

در بخش دوم، پس از مشاهده مرگ انکیدو و از دست دادن نیمه دوم خویش، حس فقدان، شروع تنهایی گیلگمش است. زیرا هدف برخورد انکیدو و گیلگمش این بود که «خدایان نمی­خواهند خودکامه­ای را جایگزین خودکامه­ای دیگر کنند، بلکه می­خواهند دو دشمن را با نیروی برابر به جان هم اندازند و اینچنین مانع از ادامۀ خشونت [گیلگمش] شوند.» (بلان، 1380: 49) ولی درواقع، انکیدو به نوعی شهود و الهام قلبی و دل­آگاهی گیلگمش محسوب می­شود (رک. همان: 33) اکنون نویدواهی از زنده ماندنی که گیلگمش به انکیدوی در حال احتضار می­دهد شبیه «خام­اندیشی خیال محال­اندیشان است. و این از آن روست که وی در تجربه­ای که دیگران فاقد آن­اند جهان را فریبی آشکار می­بیند.» (کمپانی زارع،1402: 30) غمخواری­ گیلگمش بر بالین انکیدو شروع چشیدن احساس آشفته­ای است که آدم زنده پس از مرگ دوست می­چشد، «زیرا [گیلگمش] به یمن و برکت فداکاری انکیدو، برادر و همتایش که بدین سبب آفریده شده بود که راه خشونتش ببندد و سپر بلا شود و مرگ را به جان بخرد، زنده مانده است.» (همان: 101) این تجربۀ منفی گیلگمش از مرگ با سرزنش خود همراه است و با از دست دادن پشتیبانی خدایان نیز شدت می­گیرد. «شاید خدایان بزرگ را پسند نبود که ما در خشم بر ایشتر تافتیم و گاوی که از آسمان فرستاده بودند، کشتیم؟» (بورکهارت، 1383: 65) درنهایت، اندوه و مشاهدۀ پیکر کرم­گرفتۀ انکیدو نیز نخستین تجربه­های منفی گیلگمش از مرگ است. و مشاهدۀ بدن در حال زوال و وحشت از آن نیز لحظۀ اوج تکامل نطفۀ اضطراب در اوست که برخلاف روایت شکسپیر، این هراس و اضطراب وجه برون ریز و عینی بسیار برجسته­ای دارد؛ و زمانی که این پرسش را از خود مطرح نمود که، آیا این اتفاق برای او هم خواهد افتاد یا خیر؟ ترس و اضطراب بر اندوه و حزن غلبه یافته و حضور مرگ را نزدیک خود می­بیند. «تشویش ناشی از مرگ­اندیشی غیر از صرف مرگ­آگاهی است. این احساسی قوی است که او را با تمام وجود درگیر و دغدغه­مند کرده است. نیروی این تشویش به حدی است که ناخواسته نه­تنها زندگی در این جهان، بلکه شیوه جاودانگی را نیز در منظر شخص تغییر می­دهد.» (کمپانی زارع، 1402: 30) درواقع، بیشترین ترس او از این رویداد، آگاهی ازآنچه پس از مرگ بر سر پیکر او می­آید است و گیل­گمش صرفاً از این می­ترسد که چنین سرنوشتی را تجربه کند و این شومی بر بدن تنومند و ورزیدۀ خود بیوفتند. «من نیز مانند انکیدو نخواهم مرد؟ من؟ درد، قلب مرا شوریده. من از مرگ ترسیده­ام» (همان: 73) در سوی دیگر، آنچه منجر به ناهنجاری روانی در گیل­گمش گردید، انکار مرگ و شروع سفری طولانی برای متوسل شدن به جدش است تا از این راه با ترس خویش مقابله نماید و خود را در چارچوب امنی نگه ­دارد. «حال از روی دشت­ها می­شتابم. راهی می­گیرم، که نزد اوت­ناپیشتیم می­برد، او، که زندگی جاوید را یافته؛ و می­شتابم، تا به او برسم.» (همان) گیلگمش تا پیش از این از حمایت خدایانی چون شمش برخوردار بود تا گزندی به او نرسد اما با قطع امید از شمش و پناه بردن به اوتناپیشتیم، گیلگمش به دنبال یک پشتیبان دیگر بود تا در برابر جوهر سرنوشت مقاوم باشد.

6- 3- 1. عوامل اضطراب مرگ

  • موقعیت مرزی

یالوم در تحلیل مواجهه انسان با مرگ بر این باور است که استرس­ها، اضطراب­ها، افسردگی و... گروهی از الگوهایی هستند که با تأثیر بر تفکر و رفتار منجر به ایجاد ناهنجاری روانی می­شوند و سلامت درونی را دستخوش تغییر قرار می­دهند. (رک: یالوم 1389ب: 190ـ166) موقعیت­های زندگی و تجارب مختلفی که از این موقعیت­ها به دست می­آیند ممکن است هرکدام به نحوی باعث ایجاد استرس و اضطراب گردد که با افزایش فشار روانی از سوی آن­ها، فرد بیشتر از پیش به‌سوی مرگ آگاهی نزدیک می­گردد. او توجه ویژه­ای به موقعیت­های خاصی دارد که فرد را به‌سوی مرگ­اندیشی رهنمون می­سازند و یاسپرس به آن­ها موقعیت­های مرزی می­گوید. «موقعیت­های مرزی (شکست، مرگ، رنج و کشاکش) به­طور عادی برای انسان رکود می­آورد. انسانهایی که به این مقولات می­اندیشند، معمولاً با آن دو نوع برخورد دارند. یا جهان را کاملاً بیهوده دانسته و موقعیت­های مرزی را از عواملی می­دانند که انسان را نابود می­کند و بنابر این سر در گریبان فرو برده و هرکاری را بی­ثمر می­پندارند یا کسانی هستند که دم غنیمتی پیشه می­کنند و عمر می­گذرانند.» (اردشیری نیا و همکار، 1399: 9) انسان هیچ‌گاه نمی­تواند این موقعیت­های وجودی را تغییر دهد و هرچه بر تغییر آن­ها اصرار ورزد نهایتاً خود درهم‌ریخته و شکسته می­گردد. این نوع تجارب به هر دلیلی که به وجود بیایند سبب مرگ آگاهی می­شوند. انسان زمانی می­تواند از روزمرگی و زندگی غیر اصیل نجات یابد که در مرحله عمیق­تر آگاهی نسبت به این موقعیت­ها قرار گیرد. موقعیت­های مرزی همیشه وجود دارند و مواجه با آن­ها منجر به تحول فردی می­گردد. (رک. عزیزی و همکار، 1394: 26) به عنوان نمونه موقعیت مرزی با ایجاد شوک درونی، قهرمان سرسختی مانند گیل­گمش را به موجودی شکننده و بلورین تبدیل نمود و او را با حقیقت وجودی خود رویارو کرد تا درباره هستی­اش بیندیشد. و انکیدو عامل تحول و ابزار خودآگاهی گیلگمش است. هرچند گیل­گمش سعی داشت با ارفاق دوسوم خدایی­اش و انکار مرگ، این اصل را دور بزند و بر هراس خود فائق آید، اما درنهایت دریافت که هیچ گریزی از آن نیست. درنهایت، نگهبان جهان زیرین، برای کاستن اضطراب مرگ گیلگمش به او «دم غنیمت شماردن» را توصیه می­کند. این در حالی است که هملت حتی به شادی و غنیمت دم فکر نمی­کند و رویکردش هلاک نمودن بانیان مرگ پدر و خیانت‌کاران به وی و سلطنت است.

  • حسرت بر ناکامی­های زندگی

از سویی، یالوم معتقد است که تجربه مرگ در هر شخص متفاوت است و این تجربه به هر صورتی که رخ دهد منجر به مرگ آگاهی و اضطراب مرگ می­گردد و این ترس برخاسته از آن است که انسان دارای زندگی محدودی است و این محدودیت سرآغاز ترس و بی­قراری وی می­شود (ر.ک همان) ژاک کورون «ترس از مرگ را در سه نوع متمایز دسته تقسیم­بندی ­کرده است: 1ـ اتفاقی که پس از مرگ می­افتد، 2 ـ خود «رویداد» مرگ، 3ـ دیگر زنده نبودن.» (یالوم، 1389ب: 74) که سومین عامل، بحث پر مناقشۀ روان­درمانی اگزیستانسیال و مهم­ترین عامل اضطراب مرگ به شمار می­رود.

بر اساس این سه­گانۀمرگ، گیل­گمش و هملت در ابتدا هردو دل­نگران آنچه پس از مرگ می­افتد هستند. به‌عنوان‌مثال، هملت با مشاهده گروتسک یوریک و آغاز دلهره­اش، سرنوشت نهایی اسکندر مقدونی را مثال می­زند: قیصر پر صولتی که روزی جهان را فتح می­کرد اکنون تبدیل به مشتی خاک شده که با آن سوراخ بشکۀ آبجویی را می­بندند تا باد به درون آن نفوذ نکند. (رک. شکسپیر، 1392: 135) پریشانی او به سبب این آگاهی است که مرگ، چنان قدرتی دارد که او را مانند مرگ اسکندر ناتوان و عدم کنترل بر امور و بی­معنی شدن او را برانگیزد. (رک. بروجردی و همکار، 1398: 120) یا گیلگمش بر گزندی که به پیکرش خواهد رسید و تن تنومندش پس از مرگ به‌صورت یک لاشۀ متعفن کرم­گرفته درخواهد آمد می­ترسید. اما یالوم علت ترس از مرگ را فراتر از نابودی جسم و زندگی پس‌ازآن می­داند، او منشأ اصلی این اضطراب را «ترس از قطع ارتباط با گذشته می­داند نه ترس از مواجه با آینده.» (عزیزی و همکار، 1394: 26) همچنین یالوم ریشه تنش و اضطراب مرگ را «در درون شخص می­داند و می­گوید: میان آگاهی یک شخص از مرگ محتومش و علاقه شخص به ادامه هستی، تنش به وجود می­آید و واقعیت هولناک در مورد مرگ این است که مرگ مستلزم از هم گسستن جهان یک شخص است و افزون بر این با مرگ شخص هم ناظر جهان و هم‌معنا دهنده به آن هردو می­میرند و شخص با نیستی مواجه می­شود.» (هاشمی و همکاران، 1396: 124) در حقیقت آنچه عامل اصلی بروز ترس از مرگ در هر دو قهرمان می­تواند شناخته شود، زندگی نکرده و گذشته­ای است که اکنون چیزی به­جز حسرت و افسوس از آن باقی نمانده و تلاش می­کنند تا آن را بازیابند.

با اندکی تأمل و با ارجاع به گفته یالوم، دریافت می­شود که هملت و گیل­گمش از عدم کنترل داشتن به زندگی و نبود معنا می­ترسند و هریک سعی دارند با بازگشت به گذشته، زندگی ازدست‌رفته را بازیابی کنند، درواقع رویکرد هردو شخص به زندگی، جدال برای بقاست. در الواح یک تا هفت داستان گیل­گمش مشاهده می­شود که گیل­گمش شاه اوروک و زیبایی است و «به سبب ولادتش، موجودی ممتاز است و همین برای بی­همتایی­اش بس است.» (بلان، 1384:18). در متن این حماسه آمده: «گیلگمش در میان مردان زیباتر است! گیلگمش در میان مردان سرور است» (بورکهارت، 1383: 60) اما به مرور از لوح نهم دریافت می­شود که این فخر و برتری­جویی او سبب وابستگی­اش به زندگی می­گردد؛ و مهم­ترین خواست او پس از مرگ انکیدو این بود که با یافتن حیات جاودانه، گزندی به زندگی­اش نرسد.«دعای من به درگاه سین، خدای ماه، و به درگاه نین­اوروم، خاتون برج زندگی، [...] زندگی مرا بی­گزند نگه دارید.» (همان: 71) هملت نیز تنها وارث مشروع تاج‌وتخت پدرش بود که تلاش می­کرد زندگی ازدست‌رفته‌اش را احیاء کند و نخستین اقدام او برای بقا فرصتی بود که درصحنه چهارم یافت تا به ظن اینکه شاه فعلی پشت پرده است او را به قتل برساند و دومین و اصلی­ترین اقدامش زمانی بود که پیش از تبعیدش، فرمان شاه را از نگهبانان دزدید و با تغییر فرمان اعدام، زندگی­اش را حفظ کرد. «هملت: و من گستاخی را بدان جا رساندم که مهر از فرمان مأموریتشان برگرفتم و نشانه غدر شاه را در آن خواندم [...] به‌صراحت دستور می­داد که به‌مجرد دیدن نامه و بی یک‌دم تأخیر، سرم را از تن جدا کنند.» (شکسپیر، 1392: 139)

  • گزند ناپذیری

یالوم معتقد است دغدغۀ اضطراب وجودی مرگ و «ناهنجاری روانی، حاصل به­کارگیری شیوه­ای ناکارآمد و ناموزون در مقابله با اضطراب است.» (یالوم، 1389الف: 165) به عنوان نمونه، همۀ انسان­ها با اضطراب مرگ روبه­رو می­شوند و برای مقابله با این اضطراب، تدابیر مختلف مبتنی بر انکار، مانند باور به اعتقادات مذهبی، سرکوب احساسات، پرهیز از اندیشیدن به اضطراب، یا منحرف کردن هوشیاری به کار می­گیرند و به یک جاودانگی نمادین دست می­یابند. (رک. همان: 168 ـ 165) یالوم در ادامه، شیوه­های اصلی رویکرد جاودانگی نمادین ِ مبتنی بر انکار را گزندناپذیری و حمایت ِ نجات­دهندۀ غایی می­داند. این عبارات برای دو فرد متفاوت به کار می­روند: الف) گزند ناپذیر، شخصی است برای نشان ندادن اضطراب ناشی از مرگ خود، فردگرایی و خودبسندگی را پیشه می­نماید و عمیقاً به خودکفایی و استثناء بودن خویش باور دارد.

در خصوص گزند ناپذیری، در کل نمایشنامه هملت، واگویه­های نیش­دار هملت با اطرافیانی که هریک به نحوی با او ارتباط دارند کنایه­هایی هستند که نشان می­دهند مرگ او را تسخیر کرده و هملت کنترلی بر روی آن ندارد ولی برای فرونشاندن اضطراب مرگ، چنین تمهید دفاعی را به کار می­برد. هملت تنها کسی است که با سرکوب بیشترین حجم از احساسات خود و تظاهر به قوی بودن چنین نشان می­دهد که با خودبسندگی توان انجام مسئولیت­های خویش را دارد. البته این نوع رفتار هملت نیز ناشی از تنهایی وی است که پس از مرگ پدر و فحشای آشکار مادر و بدگمانی از سایرین منبعث گردید و درنهایت همگی به‌تنهایی وجودی او انجامید. برخلاف گیل­گمش، درآشفتگی‌های روانی و حتی دلهره­ هملت از مرگ، بروزی از احساسات دیده نمی­شود و او با سرکوب احساسات و حتی سرکوب جنسی خود نسبت به اوفیلیا به دغدغه­های فکری خود دامن می­زد.

ب) به باور یالوم، در نقطه مقابل الگوی گزند ناپذیری، نجات‌دهندۀ غایی قرار دارد، یعنی شخص در مواجۀ با التهاب درونی­اش، متکی‌به‌خود نیست و در تقلا برای بقا نیازمند یک نفر دیگر به­عنوان نجات‌دهندۀ خویش است. (رک. همان : 172) لذا مشاهده می­شود که گیل­گمش، پس‌ازآنکه دریافت جاودانه بودنش فقط یک افسانه است، در تقلای خود برای بقا و رفع اضطراب وجودی­اش از مرگ، اوتناپیشتیم را به‌عنوان نجات­دهنده غایی برگزید تا با توسل به او از اضطراب مرگ بکاهد و به افکارش سامان دهد. در باور یالوم، هردوی این الگوها شیوه­های افراطی ناهنجاری هستند که درنهایت به فشار روانی می­افزایند.

  • تنهایی اگزیستانسیال

در روانشناسی اگزیستانسیالیسم یکی از مواردی که همواره محور بحث قرار می­گیرد، مقوله تنهایی است. یالوم بر این باور است که آدمی بی­رحمانه تنهاست و تنهایی نخستین خواستگاه اضطراب است بدین­صورت­که «جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانه­ی اشیا و افراد جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی­آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.» (یالوم، 1389الف:499) همانطور که پیشتر ذکر گردید از دید یالوم سه شکل تنهایی وجود دارد: بین فردی، درون­فردی و اگزیستانسیال. تنهایی بین فردی حاصل عدم تعامل راضی‌کننده با سایر افراد است که عوامل فرهنگی در آن نقش مهمی دارند. تنهایی درون فردی زمانی رخ می­دهد که فرد با سرکوب احساسات و خواسته‌هایش، بایدها و اجبارها را به­جای آرزوهای خویش بپذیرد و خود را به فراموشی بسپارد که در الگوی ناهنجاری روانی رایج است. نوع سوم نیز به جدایی فرد و دنیا می­پردازد که فرد در هستی احساس غربت و بیگانگی می­کند که رویارویی با مرگ و آزادی آدمی را به آن رهنمون خواهد کرد. (رک. همان: 497 ـ 493)

در روایت اسطوره­ای، گیلگمش زمانی دریافت تنهاست که انکیدو را از دست داد؛ زیرا تا پیش از آن‌کسی بر پهنه جهان وجود نداشت که بر قدرت گیل­گمش چیره شود و وجود اضطراب مرگ در او را نیز می­توان به­خاطر حس خلأ وجود حامی (انکیدو) دانست. در نمایشنامه شکسپیر نیز، هملت زمانی متوجه تنهایی­اش گردید که دریافت به جمع کسانی که دور و اطراف اویند و هریک دارای نوعی تباهی هستند تعلقی ندارد و ناهنجاری­های موجود میان افراد قصر سلطنتی را مغایر با رویکرد اخلاقی خویش دانست. تنها کسی که می­توانست به او تکیه کند (پدرش) بود که اکنون از دنیا رفته و این فاصله جسمانی و نبود مهرورزی میان هملت و پدرش باعث انزوا و تنهایی او گردیده است. بنابراین چنین به نظر می­رسد که گیل­گمش و هملت از منظر وجودی  به نوعی تنهایی اگزیستانسیال تعلق داشته­اند. این نوع تنهایی «بالذات در وجود ماست و همراه با ماست و هیچ­گاه ما را ترک نمی­کند.  فقط گاهی با مشغول بودن به چیزهای دیگر، حواس خود را از توجه به این ترس عمیق پرت می­کنیم.» (امان و همکاران، 1404: 155) در میان انواع تنهایی، آگاهیِ حاصل از تنهایی وجودی دارای اضطراب بیشتری نسبت به هر نوع دیگر است؛ زیرا در این تنهایی فرد احساس بیگانگی می­کند. به این صورت که «فرد احساس می­کند دیگر در جایی آرام، مطمئن و امن نیست.» (امیری و همکار، 1397: 7)و  فرد با جهان رابطه خاصی ندارد. تنهایی تماماً اضطراب­آور است و نوع شدید آن به اضطراب مرگ و ترس از آن منجر می­شود.

6- 3- 2. غلبه بر اضطراب مرگ

در بخش پیشین تمرکز بر روی اضطراب مرگ و مکانیسم دفاعی آن در دو روایت مورد نظر این پژوهش بود. این اضطراب مرگ در نگاه روانشناختی یالوم، امری اجتناب ناپذیر است. چرا که یالوم معتقد است: «باوجود استوارترین و گرامی­ترین دفاعیات هرگز یکسره از اضطراب مرگ خلاص نمی­شویم.» (یالوم، 1389الف: 14)  از منظر او، حقیقت زندگی این است که هرچند انسان از نابودی و فنا در هراس است اما باوجودآن باید زندگی کند و مرگ بخش جدایی‌ناپذیر زندگی است. «اگرچه نفس مرگ آدمی را نابود می­کند، اندیشه­ی مرگ نجاتش می­دهد.» (همان:57) بدین­صورت که آگاهی از دغدغه­های وجودی از اضطراب مرگ می­کاهد و «تنش­های هستی­شناسانۀ گریزناپذیری وجود دارد که رشد آگاهی فردی از آن­ها برای استمرار زندگی سودمند فرد لازم است.» (Kolpachnikov,2013 به نقل از: امیری و همکار، 1397: 3) باید در نظر داشت که حقیقت وجودی انسان تحت تأثیر مرگ است و «انسان چون توانایی اندیشیدن به مرگ را دارد باید به گونه­ای اصیل به آن بیاندیشد. اما اغلب انسان­ها بنا بر محیطی که در آن قرار می­گیرند و متأثر از اندیشه­های عوام، از اندیشیدن به مرگ اجتناب می­ورزند.» (آیت­الهی و همکار، 1403: 58) پس به باور یالوم نیز، اساس باور و مواجهه با مرگ است که اضطراب آن را تعدیل می­کند. اینجاست که گیل­گمش، ـ در الواح یازده و دوازده ـ زمانی سعی کرد با اندیشۀ مرگ روبه­رو شود که گیاه جاودانگی را از دست داد و اوتناپیشتیم با بازگویی سرگذشت خود بر او توجیه نمود تنها راه رهایی از اضطراب مرگ و جاودانگی که به معنای زندگی نیز می­انجامد در یک هدف متعالی و اخلاقی نهفته است. و دیگر، مواجهه و مناجات او با روح انکیدو درباره جهان زیرین بود که انکیدو این اطمینان را به او داد که کم­ترین اثری از پیکر انسان نخواهد ماند و کرم­ها تن را مانند جامۀ کهنه­ای می­خورند. (رک. بورکهارت،1383: 112ـ101) همین امر در روایت شکسپیر تا حدودی مشاهده می­شود؛ زمانیکه هملت نیز در رویکرد غلبه به اضطراب مرگ، مبارزه با لایرتیس را برمی­گزیند: «نمی­توانی تصور کنی چه اضطرابی اینجا، در قلب خود، احساس می­کنم؛ ولی اهمیتی ندارد.» (شکسپیر، 1392: 146) هرچند همان‌طور که قبلاً نیز اشاره شد هملت نسبت به مرگ ناآگاه نبوده و همیشه در پی مرگ سعادتمندانه با نیک‌نامی بود. دوئل با لایرتیس نیز صرفاً نشان از آزادمردی هملت است نسبت به قتلی که انجام داده و اینکه دربرابر مرگ اوفیلیا نیز مسئولیت­پذیر باشد حتی اگر در این مبارزه جانش را از دست بدهد. «هملت: اگر مرگ برای هم‌اکنون است، تأخیری برنمی­تابد، هم­اکنون وقوع می­یابد؛ و آنچه هم­اکنون فرا نرسد، به‌وقت خود خواهد رسید. عمده آماده بودن است. و چون آدمی از متاع دنیا چیزی با خود نمی­برد، برای چه پیش از وقت، ترک آن نگوید؟ بگذار آنچه شدنی است بشود.» (همان) یالوم در مسئله مواجه با اضطراب مرگ، «با رویکردی طبیعت­گرایانه و خداناباورانه و بانگاهی نیست­انگارانه به مرگ، واقعیت مرگ را به عنوان دغدغۀ وجودی انسان می­پذیرد و تلاش می­کند با راهکارهایی چون مرگ­اندیشی، داشتن بینش وجودی به مرگ، تفکر درباب هستی، خودافشاگری، افزایش رضایتمندی از زندگی، حساسیت­زدایی از مرگ، خلاقیت و موج­آفرینی، اضطراب مرگ را درمان کند.» (شامی نژاد و همکاران، 1400: 1) حساسیت­زدایی از مرگ رویارویی با واقعیت مرگ، تجزیه‌وتحلیل علل اضطراب و درنهایت پذیرش استرس­هاست تا از طریق مدیریت آن­ها بتوان با ترس مرگ کنار آمد. همچنین خلاقیت یکی دیگر از روش­های روان درمانگری است که فرد با شناختن استعدادهای خود و پرورش آن­ها و استفاده از توانایی­هایی که از آن­ها استفاده نمی­شده است در کنترل اضطراب مرگ مؤثر واقع می­شود. (رک. همان:18 و19)

همان­طور که پیش‌تر ذکر گردید یالوم اندیشه به مرگ را رویکردی مثبت برای کاهش اضطراب می­داند. او دریکی از کتاب­های خود به نام «خیره به خورشید» که در حول محور غلبه بر هراس از مرگ می­چرخد ایدۀ موج زدن را مطرح می­کند. موج زدن به رفتارها و کارهایی اشاره دارد که «هریک از ما ـ غالباً بدون قصد یا دانسته ـ دوایر متحدالمرکزی از تأثیر ایجاد می­کنین که شاید سالها یا حتی نسلها بر دیگران اثر بگذارد. یعنی تأثیری که بر دیگری می­گذاریم به نوبت خود به یکی دیگر منتقل می­شود، درست مانند موجهای دایره­واری که بر سطح آب استخری می­افتد تا آنجا که دیگر دیده نشود.» (یالوم،1389، ب:82) این عمل بسته به نوع انتخاب آدمی می­تواند خوب یا بد بوده و حتی می­تواند معنای زندگی را نیز در پی داشته باشد و بازتاب­هایی از آن را در زندگی خویش نیز بیابد. به عنوان نمونه در سرگذشت اوتناپیشتیم جد گیل­گمش، برای جلوگیری از نابودی بشر، او کشتی بزرگی می­سازد و افراد قومش و به‌صورت جفت از تمام جانداران در آن جا می­دهد تا به کسی گزندی نرسد؛ ازاین­رو خدایان به‌پاس این کار اخلاقی او جاودانگی را به او هدیه می­دهند. (رک. کرمی و همکار، 1391: 168 و 167)  به گفتۀ یالوم «یکی از معانی معنا این است که التیام­بخش اضطراب است: به­وجود می­آید تا اضطراب ناشی از مواجهه با زندگی و دنیایی فاقد ساختار مقدر شده و آرامش­بخش را تسکین دهد. ولی دلیل خطیر دیگری هم برای نیاز ما به معنا وجود دارد. وقتی معنا ایجاد شد، ارزش­ها زاده می­شوند و آن­ها نیز به نوبه­ی خود، حس معنا را در فرد تقویت می­کنند.» (یالوم، 1389الف: 640) معنای زندگی اوتناپیشتیم، ارزش اجتماعی و محور الهی دارد. در زمانی که خدایان آشوب تصمیم به نابودی بشر می­گیرند مهم­ترین رویکرد اوتناپیشتیم در غلبه بر اضطراب مرگ و گزندناپذیری، شورش در برابر غضب خدایان بود. او با اتکا به نفس خود بدون قهرمان نجات دهنده و با ساختن کشتی بزرگ از وحشتناک­ترین رویداد بشریت جلوگیری کرد. درواقع اوتناپیشتیم با پیش­گرفتن یک فداکاریِ فوق­ اخلاقی، نه­تنها توانست از هلاک انسان­ها جلوگیری کند و حقیقت زندگی بشری (مرگ) را به روال نظم عادی خود برگرداند. بلکه توانست از خودکامگی خدایانی که خواهان نابودی بشر بودند بکاهد و با رازی نگه­داشتن برخی دیگر جاودانگی را نصیب خود کند. زیرا همچنان که از حماسه­هایی چون گیلگمش برمی­آید، در تمدن میان­رودان، خدایان عبوس بر انسان ساده دل چیره هستند و زندگی انسان وابسته به حمایت آن­هاست، از این­رو اصالت انسان در احترام و نیایش به درگاه خدایان معنا پیدا می­کند. در این سرزمین شبکۀ رابطۀ انسان و خدا نظامی ارباب و رعیتی بوده و بشر همواره با ترس آمیخته به احترام فاصلۀ خویش را با آن­ها حفظ می­کرد. درحالی­که در داستان اوتناپیشتیم، مواجهۀ خدا با انسان و شوریدگی انسان بر خدا، به دامنۀ خودآگاهی وی افزود و این نیروهای آسمانی به تدریج شکل ملموس و انسانی به خود گرفتند تا جایی که در داستان اصلی گیلگمش خدایانی مانند ایشتار مجذوب انسان شده و خواستار هم­آمیزی با او هستند. شاید بتوان اوتناپیشتیم، فرزانۀ حماسۀ گیلگمش را، نماد خودآگاهی انسان و خودانگیختگی دانست که مطابق رویکرد یالوم در روان درمانی اگزیستانسیال (عدم توجه به معنویات و تمرکز بر وجود فردی انسان) است. همچنین اوتناپیشتیم نمونه بارز در غلبه بر اضطراب مرگ است که با پذیرفتن مسئولیت خویش و جامعه، آزادی را تحقق بخشید و معنای زندگی­اش را خلق کرد.

یالوم می­گوید: «بعضی­ها نجات دهنده­ی خویش را نه در موجوداتی ماورای طبیعی، که در دنیای خاکی پیرامون خویش یا یک پیشوا یا آرمانی برتر می­یابند. هزاران سال است که بشر به این ترتیب بر ترسش از مرگ چیره شده و ترجیح داده آزادی و در حقیقت زندگی­اش را به کناری نهد تا چهره­ای برتر یا آرمانی جسمیت یافته را در آغوش بگیرد و بپذیرد.» (یالوم، 1389 الف: 191 و 190) گیلگمش نمونه چنین انسانی است که برای گزند ناپذیری پس از عدم توان فردی در کاهش اضطراب مرگ به دنبال پیشوا می­گشت. گیلگمش زمانی به­سوی جدش شتافت که غریزۀ خشونت را کنار گذاشته بود. همچنین چنین می­توان استنباط کرد که گیلگمش استحاله از بعدحیوانی به انسان بودن است و تغییر از خودکامگی به خودآگاهی. این خودآگاهی و اندیشیدن به ماهیت انسان با انکیدو آغاز می­شود و با رویارویی با اوتناپیشتیم به تکامل می­رسد. در آخر لوح یازدهم، اوتناپیشتیم به قایق­رانی که مسئول عبور گیلگمش از دریاست می­گوید: زیبایی پیکر او را پوست جانوران گرفته است. او را به استحمام ببر، تا خود را در آب پاک بشوید، پوست را دور بیندازد و دریا آن را ببرد! پیکر او دوباره بایست زیبا جلوه کند، جامۀ فاخری تن او را بپوشد و بر برهنگی او پرده کشد. تا او به شهر خود برگردد، این جامه بماند و همیشه نو باشد! (رک. بورکهارت، 1383: 102و101) درواقع منظور از جامۀ نو ذهنیت جدید و آگاهی گیلگمش است که نیاید از آنچه مقدر است فرار کرد. اما پس از بازگشت گیلگمش به اوروک به نظر می­رسد که او همچنان اضطراب مرگ دارد و همچنان به جاودانگی می­اندیشد با این تفاوت که به جای طولانی کردن عمر «برای بقا چاره­ای جز تکیه کردن به حافظه نمی­بیند. یعنی یاد و حافظۀ دیگران: حافظۀ سنگ­ها و الواح. زندگانیش چه سودی دارد اگر وی از یادها برود؟ زندگانی­ای بی­پیکر و بی­یاد و حافظه، زندگانی­ای که به خود هوشیار نیست، چیزی جز مرگ نیست.» (بلان، 1384: 160)  اما اگر مرگ مرحلۀ گذاری بیش نباشد، ما در جهان رویا بتوانیم نیم­نگاهی بدان بیفکنیم همه چیز دگرگون می­شود. آنگاه تقدیر همه­امان اینست که بی­مرگ باشیم و خدایانی بالقوه. (ر.ک: همان).

یالوم این باور را مطرح می­کند که «نیاز بشری ما به چارچوب­های مفهومی کلی و به نظامی از ارزش­ها که مبنای کردارهایمان قرار گیرد، همان چیزی­ست که دلایل ناب ما را برای جست­وجوی معنا در زندگی شکل می­دهد.» (یالوم، 1389الف: 631) ارزش­ها بایدها و نبایدهایی در فرد هستند که انسان به مدد آن­ها کردار مطلوب و شایسته­ای را برمی­گزیند. به عنوان نمونه هملت در مواجه با معنا آفرینی در زندگی، از شهوت­رانی و فحشا دوری گزید تا با عمیق شدن در انتقام، قتل پدر، تصاحب سلطنت و فحشای مادر را از عمویش بگیرد و از این­طریق عدالت را به­جا آورد. «فورتینبراس[14]، شاه جدید: یقین اگر او به تخت می­نشست نشان می­داد شاه بزرگی است. در گذرگاه جنازۀ او موزیک و مراسم نظامی به آواز بلند بر دلاوریش گواهی خواهند داد.» (شکسپیر، 1392: 153 و 152).

رویکرد یالوم در روان­درمانی اگزیستانسیال با توجه به اینکه طبیعت­گرایانه است ولی شالودۀ شهودی دارد. یعنی او با رویارویی فرد با خودش، تمرکز بر احساسات درونی وی ـ که منجر به اضطراب و تشدید آن بصورت ترس از مرگ می­شوند ـ و درنهایت با آگاهی، تجزیه و تحلیل و تخلیۀ این هیجانات درونی باعث بازیافت و تعدیلِ بهداشت روانی فرد می­شود. او می­گوید ریشه­کن کردن اضطراب هیچگاه ممکن نیست ولی با مدیریت اضطراب­ها توسط آگاهی از آن­ها امکان غلبه بر ترس و اضطراب وجود دارد. این غلبه بر اضطراب از طریق مسئولیت­پذیری و تعهد در زندگی و به یک معنا در پس ِ عملکردهای اجتماعی حاصل می­شود که بازتاب­هایی از آن به زندگی شخص باز می­گردد. یالوم به این فعالیت­های حیاتی ابداع معنای زندگی می­گفت که در توانایی­ها و خلاقیت­های افراد نهفته است و باعث معنا آفرینی می­گردد. به­طوری که این معنای زندگی از یک هدف متعالی سرچشمه می­گیرد. گیل­گمش که در مرحله دوم زیستی خود، یعنی رویارویی با انکیدو و عشق او، تجربه هراس از مرگ را داشت، عملا برای درمان و مواجهه درست با آن، سعی داشت به دنبال جاودانگی از نوع جد خویش رود. او با پی­بردن به داستان اوتناپیشتیم و پند محافظ جهان زیرین (دم را غنیمت شمردن)، دریافت که جاودانگی به شکل وجودی آن وجه عینی نداشته و صرفا در خدمت به خلق نهته است؛ اینجا بود که گیلگمش به دنبال آن اصلی رفت که اوتناپیشتیم از طریق آن به جاودانگی رسید. در نقطه دیگر، هملت نیز این اضطراب را از طریق با مبارزه با شر، نه تنها انتقام پدر را پیش گرفت بلکه با دلاوری خویش این امر را اثبات نمود که اگر بر تخت می­نشست شاه عادل و بزرگی می­شد. لذا می­توان مکانیسم پاسخگویی هر دو به مساله مرگ را از نوع پاسخ تقابلی دانست، اما یکی به از بر خلاف وجه نخستین زندگی خویش به دنبال امر اخلاقی حرکت می­کند و دیگری امر بر خلاف سیر گذشته زندگی خود، به مبارزه و تقابل و استیلا بر دیگری متمایل می­شود.

نتیجه

مقولۀ مقولۀ مرگ و چیرگی بر آن از دغدغه­های همیشگی انسان در ادوار مختلف بوده است که از مشهورترین داستان­های اسطوره­ای و ادبی در این زمینه، منظومه میان­رودانی گیل­گمش و نمایشنامه هملت اثر شکسپیر است. این دو اثر به لحاظ پرداختن به مرگ، گریزناپذیری از آن و به­ویژه اضطراب مرگ در بن­مایۀ خود با روان­درمانی اگزیستانسیال یالوم مرتبط می­شوند. با بررسی این دو اثر از دیدگاه روان­درمانی اگزیستانسیال یالوم این نتایج حاصل می­گردد:

هردوی این آثار دارای دو روند فکری در جریان اضطراب مرگ هستند ابتدا چنین به­نظر می­رسد که ترس از آنچه پس از مرگ بر سر جسم می­آید عامل اصلی اضطراب مرگ در هملت و گیل­گمش است درحالی که با عطف به این گفته یالوم که دیگر زنده نبودن عامل اصلی دلهره مرگ است مشخص گردید قطع ارتباط با گذشته و استفاده نکردن از امکانات زندگی گذشته عامل اصلی اضطراب مرگ هردو شخصیت است. بنابراین گیل­گمش و هملت در زمان حال، با رویکرد حفظ بقا و تلاش برای آن سعی می­کنند که آینده خویش را بسازند و چون به­طور ناگهانی در موقعیت سرحدی قرار گرفته­اند و گریزی از آن نیست، ناچارا با گام گذاشتن در مسیر شناخت مرگ، با واقعیت وجودی خویش روبه رو می­شوند. اما آنچه به تشدید اضطراب هردو دامن می­زند، رویکرد دفاعی افراطی است که هردو شخصیت به کار می­گیرند؛ نخست این که هملت و گیل­گمش به لحاظ ساختار شخصیت، نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند و همین تفاوت شخصیت آن­هاست که منجر به انتخاب دو نوع سازوکار دفاعی در آن­ها می­شود. هملت شخصیتی متکی به­ خود با محوریت اخلاق است و این شاخص­ها نوع علاقمندی و اضطراب­های او را تعیین می­کند. او با سرکوب احساسات و دلواپسی­هایش و خشم درونی که نسبت به کنش اطرافیانش دارد در سیستم دفاعی خود نسبت به اضطراب، خودبسندگی را پیش می­گیرد که یالوم به آن گزند ناپذیری می­گوید. درحالی که گیل­گمش با هیبت سرسختانۀ خود در مواجه با مرگ بسیار آسیب­پذیر تر از هملت بوده و همین امر منجر به شکسته شدن وی می­گردد. همین آسیب­پذیری باعث می­شود به دنبال یک حامی باشد تا با اتکای به آن از اضطراب وجودی­اش بکاهد و دلیلی برای بقای خود بیابد که یالوم به این نوع افراد لقب نیازمند به نجات­ دهندۀ غایی می­دهد.

از سوی دیگر، مشاهده می­شود که در گیلگمش دو رویکرد در برابر مرگ وجود دارد یکی روند پیش از مرگ انکیدو و دیگری پس از آن، که می­توان بروز اضطراب مرگ را در این شخصیت، به ایجاد نیروی دلبستگی و عشق در وجود او وابسته دانست. درصورتی که روند مواجهه با اضطراب مرگ در شکسپیر همواره یکسان است که این امر می­تواند به نوع تثبیت شخصیت و بالتبع احساسات و عواطف او در کل روایت وابسته باشد. عملا از مقایسه هر دو روایت می­توان دریافت که صیرورت در وجوه و تکامل شخصیتی به تحول در اضطراب مرگ در روایت خواهد انجامید.

 

 

[1] - Freud.

[2] - Carl Jung.

[3] - Adler.

[4] -Lacan.

[5] - Gilgamesh.

[6] - Shakespeare.

[7] - Irvin. D. Yalom.

[8] - Erich Fromm.

[9] - Utnapishtim.

[10]- Ophelia.

[11] - Laertes.

12-Utukki.

13-Xumbaba.

[14] - Fortinbras.

ـ امان، پرنیا، حیدری­نیا، هادی و صادق زاده، محمود (1402)، بررسی مبانی انسان­شناختی معنای تنهایی ازنظر سیمین بهبهانی و اروین یالوم، ادبیات تطبیقی، (7)، (25)، 175 ـ 140.
ـ اردشیری نیا، تورج و ثقفی، مریم (1400)، موقعیت­های مرزی و هستی اصیل انسان در فلسفه یاسپرس، اندیشه­های فلسفی و کلامی، (1)،(1)، 32ـ9.
ـ اکبری، عدنان و خانی­پور، حمید (1398)، فروید، رانک و مسئلۀ اضطراب، رویش روان­شناسی، (11)، (44)، 56ـ47.
ـ امیری، مهسا و علیزمانی، امیرعباس (1397)، بررسی تنهایی اگزیستانسیال در دنیای مدرن و روش­های مواجه با آن با تکیه‌بر آرای اروین یالوم، غرب­شناسی بنیادی، (9)، (1)، 22 ـ1.
ـ احمدزاده، شیده (1388)، تحلیلی روان­کاوانه از غزلیات ویلیام شکسپیر، نقد زبان و ادبیات خارجی، (2)، (3)، 13 ـ 1.
ـ آیت­الهی، مریم و آفرین، فریده (1403)، انواع مرگ در شخصیت­های انیمیشن کوکو در تطابق با آرای هایدگر، هنرهای نمایشی و موسیقی، (29)، (3)، 55ـ55.
ـ آذرنینوار، لیلا، پورالخاص، شکرالله و کیانی، احمدرضا (1400)، بررسی معنای وجودی در افکار سعدی با تکیه بر روان­درمانی اگزیستانسیال اروین یالوم، سبک­شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب)، (14)، (68)، 195ـ173.
ـ بروجردی، فرانک و مازندرانی، سمیه (1398)، فرا تحلیل مطالعات انجام‌شده بر اضطراب مرگ، اندازه­گیری تربیتی، (9)، (36)، 136 ـ 119.
ـ بلانشو، موریس (1395)، ادبیات و مرگ، ترجمۀ لیلا کوچک­منش، تهران: انتشارات گام­نو.
ـ بلان، یانیک (1384)، پژوهش در ناگزیری مرگ گیل­گمش، ترجمه جلال ستاری، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز.
ـ بورکهارت، تیتوس(1383)، افسانۀ گیل­گمش، ترجمه داوود منشی­زاده، چاپ اول، تهران: نشر اختران.
ـ پاز، اوکتاویو (1381)، دیالکتیک تنهایی، ترجمۀ خشایار دیهیمی، تهران: نشر لوح فکر.
ـ تصدیقی مؤخر، ندا و آباد، مرضیه (1401)، بررسی تنهایی و راه­های درمان آن در اشعار عدنان الصائغ بر اساس نگرش وجودی اروین یالوم، زبان و ادبیات عربی، (14)، (4)، 105ـ86.
ـ چکام، شکیبا (1401)، مقایسه تطبیقی موضوع مرگ در اشعار مولانا و شکسپیر، هشتمین کنفرانس بین­المللی زبان، ادبیات، تاریخ و تمدن. https://www.sid.ir/paper/995930/fa
ـ خداکرمی، فاطمه (1402)، نامیرایی و جهان پس از مرگ از دیدگاه حماسی با نگاهی بر داستان گیل­گمش، نقد ادبی (18)، (54)، 88 ـ 75.
ـ ذبیح نیا عمران، آسیه (1402)، جست­وجوی بی­مرگی در سوگ­نامۀ گیل­گمش بر اساس نظریات هستی­گرایانۀ اروین یالوم، متافیزیک، (15)، (2)، 81 – 65.
ـ زندیه، سعید (1393)، آرای فرانکلن و یالوم در باب­های زندگی و مقایسۀ آن با آراء مولانا، رسالۀ دکتری، فلسفه تطبیقی دانشگاه الهیات و فلسفه، واحد علوم و تحقیقات تهران.
ـ سلامی، فائزه، بارانی، محمد و خلیلی جهانتیغ، مریم ( 1403)، هستی­شناسی واجد شیرازی با تأکید بر سه مفهوم مرگ­اندیشی، تقدیرگرایی و پوچ­گرایی، پژوهشنامه ادب غنایی، (22)، (43)، 170ـ141. 
ـ سلیم­پورآبکنار، سامرا (1402)، آموزش مفاهیم مرگ و زندگی به کودکان روستای آبکنار از ظریق ساخت عروسک سنتی «گِیشِه» (با تکیه­بر دیدگاه روان­درمانی اروین یالوم)، رهپویۀ حکمت هنر، (2)، (3)، 39ـ29.
ـ سهرابی­فر، وحید (1402)، واکاوی انتقادی دیدگاه توماس نیکل در باب پوچی زندگی، پژوهش­های فلسفی، (17)، (44)، 389ـ372.
ـ شامی نژاد، منوچهر، اترک، حسین، جاهد، محسن (1400)، راهکارهای یالوم در درمان اضطراب مرگ و مبانی فلسفی آن، متافیزیک، (13)، (32)، 24 ـ 1.
ـ شفیعی، اسماعیل و خیری، حسن(1397)، بررسی ماهیت مرگ و هستی کاراکترهای اصلی تراژدی­های چهارگانه شکسپیر بر اساس آرای هایدگر، تئاتر(5)، (72)، 76 ـ 53.
ـ شوپنهاور، آرتور (1393)، جهان همچون اراده و تصور، ترجمۀ رضا ولی­یاری، تهران: نشر مرکز.
ـ شکسپیر، ویلیام (1392)، نمایشنامه هملت، ترجمه م. ا. به­آذین، چاپ هشتم، تهران: نشر دات.
عسکرزاده مزرعه، اکرم (1403)، مرگ­آگاهی از دیدگاه نیچه و شوپنهاور، متافیزیک، (16)، (37)، 137ـ153.
ـ کمپانی زارع، مهدی (1402)، مرگ­اندیشی از گیل­گمش تا کامو، چاپ دوم، تهران: انتشارات نگاه معاصر.
ـ کرمی، محمدحسین و رحیمی، رضوان همکار (1391)، درنگی بر ناگزیری مرگ گیل­گمش و اسکندر و جاودانگی اوتناپیشتیم و خضر، شعرپژوهی شیراز، (4)، (1)، 174 ـ 149.
ـ کرمی، محمدحسین، نحوی، اکبر و رضایی دشت ارژنه، محمود (1388)، گیل­گمش در بوتۀ نقدی نو، ادبیات و علوم انسانی دانشگاه باهنر کرمان، (26)، (23)، 265 ـ 233.
ـ گرجی، مصطفی (1388)، انواع ادبی و اضطراب­های بشری با توجه به آراء پل تیلیش، نقد ادبی، (2)، (6)، 198ـ 185.
ـ مظاهری، حبیب و علیزمانی، امیرعباس (1397)، بررسی مواجهه با رنج تنهایی اگزیستانسیال در اندیشۀ اروین یالوم و رنج عارفانۀ فراق در اندیشۀ مولوی، پژوهش­های فلسفی کلامی، (20)، (4)، 90ـ69.
 ـ هاشمی، زهرا سادات؛ علی­زمانی، امیرعباس؛ زمانی، مهدی و خوش­طینت، ولی­الله (1396)، مرگ­اندیشی از منظر اروین یالوم و تأثیر آن بر معنا بخشی به زندگی، قبسات، (23)، (88)، 150 ـ121.
ـ یوسف ثانی، محمود ورضایی نیارکی، بنفشه (1399)، آزادی اگزیستانسیال از منظر اروین یالوم و عین­القضات همدانی، پژوهش­­های عرفانی، (3)، (6)، 132 ـ 117.
یالوم، اروین (1389الف)، روان درمانی اگزیستانسیال، ترجمه سپیده حبیب، چاپ اول، تهران: نشر نی.
ـ یالوم، اروین (1389ب)،  خیره به خورشید، ترجمه مهدی غبرایی، چاپ دوم، تهران: نشر نیکو.
Volume 2, Issue 2 - Serial Number 6
Winter 2024
Pages 136-111

  • Receive Date 01 June 2024
  • Revise Date 03 February 2025
  • Accept Date 15 September 2024